دوستهاي مرده ، دوستيهاي گمشده
در گذر سالها خيلي چيزها عوض مي شود. مادرم دوستي داشت كه 20 سال گمش كرد. بعد از 20 سال كس ديگري را پيدا كرد كه حضورش شادي پيدا شدنش را زايل كرد. بعضي دوستان آنقدر عوض مي شوند كه نمي شود باور كرد روزي با آنها درد و دل كرده اي . روزي شايد نشسته اي و به خوابهايشان گوش كرده اي. شايد شعري ، شايد شبي و سكوتي و گوش كردن صداي باران. وقتي مي بينيشان آنجا هستند و نيستند. هست و نيست. اين از مردن دردناكتر است. براي من ... در چشمهايشان نگاه مي كنم و دنبال رد آن كسي مي گردم كه براي من بودند. دنبال آن ردي مي گردم كه نيست. از روزهاي گذشته اي كه گذشته و رفته و به خاك سپرده شده اند. اين چنين تنها مي شويم. در آستانه سي سالگي ... چند سال ديگر آن ظاهر را هم از دست خواهند داد. آن پوسته اي كه دوستت را به خاطرت مي آورد. 14؟ 16 ؟20 ؟ چند ساله بوديم وقتي حرف همديگر را مي فهميديم؟ بايد روي چهره خودت تابلويي بگذاري... دوستت از اين پوسته به دنياي ديگري كوچ كرده است و اين كسي كه از چشمان او به تو نگاه مي كند غريبه اي جديد است.
شين
پ.ن. اگر كارمان به آنجا رسيده كه به هم متلك بگوييم معلوم است كه چيزي از دوستيمان باقي نمانده است.
شين
پ.ن. اگر كارمان به آنجا رسيده كه به هم متلك بگوييم معلوم است كه چيزي از دوستيمان باقي نمانده است.