ماجراهاي دراز و طويل ايزد شهر
يادش به خير! سالها پيش ( يعني وقتي بچه نداشتيم!) شبي به سمت همين ايزدشهر كذايي مي رفتيم. نمه باراني هم زده بود و با الف" سارا برايتمن" گوش كرده بوديم و شيشه هاي ماشين را پايين داده بوديم و خيلي بهمان چسبيده بود! دوشنبه شب كه با سينا مي رفتيم شمال پشت سر هم و يك بند " آهويي دارم خوشگله " گوش كرديم و چشممان را دوختيم به دانه هاي گرد و گنده باران و سه تايي باهم و بلند بلند خوانديم "آهويي دارم خوشگله، فرار كرده ز دستم، دوريش برايم مشكله، كاشكي اونو مي بستم!" لاي لاي لاي لايي لالالاي لاي لاي لاي لاي لالالاي! نه يك بار نه دو بار نه سه بار درست بيست و پنج بار !!! *** همه اش تقصير اين آقا و خانم مارانا ست كه حس آرايشگري گرفتند و موهاي جوجوشان را كوتاه كردند! من هم ديروز با خودم فكر كردم ما چيمون از اونا كمتره كه نتونيم زلف كمند پسرمونو اصلاح كنيم؟ خلاصه ديروز توي حموم با الف افتاديم به جون كله بچه! حالا بزن كي نزن!! از حموم كه اومديم بيرون ديدم كه نصف كله بچه رو زدم و نصفش مونده! اينه كه امروز كله مو كج كردم و با پدربزرگ مربوطه ( باباي خودم) رفتيم سلموني! و داديم...