خاک بر سر فیمینیسم و باقی قضایا
خاک بر سر فیمینیسم و بقیه قضایا
این فیمینیسم هم برای زنها دردسری شده! اولش کلی خودشونو کشتن تا ثابت کنن که هیچ فرقی با مردها ندارن ولی ... بذارین از اولش بگم.
***
50 سال پیش هیچ کسی شکی تو دلش نداشت که کار زن اینه که توی خونه بمونه ، بشوره و بسابه و بزاد و بچه هاشو بزرگ کنه و کار مرد هم اینه که بره کار کنه و پول دربیاره و برسه خونه و پاهاشو دراز کنه و چایشو بخوره و به ضعیفه و بچه ها زور بگه.
بعدش یه روز زنها کشف کردن که از لحاظ قوای ذهنی هیچ فرقی با مردها ندارن – که هیچ شکی توش نیست. چه بسا که بالاتر هم باشن. چون اگه این فکرهایی که همزمان توی کله ما زنهاست توی کله مردها باشه منفجر می شن! – و به این نتیجه رسیدن که از نظر قوای جسمی و حقوق اجتماعی هم نباید هیچ فرقی با مردها داشته باشن! – چی بگم والا!- این شد که جنبشی به نام فیمینیسم پدید اومد و زنهای خونه رو بر ضد مردهای چاق و شکم گنده شون تحریک کرد.
نسل بعدی که ماها باشیم از اولش می دونستیم که فرقی با مردها نداریم! رفتیم دانشگاه و درس خوندیم و شدیم مثلا مهندس یا دکتر و یا هر چی دیگه. رفتیم سر کار و پول درآوردیم و سرمونو گرفتیم بالا که آره بابا! ما می تونیم.
تا اینجا هم به خیر گذشت....
چند سالی گذشت. دیگه با ضمیر مفرد می گم. خانم مهندس شهر قصه ها عاشق پرنس جادوییش سوار بر اسب – بخونید پراید – سفید شد. چند سالی بودن و با هم می چرخیدن و راجع به همه چی حرف می زدن الا حقوق زن و مرد. بعد عروسی و دو سه سال هم می گذره خوش و خرم ...تا اینجا هم هیچ!
مشکل از اونجا شروع می شه که بانوی شهر قصه که فکر می کنه قائدتا چیزی از مردها کم نداره حامله می شه و یه دفه متوجه کشش عجیبش به این موجود بی چهره درونش می شه! بعد که بچه به دنیا میاد مادر بچه می فهمه که قلبش از وسط دو تیکه شده و یه تیکه کاملش داره جلوی چشمهاش رژه می ره. چند ماه می گذره و بچه بزرگ می شه و تازه مشکل ما با فیمینیسم شروع می شه!
وقتی که خانم که 7-8 سالی پول دولت رو حروم کرده و درس مهندسی خونده تصمیم می گیره که با درد و رنج برگرده سر کار... تازه می فهمه که همه اش تقصیر نسل قبلی بوده که خودشونو کشتن تا ثابت کنن که زنها با مردها حقوق برابر دارن!برای اینکه زنها با مردها برابر نیستن. زنها وقتی مادر می شن عاطفه مادرانه ای دارن که دیونه شون می کنه. تمام زنهایی که می رن سر کار عذاب وجدان دارن از اینکه پیش بچه شون توی خونه نیستن. عذاب می کشن از اینکه همه چیز زندگیشون درهمه... شاید تا وقتی بچه 5-6 سالش بشه ... شاید هم بیشتر.
اینه که من می گم خاک بر سر فیمینسم!! اگه این جنبش به وجود نیومده بود من الان سه تا بچه داشتم که بزرگه می رفت سوم دبیرستان و چهارمی رو هم حامله بودم و داشتم براش بافتنی می بافتم!! نه فکرهای عجیب غریب می کردم نه این که وبلاگ می نوشتم که این خزعبلات رو تحویل شما بدم!!
شین ضد فیمینیسم!
این فیمینیسم هم برای زنها دردسری شده! اولش کلی خودشونو کشتن تا ثابت کنن که هیچ فرقی با مردها ندارن ولی ... بذارین از اولش بگم.
***
50 سال پیش هیچ کسی شکی تو دلش نداشت که کار زن اینه که توی خونه بمونه ، بشوره و بسابه و بزاد و بچه هاشو بزرگ کنه و کار مرد هم اینه که بره کار کنه و پول دربیاره و برسه خونه و پاهاشو دراز کنه و چایشو بخوره و به ضعیفه و بچه ها زور بگه.
بعدش یه روز زنها کشف کردن که از لحاظ قوای ذهنی هیچ فرقی با مردها ندارن – که هیچ شکی توش نیست. چه بسا که بالاتر هم باشن. چون اگه این فکرهایی که همزمان توی کله ما زنهاست توی کله مردها باشه منفجر می شن! – و به این نتیجه رسیدن که از نظر قوای جسمی و حقوق اجتماعی هم نباید هیچ فرقی با مردها داشته باشن! – چی بگم والا!- این شد که جنبشی به نام فیمینیسم پدید اومد و زنهای خونه رو بر ضد مردهای چاق و شکم گنده شون تحریک کرد.
نسل بعدی که ماها باشیم از اولش می دونستیم که فرقی با مردها نداریم! رفتیم دانشگاه و درس خوندیم و شدیم مثلا مهندس یا دکتر و یا هر چی دیگه. رفتیم سر کار و پول درآوردیم و سرمونو گرفتیم بالا که آره بابا! ما می تونیم.
تا اینجا هم به خیر گذشت....
چند سالی گذشت. دیگه با ضمیر مفرد می گم. خانم مهندس شهر قصه ها عاشق پرنس جادوییش سوار بر اسب – بخونید پراید – سفید شد. چند سالی بودن و با هم می چرخیدن و راجع به همه چی حرف می زدن الا حقوق زن و مرد. بعد عروسی و دو سه سال هم می گذره خوش و خرم ...تا اینجا هم هیچ!
مشکل از اونجا شروع می شه که بانوی شهر قصه که فکر می کنه قائدتا چیزی از مردها کم نداره حامله می شه و یه دفه متوجه کشش عجیبش به این موجود بی چهره درونش می شه! بعد که بچه به دنیا میاد مادر بچه می فهمه که قلبش از وسط دو تیکه شده و یه تیکه کاملش داره جلوی چشمهاش رژه می ره. چند ماه می گذره و بچه بزرگ می شه و تازه مشکل ما با فیمینیسم شروع می شه!
وقتی که خانم که 7-8 سالی پول دولت رو حروم کرده و درس مهندسی خونده تصمیم می گیره که با درد و رنج برگرده سر کار... تازه می فهمه که همه اش تقصیر نسل قبلی بوده که خودشونو کشتن تا ثابت کنن که زنها با مردها حقوق برابر دارن!برای اینکه زنها با مردها برابر نیستن. زنها وقتی مادر می شن عاطفه مادرانه ای دارن که دیونه شون می کنه. تمام زنهایی که می رن سر کار عذاب وجدان دارن از اینکه پیش بچه شون توی خونه نیستن. عذاب می کشن از اینکه همه چیز زندگیشون درهمه... شاید تا وقتی بچه 5-6 سالش بشه ... شاید هم بیشتر.
اینه که من می گم خاک بر سر فیمینسم!! اگه این جنبش به وجود نیومده بود من الان سه تا بچه داشتم که بزرگه می رفت سوم دبیرستان و چهارمی رو هم حامله بودم و داشتم براش بافتنی می بافتم!! نه فکرهای عجیب غریب می کردم نه این که وبلاگ می نوشتم که این خزعبلات رو تحویل شما بدم!!
شین ضد فیمینیسم!