پیف ! پیف ... پیف

انگار پلکهام را با یک چسب قوی چسبانده باشند ، برای باز کردنشان از تمام نیرویم کمک می گیرم. دیروز خواب رفته بود و مرا سوار قطار خودش نکرده بود. سینا و الف با زمزمه های آرام و نفسهای منظمشان دو طرف من خوابیده بودند و من به قطار خواب التماس می کردم که برای سوار کردن من برگردد...
***
بزرگ شدن مثل چیست؟ مثل اینکه سر کار بروی ؟ بچه دار بشوی ؟ حرفهای گنده گنده بزنی؟ مهمانی بدهی ؟ فکر نمی کنم هیچ کدام اینها باشد. بزرگ شدن مثل پختن برنج است! مثل وقتی که فراموش کنی بهش نمک بزنی و بعد هر چقدر هم که نمکدان را رویش خالی کنی باز بی مزه است!!
***
تاملات فلسفی ؟ هان؟
***
کاش شماره زده بودم!!
***
س : برای ویران کردن بچه تان در طبقه پایین کتابخانه کدام کتابها را گذاشته اید؟
ج : سر رسیدهای قدیمی ( بوی خاطرات گندیده ازشان می آید!) ، کتابهای فلسفی ( اصلا نمی توانم طرفشان بروم! همان بهتر که پسر به خدمتشان برسد!) ، برباد رفته و دزیره ( پناه بر خدا! شما هنوز از این جور چیزها تو خانه دارید؟!) ، فرهنگ معین و کلیه دیکشنریها!!
***
دیروز خواهر زاده 5 ساله الف دور و بر من می پلکید و به سینا ور می رفت! پرسید : سینا دندون داره؟ گفتم : نه ! یک دفه داد کشید : ابولفضل* دندون درآورده!!
گفتم : پناه بر خدا!! ببین دور دنیا به کجا رسیده که ابولفضل دندون درآورده ولی بچه من هنوز دندون نداره!!
***
امروز به همین تلخی که می بینید هستم!
شین تلخ
* احتمالا بچه قوم و خویشی ، کسی که من نمی شناسمش!

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…