آزاده مي پرسد كه چرا از خودم نمي نويسم

روزي را كه با شكم بزرگم جلوي رئيسم ايستادم و قول دادم كه "بعد از عيد به سر كار بر مي گردم" به خوبي به ياد دارم. آنوقت نمي دانستم مادر شدن يعني چه. تو هم حالا نمي داني. يكي از همين روزها تو هم با اين حس عجيب آشنا خواهي شد.اما هنوز نه. مي پرسي : چرا همه اش سينا ؟ پس كو شين؟ حالا من فقط براي تو مي نويسم كه شين همينجاست. لابلاي سطور اين عشق بزرگ. من امروز در اين عشق معني پيدا مي كنم. شايد فردا و فرداهاي ديگر ، وقتي بچه ام اين همه به من محتاج نباشد ، من قديمي ام از لابلاي خاطرات شيرين سر بلند كند و باز شايد آنوقت بنويسم كه " ديشب خواب بدي ديدم" ، " امروز هوا خوب است و پرنده ها پشت پنجره ام مي خوانند" يا اينكه " دلم عجيب گرفته است" ... اما امروز نگاهم به اين موجود كوچك دوست داشتنيست كه هر لحظه اش با لحظه بعد فرق مي كند. آزاده باورت مي شود ؟ مي ترسم اگر از سينا ننويسم خاطراتش را گم كنم. مي ترسم اين روزهاي سراسر عشق و دگرگوني را در لابلاي خستگيهاي سالهاي بعد گم كنم. مي ترسم كه اگر ننويسم از ياد ببرم. از ياد ببرم كه چطور نگاهم مي كند... يا نوازش كردن دستهاي كوچكش را ... يا تن گرمش را كه با بي پناهترين نگاهها به من پناه مي برد. هميشه اينطور عاشق من نخواهد بود. مي دانم. دلم مي خواهد اين روزها را خوب به ياد داشته باشم... شين عاشق همينجاست. پشت همين سطرهاي عاشقانه از اولين فدمهاي لرزان بچه كوچكش...
شين

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…