میای بچه بشیم با هم دیگه بازی کنیم؟
دست خودم نیست. وقتی اول مهر نزدیک میشه مثل بچه ها دلم پر میکشه.دلم می خواد منم برم مدرسه. یاد هیجان خریدن کیف و کفش نو و مداد و پاک کن می افتم. یاد دیدن دوستان. یاد خیلی چیزهای خوب و قشنگ دیگه که با مهر اومدن و دیگه هیچ وقت بر نمی گردن. هی آزاده یادته ؟ زیر اون درخت سبز بلند رو به کوه وایمیستادیم. هی غزال یادته؟ اون دوناتهای شکری که هر روز توی زنگ تفریح می خوردی و از خونه می آوردی؟ هی الهام خانوم آ یادته ؟ مادربزرگ مهربون! یادته ؟ پنجره های کهنه مدرسه فراست یادتونه ؟ اون عکسی که من از پایین از حیاط ازتون انداختم و همه تون قد سوسک افتادین یادتونه ؟ الهام خانوم ب اون کاپشن قهوه ای بلند یادته؟ اون زنگ تفریحهای زیر درخت عرعر یادتونه ؟ اون روزی که الهام چشم و گوش میترا رو باز کرد یادتونه ؟ یا اون روزی که خانم آسا با ترلان دعواش شد؟ اون اکیپ مهسان و بهار و گلنار یادتونه ؟ هلیا و آذر چطور؟ آذر که سال آخر با یه ماشین گنده می اومد امتحان نهایی بده... الهام خانوم ب یادته برای اولین بار پشت ماشین تو نشستیم و اون سراشیبی همیشگی رو سواره پایین اومدیم. غزال یادته سر الهام خانوم آ دعوا می کردیم و اون یه روز با من سوار تاکسی می شد و یه روز با تو ؟ یادته ؟ غزال هیچ وقت یادم نمی ره که توی آخرین یادگاری که توی مدرسه برام نوشتی ، نوشتی که : الان سر کلاس فیزیک هستیم و جلوی پنجره یه کلاغ داره خرمالو می خوره!! جون من یادتونه ؟ خیلی خوشحالم که بعد از این همه سال هنوز شما رو دارم. هنوز اونقدر با هم صمیمی هستیم که می تونیم عکسای ده سال و شونزده سال پیشمون رو نگاه کنیم و به ریخت و قیافه همدیگه بخندیم.... این پست رو همینجوری داشته باشین... یه نوستالژی مهر ماهی شد و رفت
بچه شین
بچه شین