مامان بد بد بد

نهایت سعی ام رو می کنم که مادر خوبی باشم. کارم رو ول کردم و نشستم خونه. فکر و ذکرم شده بچه. شیر خودم رو بهش می دم. بچه رو پهلوی خودم می خوابونم. شبها صد دفه هم که بیدار بشه بهش شیر می دم. اگه درد داشته باشه و بی حوصله باشه ، راهش می برم تا دوباره خوابش ببره. هر روز حتما براش آب میوه تازه می گیرم و غذای تازه درست می کنم. حواسم به ساعت ویتامین ها و قطره هاش هست. تو خونه خودمون بهش اجازه می دم که آزادی کامل داشته باشه. اجازه داره سی دی ها رو بریزه پایین. کتابهای پایین کتابخونه رو ولو کنه روی زمین. عطف کتابهای کهنه رو بکنه. کابینتها رو باز کنه و هر چی رو که به دستش می رسه بریزه بیرون. مشت بکنه توی ظرف ماست. موهای منو بکشه.
تمام خونه رو کردم مثل مسجد جامع ماسوله! فرش کردم و میز و صندلیها رو کشیدم کنار تا راحت تو خونه بگرده. اسباب بازیهاشو تو پذیرایی ولو کردم تا همه جا بتونه بازی کنه. موقع غذا دادن صدای یه باغ وحش حیوون براش درمیارم تا غذا بخوره. تمام برنامه زندگیمون مطابق با برنامه سینا شده. ساعتهای خواب ظهر ، ناهار ، خواب شب . هر روز تا جایی که بتونم می برمش بیرون. براش اسم گلها رو می گم. پروانه و زنبور و گربه نشونش می دم. هر کتاب تربیت کودک که به دستم می رسه می خونم و شاید هزار تا کار دیگه. برای یه مادر عجیب نیست. حتما خیلی مادرها همه این کارها رو ، شاید هم بیشترشو انجام می دن.
اما ...
اگه یه روز غذایی که برای سینا درست کردم خراب بشه .اگه بچه دستش از کنار مبل ول بشه و بخوره زمین. اگه سینا بالا بیاره . اگه گوشش چرک کنه. اگه سرلاکشو دوست نداشته باشه. اگه غذاشو نخوره. اگه حوصله بازی باهاشو نداشته باشم. اگه حمامش دیر بشه. اگه یه روزی حوصله بچه مو نداشته باشم ، احساس خیلی بدی بهم دست می ده... به خودم صد بار و هزار بار می گم : مامان بد! دیدی حواست نبود سر بچه خورد به میز؟ دیدی حواست نبود بچه بالا آورد؟ دیدی آب میوه شو نخورد ؟ چقدر بچه رو می ذاری جلوی تلویزیون؟ چرا حوصله شو نداری؟ و هزار تا چرای دیگه ... حس می کنم کودک درونم در برابر این اتهامات کز می کنه و سرشو خم میکنه و می ره توی یه کنج قایم می شه... فکر می کنم مادر بدی هستم. نمی دونم چطور می تونم مادر خوبی باشم. شاید هم یه جور بیماری داشته باشم که هنوز نه آقای هرمس آفریده و نه هنوز آقای ب اسمی براش پیدا کرده ... بیماری به اسم "بکیما"* شاید...
شین

* بی کفایتی یک مادر آشفته

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…