یه گاز از دزیره
سینا مجال نمی ده کاری جز بازی با اون انجام بدم. تمام روز کنار دستشم. حتی اجازه نمی ده تا آشپزخونه برم. یکی دو روز هم هست که متاسفانه با روروئکش قهر کرده و کارم در اومده! دائم آویزون منه و وای به اینکه بخوام کاری توی خونه انجام بدم که باید بغلش کنم. همین الان که دارم این نوشته ها رو می نویسم گذاشتمش روی زمین اتاق کامپیوتر و سینا سطل آشغال رو چپه کرده و داره توی اتاق قل می ده! قبلش تمام سی دی ها رو ریخته زمین و یه ردیف کتابخونه رو کامل خالی کرده!! من مثلا امروز مهمون دارم!
***
سینا متاسفانه خیلی بالا میاره و این بالا آوردنش باعث شده که هر غذا خوردنش برای ما یه حادثه باشه!! – البته دکترش می گه این مساله کاملا طبیعیه و چون رشدش طبیعیه مشکلی نیست- بالا آوردنش علتهای مختلف داره که ساده ترینش اینه که دلش می خواد این کارو بکنه! یا اینکه از غذا خوشش نمیاد، حال غذا خوردن نداره و یا اینکه یه لقمه گنده یا چیزی رفته تو گلوش! دیشب به مبارکی و میمنت شامشو دادم و در حالی که ته دلم می گفتم : آخیش به خیر گذشت بردم که بخوابونمش. تو رختخواب سینا جست و خیز می کرد و من داشتم برای صدمین بار کتلب دزیره رو می خوندم که اومد و بهم حمله کرد و جلد کتابو پاره کرد. چیزی نگفتم. داشت با جلد کتاب بازی می کرد که با شنیدن صدای عق زدن سرمو بلند کردم. سینا داشت با خوشحالی روی ملافه و رو اندازش بالا می آورد. فورا نیروی کمکی رو با فریاد صدا کردم و بچه رو تمیز کردیم و ملافه ها رو عوض! هر دو گیج شده بودیم چون سابقه نداشت تو رختخواب بالا بیاره! دنبال عامل بالا آوردنش زیاد نگشتم! یه گاز از جلد کتابم نبود!!
مادر شین مشغول!
پ.ن. البته این اولین کاغذی که خورده نیست!! وقتی داشتیم می رفتیم تولد اروند کوچولو یه گاز از آدرس خاله ایده رو خورده بود!
***
سینا متاسفانه خیلی بالا میاره و این بالا آوردنش باعث شده که هر غذا خوردنش برای ما یه حادثه باشه!! – البته دکترش می گه این مساله کاملا طبیعیه و چون رشدش طبیعیه مشکلی نیست- بالا آوردنش علتهای مختلف داره که ساده ترینش اینه که دلش می خواد این کارو بکنه! یا اینکه از غذا خوشش نمیاد، حال غذا خوردن نداره و یا اینکه یه لقمه گنده یا چیزی رفته تو گلوش! دیشب به مبارکی و میمنت شامشو دادم و در حالی که ته دلم می گفتم : آخیش به خیر گذشت بردم که بخوابونمش. تو رختخواب سینا جست و خیز می کرد و من داشتم برای صدمین بار کتلب دزیره رو می خوندم که اومد و بهم حمله کرد و جلد کتابو پاره کرد. چیزی نگفتم. داشت با جلد کتاب بازی می کرد که با شنیدن صدای عق زدن سرمو بلند کردم. سینا داشت با خوشحالی روی ملافه و رو اندازش بالا می آورد. فورا نیروی کمکی رو با فریاد صدا کردم و بچه رو تمیز کردیم و ملافه ها رو عوض! هر دو گیج شده بودیم چون سابقه نداشت تو رختخواب بالا بیاره! دنبال عامل بالا آوردنش زیاد نگشتم! یه گاز از جلد کتابم نبود!!
مادر شین مشغول!
پ.ن. البته این اولین کاغذی که خورده نیست!! وقتی داشتیم می رفتیم تولد اروند کوچولو یه گاز از آدرس خاله ایده رو خورده بود!