صبح فيروزه اي من و سينا - داستان گونه

ساعت 8 و نيم صبح ،سينا روي سر من كله معلق مي زند. رفته است سراغ كتاب"ادب مرد به از دولت اوست" پزشكزاد. ديشب كه كتاب " همنوايي شبانه اركستر چوبها" ديوانه ام كرد پناه بردم به شيطان دوست داشتني پزشكزاد از شر آدمهاي ماليخوليايي كتاب ديوانه ي رضا قاسمي! پناه بر خدا! تمام شبهايي كه با خواندنش خوابيدم كابوساي عجق و وجقي ديدم كه آن سرش ناپيدا. عوضش با خواندن شيرينكاريهاي آقاي پرنگ خواب ديدم كه سينا وسط پذيرايي خانه پدر الف روي فرش جيش كرده است! بگذريم. خدا پدر يونگ و سمبلهايش را بيامرزد. اين خوابهاي جديد من به هيچ صراطي مستقيم نيستند! از بس بريده بريده مي خوابم خوابهايم شكل اين آدمكهاي تكراري شده است كه بچه هاي كودكستاني روي كاغذ مي برند و بعد به همديگر نشان مي دهند. سر و تنه و كله، كج و همه شان هم شكل هم. سينا، سينا، سينا در خواب و بيداري سينا...

الف صبحانه را آماده مي كند و من پوشك سينا را عوض مي كنم. مي رويم سر صبحانه. به سينا زرده تخم مرغ مي دهم و سفيده ها را برايش ريز ريز مي كنم كه بخورد. زرده را مي خورد و سفيده ها را پرت مي كند داخل ليوان شيرش. زير صندلي. به صورت من و مي مالد به شلوارش. بيسكوييتش را توي ليوان شير فرو مي كند و بعد پرت مي كند روي زمين و با خنده مي گويد "آتتي!"* سرلاك را طبق معمول نمي خورد و اگر تصادفا يكي دو قاشق به دهنش فرو برود لب ورمي چيند. به شكل يك جماعت كولي درآمده ايم بعد از صبحانه. صبحانه خوردن با سينا يعني كه بعد از صبحانه همه بايد دست و صورتشان را بشورند و لباسشان را عوض كنند. به الف علامت مي دهم كه سفيده تخم مرغ را از چانه اش بردارد. به من مي خندد و بيسكوييت ماليده به ابرويم را نشان مي دهد. صندلي سينا و زمين آشپزخانه بعد از صبحانه ديدنيست. يكي دو تا مورچه از همين الان آمده اند شكار پس مانده ها. وحشيانه با جارو شارژي شكارشان مي كنم!

الف مي رود سر وقت سيگار و نسكافه صبحگاهي. به او نگاه مي كنم. دلم خواهد بنويسم مثل روز اول دوستش دارم. اما اين جمله درست نيست. روز اول اينقدرها دوستش نداشتم. برايم روياي سبز درياچه بود اما بخشي از وجودم نبود. حجم سيالي بود كه زندگي خاليم را با مهربانيش پر كرد. با عشق و عطوفتش. اما امروز بخشي از وجود من است. مثل دستم يا چشمم. مثل خودم . مثل عشق. ديروز بدون اينكه بفهميم آشناييمان يك سال پيرتر شده است. به همين آهستگي كه مي گويم.
ساعت 9 و 40 دقيقه بالاخره از خانه بيرون مي آييم. سوار ماشين مي شويم و پسمانده گلچينهاي وحشتناك خواننده هاي جديد ايراني را گوش مي دهيم. اين خواننده هاي جديد به سبك مورو ملخ ريخته اند سر ما؛ اينها موزيكهايي هستند كه بايد گوش بدهيم تا قدر عافيت را بدانيم! گوش مي دهيم.

ساعت 11 صبح مي رسيم بيمارستان. دو طرف خيابان آذربايجان را دوبله ماشين ها ايستاده اند. الف جاي آمبولانس بيمارستان مي ايستد و مرا با بار و بنديلم تخليه مي كند! عجله دارد. خداحافظي مي كنيم. وارد بيمارستان مي شوم. بچه توي بغلم. كالسكه جلويم و رويش به سبك كوليها پر است از كاپشن من و كوله پشتي و شالگردن و كلاه سينا همه هم كپه شده روي هم. بابا عمل دارد. مي روم توي اتاقش و كالسكه مسخره ام را پارك مي كنم گوشه اتاق.

مي خواهم پيش دكتر زنان بروم و بايد منتظر بمانم تا بابا بيايد و بچه كوليم را نگه دارد . خانم ر. منشي پدرم پيشنهاد مي دهد كه در حين معاينه سينا را نگه دارد. مي دانم كه بند نمي شود. نمي خواهم اعصاب دكتر خ. را با جيغ و داد بچه خراب كنم. منتظر بابا مي مانم. اتاقهاي درمانگاه شلوغند. دكتراطفال چندتايي مريض دارد. دكتر خودم هم. براي بابا هم چند تايي منتظر نشسته اند. دكترها اتاقهاي درمانگاه را با هم استفاده مي كنند. زني مي تازد به داخل اتاق. چادر كهنه اي را پيچيده است دور خودش مثل ملافه. غر مي زند كه دكتر دير كرده است. خانم ر. بيرونش مي كند. منشي هاي بيمارستان كه با من مي گويند و مي خندند موقع روبرويي با مريضها ديدني هستند. در كسر ثانيه مريض بيچاره روي بند رخت آويزان است و نمي داند كه كي شسته شده است! از بس كه خبره اند در اين كار!

بابا مي رسد. سينا از بغل من مي پرد بغل بابا. مي روم سمت اتاق دكتر زنان . دكتر معاينه ام مي كند. ظاهرا همه چيز مرتب است. "زن سي ساله" همه جاي بدنت درست كار مي كند. اگر هم شكي داري يكي دو تا سونوگرافي انجام بده و آن تست كذايي دهانه رحم . مي پرسم : براي بارداري دوم چقدر بايد صبر كرد؟ با قيافه اخمو نگاهم مي كند: بازم بچه ؟ مي خواي چيكار؟ مي خندم و جواب مي دهم كه دست حكممان ناقص مانده است! با من مي خندد. از خنده اش دل و جرات مي گيرم.بس كه جدي و اخموست اين دكتر خوب من. مي پرسم كه توي شكم من؛‌ كنار ناف سمت چپ چي جا گذاشته است كه گاهي براي خودش همينجور حركت مي كند!؟ دكتر خنده اش مي گيرد از پررويي من.

حوصله سونوگرافي و اتاق نيمه تاريكش را ندارم. باشد براي بعد. مي روم سراغ سينا. مشغول جيغ و داد است. بابا دكتر گوش و حلق و بيني را آورده كه معاينه اش كند و سينا دل سير جيغ مي زند. بغلش مي كنم. مي رويم اتاق دكتر اطفال. دكتر ت. نوزادي را معاينه مي كند و بعد نوبت ماست. سينا روي ترازو نمي رود و موقع معاينه حسابي جيغ و داد مي كند. "همه چيز مرتب است. ممنون. خداحافظ." سوالهايم را كه نوشته ام روي كاغذ بيرون مي آورم. سينا آنقدر عصبي شده كه نمي گذارد بايستم. به من لگد مي زند كه برو. يكي دو تا سوال مهمتر را مي پرسم و احوال برادرزاده دكتر را كه از دانشگاه همكلاسيم بود.

بيرون مي آيم. سينا شير مي خواهد. دنبال جايي مي گردم براي شير دادنش. جايي نيست. سينا سرش را گذاشته است روي سينه من و يك ريز مي گويد "ده ده" مي روم به راهرو درمانگاه اطفال. دنبال جاي خلوتي مي گردم كه نيست. دكتر ت. از اتاقش بيرون مي آيد و مرا مي فرستد به اتاقش براي شير دادن. با خانم ف. منشي دكتر ت. گپ مي زنيم. پشت سر خانم ر. منشي بابا حرف مي زند . شير دادنم تمام مي شود. بابا رفته است و توي كوچه دنبال من مي گردد.

راه مي افتيم از بيمارستان. سينا مي رود بغل بابا. از مغازه اي برايش 12 تا ماشين مي خريم. سينا تمام راه از بيمارستان با جعبه ماشينها سرگرم است. هر 12 تا را مي آورد بيرون و سعي مي كند دوباره بگذارد سر جايش. تا حواسش را جمع كند رسيده ايم خانه. ناهار را مي خوريم و سينا كوفته تركي مي خورد. من ناخنك مي زنم به قورمه سبزيي كه براي سينا پخته ام. سينا مشتش را فرو مي كند توي ظرف غذاي بابا و مي پاشد همه را روي ميز و همه جا. همه مي خندند. اگر ده سال پيش من يا برادرم اين كار را مي كرديم كتك مفصلي نوش جان مي كرديم. قديميها مي گفتند نوه شيرين است. راست مي گفتند!

بعد از ناهار،لميده ايم در اتاق نشيمن. مادرم جعبه طلاهايش را باز مي كند و انگشتري را كه تا به حال نديده ام در مي آورد. " دستت مي كني؟ مال مادرم بوده..." انگشتر فيروزه خيلي قشنگ است. مال آنه* بوده است. خوشحالم. بوي او را مي دهد شايد. در براي دلبري از پدربزرگم دستش مي كرده است، شايد. دوست دارم فكر كنم وقتي كه اين انگشتر را دستش مي كرده مثل حالاي من نگاه مي كرده به آن و دلش غنج مي زده. انگشتر فيروزه مادربزرگم را دست مي كنم. مي نويسم و سنگيني كهنه انگشتر را احساس مي كنم. صبح تمام شده است. من و سينا و انگشتر مادربزرگم مي رويم كه بخوابيم.

شين

* آتتي يعني انداخت به تركي
* آنه يعني مادر به همان تركي. من مادربزرگم را آنه صدا مي كردم.

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…