از پاييز خانم شين
چند روز پيش در خيابان نياوران قدم مي زدم. پيرمردي را ديدم بسيار لاغر. با كت و شلوار خاكي رنگ. از كنار جوب تكيه داده بود به درخت و همانطور كج مانده بود و داشت سيگار مي كشيد. جاي آقاي مارانا و دوربينش را خالي كرديم.
***
مثل سوژه هاي قصه نويسي مي ماند. بعضي وقتها همينجوري توي فضا هستند. لازم نيست كه زحمت خاصي بكشي. فقط بايد نگاه كني. بعضي روزها نگاه مي كنم و دلم مي خواهد داستان بنويسم. داستان در مورد همين آدمهاي عجيب و غريب كه هر روز توي پارك يا پياده روهاي خيابان نياوران مي بينم. ديروز دختر و پسري را ديدم كه داشتند به هم مي زدند. پيرمرد آن روزي هم كه هيچ. پريروز آن زن بلند و بالا را كه بچه مريضش را تاب مي داد يا آن دختربچه اي كه عروسك كامواييش را لاي نرده هاي پارك فرو مي كرد. همه شان برايم سوژه اند. دلم و دستم عطش نوشتن دارد. شايد نوشتم. شايد.
***
پارسال پاييز خانه مان را نديدم. وقتي براي زايمان رفتم درختهاي چنار باغ همسايه پر از برگهاي زرد و قهوه اي بودند و وقتي برگشتم فقط شاخه هاي لختشان پيدا بود و لانه هاي مهجور كلاغها. امسال اولين پاييز من در اين خانه است. به منظره پشت شيشه ها كه نگاه مي كنم هر روز برگهاي رفته را مي بينم و مي شمرم و به سينا وعده مي دهم كه به زودي لانه كلاغها را نشانش مي دهم.
***
نمي دانم چرا پستهاي اينجوريم غمگين مي شوند!
***
مثل سوژه هاي قصه نويسي مي ماند. بعضي وقتها همينجوري توي فضا هستند. لازم نيست كه زحمت خاصي بكشي. فقط بايد نگاه كني. بعضي روزها نگاه مي كنم و دلم مي خواهد داستان بنويسم. داستان در مورد همين آدمهاي عجيب و غريب كه هر روز توي پارك يا پياده روهاي خيابان نياوران مي بينم. ديروز دختر و پسري را ديدم كه داشتند به هم مي زدند. پيرمرد آن روزي هم كه هيچ. پريروز آن زن بلند و بالا را كه بچه مريضش را تاب مي داد يا آن دختربچه اي كه عروسك كامواييش را لاي نرده هاي پارك فرو مي كرد. همه شان برايم سوژه اند. دلم و دستم عطش نوشتن دارد. شايد نوشتم. شايد.
***
پارسال پاييز خانه مان را نديدم. وقتي براي زايمان رفتم درختهاي چنار باغ همسايه پر از برگهاي زرد و قهوه اي بودند و وقتي برگشتم فقط شاخه هاي لختشان پيدا بود و لانه هاي مهجور كلاغها. امسال اولين پاييز من در اين خانه است. به منظره پشت شيشه ها كه نگاه مي كنم هر روز برگهاي رفته را مي بينم و مي شمرم و به سينا وعده مي دهم كه به زودي لانه كلاغها را نشانش مي دهم.
***
نمي دانم چرا پستهاي اينجوريم غمگين مي شوند!