پانزده سال قبل در چنین روزی
بین زنها نشسته ام و دارم بچه ام را شیر می دهم. یک باره تصویر آن دختر 15 ساله جلوی چشمم می آید. دختری که در آینه ها نگاه می کرد و می خواست از پشت چشمهایش، روحش را ببیند. روحی که شفاف و سیال و سردرگم بود. گاهی برای لحظه ای کوتاه روحم را می دیدم و بعد دوباره تصویر 15 ساله ام در آینه بود. یادم می آید که آن روزها که آینده گم و محو بود ، به این روز فکر می کردم. دلم می خواست ده یا پانزده سال بعد دختر آینه ها را به یاد داشته باشم. حالا بعد از این همه مدت آن دختر جلوی چشمم ظاهر شده است. به زنها نگاه می کنم. با همه شان بیگانه ام.اینجا کجاست؟ این همه زن کیستند و من اینجا چه می کنم ؟ می بینم که چقدر به این زنها شبیه ام و چقدر با آنها فرق دارم. فشار آرواره های لطیف بچه ام را احساس می کنم. یادم رفته بود که بچه دارم. دختر پانزده ساله ام از آینه به من لبخند می زند. من - شین - سی سال دارم. اینجایی که نشسته ام جایی غریبه است. با هیچ کدام از این زنها نسبتی ندارم. دختر آن روزهایی که آینده مثل یک خواب خوش بی تعبیر بود. من بزرگ شده ام - شین کوچک رویاهای نوجوانی. من زن شده ام. من مادر شده ام. رویای کوچکم را در آغوش می کشم. نفسش را بو می کنم. بوی مادربزرگم را می دهد. نه ، فکر نمی کنم که از نگاه کردن به من شرمنده باشی ای پانزده سالگیها. عاشق شدم. با بهترین مرد دنیا ازدواج کردم و حالا بچه او را در آغوشم ، شیر می دهم. مهم نیست که با این همه زن غریبه در این خانه نا آشنا نشسته ام. مهم این است که تو ، با آن چشمهای قهوه ای روشن و موهای خرماییت به من که نگاه می کنی ، شکل رویاهای تو باشم. خوشحالم. شکل رویاهای تو هستم.
شین
شین