سلام بر خورشید

وقتی بچه مریض می شود انگار خورشید خانه غروب می کند. نور لطیف کمرنگش خاموش می شود و خانه در سکوتی بی حالت فرو می رود. سکوتی که بوی شربت سرماخوردگی و تن بیمار می دهد. وقتی بعد از چند روز تب بچه چشمانش را باز می کند و دنبال توپش می دود و یکی دو لقمه غذا می خورد انگار دوباره آرام آرام خورشید طلوع می کند و در آسمان رنگی خوشایند پراکنده می شود. امروز خورشید کوچک ما کمی بهتر است.
***
دکتر گفت که تا 24 ساعت به سینا غذا ندهیم. 24 ساعت قبلش هم هر چه خورده بود بالا آورده بود. دیروز موقع شیر خوردن مثل قبل از 6 ماهگیش سفت و محکم به من چسبیده بود و با چنان حرصی شیر می خورد که دو سه ماهی بود ازش ندیده بودم. دلم گرفت از اینکه به این زودی همه چیز از یادم می رود. حتی خاطره شیر خوردنهای قبل از 6 ماهگیش... شاید بعدا یادم برود که بچه ام وقتی تند و تند چهاردست و پا می رود با هیجان می گوید "آ آ آ آ" و ما از همین صدا پیدایش می کنیم. یادم برود که وقتی تب دارد سرش را روی شانه من می گذارد و ناله می کند " مامان ماما مامان". یادم برود که وقت شیر خوردن با دستهای کوچکش مرا نوازش می کند و بعضی شبها بین من و الف آنقدر غلت و واغلت می زند تا خوابش ببرد. یادم برود که وقتی لبه مبل را می گیرد و می ایستد برمی گردد و مثل یک سردار پیروز لشگر به من نگاه می کند. چه طور می شود این خاطرات را نگه داشت ؟ در کدام بایگانی ؟ با کدام دست نوشته ؟ خاطرات خاطرات خاطرات ... خاطراتی که زندگی را می سازند.
شین

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…