دغدغه های ذهنی یک خانم شین

هفته پیش سینا تب داشت و توی بغل من از حال رفته بود. داشتیم می بردیمش بیمارستان که دکتر ویزیتش کنه. توی ترافیک بزرگراه کنار یه اتوبوس شرکت واحد وایستادیم. دختری از پنجره عقبی اتوبوس با حسرت به ما نگاه می کرد. نگاهش منو یاد یه چیزهای قدیمی تری توی زندگیم انداخت. سفرهای دانشکده ... اتوبوسهای درب و داغون و نگاههای ما به ماشینهای اطراف که به نظر ما فقط داشتن می رفتن که خوش باشن. در حالی که ما شاید توی اون اتوبوس گرم، خسته و وارفته بودیم. فکر کردم از گوشه خیال اون دختر هم نمی گذره که من الان غمگینم و بچه ام مریضه. اینها نتایج طبیعی بچه دار شدنه. الان هر کسی رو که توی خیابون می بینم ، قبل از اینکه توی دلم بگم چه خوشحاله ... چه ناراحته ... چه زشته و یا چه خوشحال ... می دونم که اون هم عزیز دل کسیه. هر کسی ... حتی اون راننده عوضی توی ماشین کناری که دستشو از روی بوق برنمی داره. همین سوپور خسته سرکوچه و دخترهای سوسول توی خیابون. همه اینها عزیز یه مادر و پدر هستن. یه آدم پولدار رو که توی ماشین آخرین سیستم می بینم می دونم که ممکنه توی خونه یه بچه مریض داشته باشه. می دونم که غم و شادی توی دلهای همه هست. توی دلهای مادر و پدرها بیشتر از بقیه...
***
سینا به طور داوطلبانه پستونک رو گذاشت کنار!چند وقتی بود که شیشه رو به هیچ وجه نمی گرفت و آب رو توی لیوان معمولی یا لیوان خودش می خورد. اما دو سه شبه که پستونک رو طلاق داده ... بهتر شد البته. می ترسیدم اگه به من بره و اعتیادش به پستونک به دو سالگی برسه با چه کلکی اینو ازش بگیرم. تقریبا به شیر خوردن از سینه هم تمایل زیادی نداره و الان به راحتی میشه از شیر گرفتش. که البته من قصد ندارم این کارو بکنم.
تازگیها لبه های مبل رو می گیره و راه می ره و زاویه 90 درجه رو هم می تونه تغییر جهت بده . بدون افتادن. خیلی کمتر چیز میزا رو توی دهنش می کنه و محبوبترین دندونگیرش چونه من بیچاره یا مچ دستامه! دیگه چی بگم ؟
***
خواهر مانا و برادر منوچهر دست به کار شدن و یه وبلاگ و فتوبلاگ برای گل پسرشون زدن. مبارکه و خوش اومدین!

شین فهمیده

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…