Posts

Showing posts from December, 2006

بچه يعني جانوري از جنس ابريشم و عشق

بچه يعني دردسر يعني وسط خواب ديدن هزار بار بلند شدن ،‌ سكندري خوردن و كورمال كورمال راه رفتن يعني حسرت به دل شب خوابيدن و صبح بيدار شدن ماندن يعني صداي تيك تاك ساعت را با هر ثانيه اش شنيدن * بچه يعني آغوش كوچكي از گرما و عشق و نياز يعني نفسهاي خفته خوشبو يعني آرزوهاي كوچك از آينده اي بزرگ يعني ديدن عاشقانه ترين نگاه دنيا از بي تجربه ترين چشمها * بچه يعني تختخواب سه نفره يعني فراموش كردن زمزمه هاي شبانه يعني براي عشق ورزيدن تا فرصت خواب كوچك و نازكش منتظر ماندن يعني سراسيمه دويدن * بچه يعني عشق يعني بزرگترين تكه قلب دو نفر يعني تكه اي از قلبت ، برهنه در برابرت يعني عشق ، عشق و عشق * بچه يعني آرزوي تنهايي دو نفره يعني اضطراب در وقت كوچكترين جدايي يعني" نمي دانم مي خواهم بروم يا بمانم" يعني همه چيز با هم و در هم * بچه بعني غرور پروراندن يك مولود يعني افتخار كردن به قدمهاي كوچك لرزان يعني بوسه چسبناك با طعم موز يعني " ماما دوچت دادم" * بچه يعني پوشك يعني هر روز غذا درست كردن يعني نگران هر لقمه غذاي نخورده بودن يعني بوي مولتي ويتامين و قطره فروسولفات * بچه يعني تجربه لحظ...

تفش به به هااااااام

دیشب ما مهمون داشتیم و سینا رفتار خیلی خوبی داشت. مهمونهامون یه پسر کوچولوی 2 ماهه دارن به اسم رادین. سینا هم که مدام با راه رفتنش و با شیرین زبونی کردن دلبری می کرد. تازگیا مامان و بابا ( خانم شین و آقای الف سابق) باید کار و زندگیشونو ول کنن و بشینن کنار آقا. برای اینکه اگه من برم دنبال کارهام مدام یا منو صدا می کنه یا بهونه می گیره "ده ده" که 90 درصد اوقات الکی می گه و فقط می خواد که منو وادار کنه که بیام پهلوش. اگه هم باباش اون دور و برا نباشه شروع می کنه اونو صدا کردن. دیشب که الف داشت توی تراس کباب درست می کرد بچه ام خودشو کشت! رفته بود دم در تراس و با آخرین تن صداش هوار می زد : بابا! و تا باباش بهش می گفت چیه ؟ سینا می گفت : آچ ! این " آچ " بیچاره که در اصل به ترکی به معنی "باز کن"ه توی فرهنگ لغت سینا هر معنی که دلتون بخواد داره! یعنی بخواد یه چیزی رو باز کنه می گه "آچ" اگه بخواد ببنده هم یا می گه "به" یا می گه "آچ" اگه هم من در دادن "ده ده" یه خورده تعلل کنم ، سریع می گه "آچ" خلاصه همه چی رو "آچ...

در آرايشگاه

زن نشسته است روي صندلي آرايشگاه. موهايش هايلايت طلايي خيلي زيبايي دارند. به نيمرخش نگاه مي كنم. كمي توپر است حدود 40 ساله. بدك نيست. فكر مي كنم كه هايلايت زيبايش كرده است. با دو دوستش آمده است و آنها هم كلاه به سر با رنگ نشسته اند تا هايلايت كنند. گوشم را تيز مي كنم تا صدايش را بشنوم: - م ( با فتح الف) موخام ابرووامم يي درجه روشن وشه ! دو تا زن همراهش با لهجه اي مشابه گپ مي زنند. به قيافه زن آرايشگر نگاه مي كنم كه مي دانم نامش فريباست. موهاي كوتاه شرابي دارد و شلوار جين پوشيده است. سي و پنج ،شش ساله است. يك جوري به زنها نگاه مي كند انگار حشره اند و تا زنها نگاهش مي كنند لبخند مي زند و به به و چه چه مي كنند. فكر مي كنم كه شغل عجيبي دارد. هر كسي پول داشته باشد مي تواند او را اجير كند و وادارش كند كه مجيزش را بگويد. خانم مهندسي سوسول و يا زن تازه به دوران رسيده تيمور سبزي فروش! *** فريبا ايستاده است و به هايلايت مشتريش نگاه مي كند. مشتري ديگرش غر مي زند كه خسته شده است. فريبا مي گويد فقط نيم ساعت ديگر. بوي عذاب آور اكسيدان توي اتاق كوچك پيچيده است. فريبا از مهرنوش مي پرسد كه دستش خاليست ي...

وقتی بچه ساکته

شک نکنین بچه وقتی ساکته یا داره گند می زنه یا داره گند می زنه!! *** دیروز سینا توی خونه می چرخید و منم مشغول تمیز کردن آشپزخونه بعد از ماجرای ناهار بودم. دیدم که از جلوی من گذشت و رفت تو اتاق کامپیوتر. چند دقیقه گوش کردم و دیدم که صداهای معمول بازیش نمیاد. وقتی رفتم تو اتاق کامپیوتر کم مونده بود سکته کنم. سینا روی میز کامپیوتر روی لبه میز نشسته بود و مشغول بازی با کیبرد بود!! یواشکی اومدم و بغلش کردم ولی تا دو ساعت از فکر اینکه اگه چند دقیقه دیرتر میومدم چه بلایی ممکن بود سرش بیاد قلبم 180 تا در دقیقه می زد! این بچه صندلی رو از وسط اتاق کشیده بود کنار میز و ازش رفته بود بالا و از اونجا رفته بود روی میز.... فکرشو بکنین . تازه راه افتاده مثلا! بعدا چیکارا می کنه ؟ از دیوار راست بالا می ره ؟ *** 5 نکته هم در مورد سینا می نویسم که مثلا شما نمی دونین : 1- عاشق کلید از هر مدلیه. منو وادار می کنه کلیدها رو از قفلها در بیارم بعد با این قد یه وجبیش آویزون می شه که دوباره بذارتش سر جاش! * 2- گاهی وقتی شیرش می دم دستشو می کنه تو دماغ من!! * 3- به خودش توی آینه نگاه می کنه می گه : نی نی ! * 4- وقت...

ما هم بازی

خوب منم دعوت شدم این بازی شب یلدا. ممنون از عروس گلم ، فرانکلین ! *** این بازی این جوریه که هر کسی که دعوت می شه باید در وبلاگش 5 تا نکته در مورد خودش که احتمالا خواننده های وبلاگش نمی دونن بنویسه و بعد 5 نفر دیگه رو معرفی کنه تا اونها هم 5 تا نکته در مورد خودشون بنویسن. *** خیلی فکر کردم تا این 5 تا یادم اومدا: 1- من از تاریکی و تنهایی می ترسم و شبها جرات ندارم از محدوده ای که الف توش خوابیده زیاد دور بشم. اگه هم بخوام دور خودم بچرخم همون دور و برا می چرخم. شبا اوهامی می شم و صداهای عجیب و غریب می شنوم! * 2- وقتی که یه بچه کوچیک بودم بزرگترین آرزوی زندگیم این بود که "خواننده" بشم. بعدها – تقریبا تا قبل از آشنایی با الف – همه اش فکر می کردم وقتی درسم تموم شد می رم ترکیه و خواننده می شم!! * 3- عاشق رشته عمران بودم و هستم و احتمالا خواهم بود! نمی دونم چرا اومدم معماری خوندم! یکی از آرزوهام اینه که یه روز دوباره برم دانشگاه و عمران بخونم! * 4- وقتی سوم دبیرستان بودم با دوستای دیونه تر از خودم می رفتیم گوشه حیاط می نشستیم و من "یاور همیشه مومن" داریوش رو می خوندم و دوست...

می می نی می گه مامان جون

سرم سنگینه. دو سه روزه با یه منگی عجیب از خواب بیدار می شم. نمی دونم چمه. شاید می خوام مریض بشم. هوای خانه خفه و گرم است. یکی دو تا پنجره باز می کنم و می بندم. هوا بدجوری بوی دود می دهد. *** هنوز تماشای راه رفتن سینا به من شادی و هیجان می دهد. تماشای این موجود کوچولو - با قدمهای لرزانی که هر روز بهتر از دیروز راه می رود- که تاتی کنان از اتاقهای خانه بیرون می آید. هنوز نگاهش می کنم و ذوق می کنم که بچه ام راه می رود. خوشبختانه خونه ما تا حدود زیادی ایمن است و سینا توی خونه آزادی عمل زیادی داره. یعنی اصولا همه جا و همه اتاقها می ره و یه چیزهایی رو به هم می ریزه و کیف می کنه. ما هم مجبور نیستیم که دنبالش باشیم. تازگیا یاد گرفته - مامانم یادش داه - که وقتایی که منو نمی بینه داد بزنه و صدام کنه! یه دفه می بینم شروع کرد هوار زدن : ماما! و کیف می کنه هر بار که من جواب می دم. عکساشو که نشون می دم و می پرسم این کیه می گه : نی نی ولی اسمشو که می پرسم می گه : ااینا! فعلا عاشق کتابهای شعر شده و من راه به راه براش کتابهای شعر می خرم. دیگه چیکار کنم اگه وقت نمی شه که "مدایح بی صله" و "...

متاسفانه دامبلدور بدجوري مرده است

خواجه حافظ شيراز هم مي داند كه خانم شين مرده هري پاتر است. در مهماني پنجشنبه شب - كه بعد از مدتها به من خيلي خيلي خوش گذشت - برادر بولتس عقيده داشتند كه دامبلدور عزيز زنده است و ارجاعم داد به سايتي با همين نام دامبلدور ايز نات دد دات كام - مرده شور اين اديتور رو ببرن كه اگه توش انگليسي بنويسي مي ره سر خط. بهرحال الان سه روز و سه شبه كه من دارم در اين مورد جستجو مي كنم و نتيجه مطالعات و تحقيقاتم رو به اين شرح اعلام مي كنم : سايت كذايي ديگه وجود نداره و وقتي جستجو مي كني ارجاع مي ده به سايت زير : beyondhogwarts.com كه البته سايت بسيار جالبيه و موضوع مرگ دامبلدور رو هم با طول و تفصيل بررسي كرده و به نتايج جالبي رسيده كه چند تاشو اونجوري كه يادم مونده نقل مي كنم: 1- اسنيپ به دستور دامبلدور مجبور شده صحنه مرگ دامبلدور رو بازي كنن تا بعدها خيال ولدمورت از طرف دامبلدور راحت بشه و اون بتونه در دوئل نهايي هري و ولدمورت به هري كمك كنه. 2- در كتاب ششم به جادوهاي غير لفظي پرداخته شده و كاملا ممكنه كه اسنيپ يه جادوي ديگه در ذهنش داشته و چيز ديگه اي ادا كرده در نتيجه دامبلدور نمرده. 3- چرا دامبلدور...

دنیا با قدمهای سینا

تا به حال دقت کرده اید که مرد سبزی فروش دسته های سبزی را با چه حرکاتی دسته می کند؟ به تکرار حرکت دستهایش نگاه کرده اید؟ به دسته های تازه نعنا و جعفری و تربچه ؟ تا حالا دیده اید که چند رنگ در میوه فروشی هست؟ فکر کرده اید که خوشرنگترین بوتیکها با میوه های میوه فروشی برابری نمی کند؟ آبششهای ماهیها را در قرمزی ماتشان دیده اید؟ بوی ماهیها را که چطور با هم قاطی می شود؟ شاخک میگوها را چطور؟ دیوار سنگی کنار باغ را دیده اید؟ چینهای پیشانی پیرمرد را در ایستگاه اتوبوس چی ؟ دیده اید که وقتی حرف می زند چانه اش می لرزد؟ عصایش را ؟ دیده اید که خاک چه طرحی انداخته روی صندلیهای ایستگاه ؟ بوی نانهای تازه را شنیده اید؟ لکه های روی پیاده رو چی ؟ دست زده اید به سپر وانت سبزی فروش که ببینید چه سرد است و عجیب؟ به حرکت قطره های آب روی آسفالت نگاه کرده اید؟... اینها و هزار تا چیز دیگر... من امروز تمام اینها را دیدم. نه ! نرفته بودم دور دنیا بگردم. فقط با سینا برای اولین بار پیاده بیرون رفتیم و سه چهارتا مغازه دور و بر خانه را تماشا کردیم و برگشتیم. اولین بار بود و من تازه فهمیدم که به پسر کوچولو چی می گذرد وقت...

"خوش به حالت آمریکا! قصرهای قدیمی نداری"*

بخاطر كاري يكي از كتابهاي طراحي ام** را ورق مي زدم. ترجمه عنوان اين كتاب -"احياي طبيعت" طراحي فضاي سبز- است. در اين كتاب پرو‍ژه هايي بررسي شده اند كه در آنها طراحي منظر با توجه به حفظ و احياي طبيعتيست كه بنا به دلايلي ارزشمند تلقي مي شود. يكي از اين سايتهاي طراحي*** يك كارخانه قديمي گاز در سياتل آمريكاست. اين كارخانه كه امروز استفاده نمي شود مبنايي شده براي طراحي يك سايت كنار دريا ( يا رودخانه) بماند كه به نظر من آرشيتكت اين كارخانه از لحاظ بصري بسيار نازيبا و زشت است و نه تنها ارزشي بر سايت نمي افزايد كه باعث زشتي مناظر اطرافش هم مي شود اما بنا به هر دليلي اين سايت را ارزشمند تشخيص داده اند. پول داده اند به يك گروه معمار تا يك سايت در كنار اين كارخانه قديمي ( مال 100 سال پيش) طراحي كنند و مردم نشسته اند كنار دودكشهاي سياه و بي ريخت آفتاب مي گيرند. اين موضوع نشانگر اين است كه ارزش گذشته را مي دانند حتي اگر گذشته نزديك باشد. بيچاره ها! نه كه تاريخ ندارند هر چيز مسخره اي مربوط به گذشته را حفظ مي كنند. خوشبخت ما كه آنقدر تاريخ داريم كه مي توانيم ميدان نقش جهانمان را با برج ساختن...

طولاني ... خيلي طولاني فقط از سينا

سینا حسابی مشغول است این روزها. دیگه به تاتی کردن می گوید "تی تا" و تا چشم به هم بزنیم "تی تا "گویان وسط خانه مشغول قدم رو رفتن است. حالا با این راه رفتن هنوز آماتوریش ، دو روزه که شروع به دویدن کرده! خدا به ما رحم کنه! راه می ره تعادلشو از دست می ده و محکم با باسن می خوره زمین. ککشم نمی گزه. اگه خیلی دردش بیاد لب ورمی چینه ولی معمولا بلافاصله دو تا کف دستاشو می ذاره رو زمین و بلند می شه و دوباره "تی تا!" *** دندون گمشده پایینی هم دراومد! *** خواهر سولماز پرسیده بودی این روزها به سینا چیا یاد می دم که اون موقع نتونستم جوابتو بدم. باید بگم که این روزا با هم کتاب می خونیم و من به زبون ساده قصه های توی کتاب رو براش تعریف می کنم و عکس وسیله ها رو نشونش می دم و اگه کتاب تکراری باشه ازش می خوام که عکس چیزایی که ازش می پرسم رو نشون بده. این سری کتابهای "من خوشحالم" که از کادوهای تولد مازیار بود و منم برای سینا خریدم برای این منظور خیلی عالیه و بعد از یکی دوبار تمرین کردن تقریبا سینا می تونه وقتی ازش می پرسم اشکال رو نشون بده ( البته اگه حالشو داشته باش...

حليم معجزه آساي خانم شين آقاي ب

مي دونم ديگه شورشو درآوردم با اين دستور غذا براي بچه ها و از اين حرفا . اما ديروز با اين فرمول يه معجزه به وقوع پيوست و سينا موقع خوردن اين حليم حرص مي زد و بازم مي خواست آخه هميشه غذا رو با يه اكراهي مي خوره كه انگار داره به من لطف مي كنه كه مي خورتش. اين دفعه تا قاشق رو مي ذاشتم زمين داد مي زد : "به به !" خلاصه اين يكي يه فرمول وي‍ژه است و بزرگترا هم خيلي دوست دارن براي همين مي نويسمش! اين فرمول از خانم شين آقاي ب به من رسيده ، خدا بهشون عمر طولاني عطا كنه و اجاقشون رو هم روشني بده! آمين! *** 150 الي 200 گرم گندم پوست كنده را از شب خيس مي كنيم. صبح روز بعد گندم را در زودپز مي گذاريم و با شعله بسيار كم ( اگر شعله كم نباشد ته مي گيرد) مي گذاريم كه بپزد. ( حدود يك ساعت و نيم الي 2 ساعت طول مي كشد) در قابلمه جداگانه مرغ را به مقدار دلخواه همراه با پياز و ادويه مي گذاريم بپزد. بعد از پخت حليم گندم در يك مرحله كل حليم را ميكس مي كنيم و بعد آب مرغ و ادويه ( دارچين و نمك به مقدار كم) را اضافه مي كنيم. مي گذاريم حدود نيم ساعت با شعله كم روي گاز بماند تا جا بيفتد. زود به زود هم بزن...

تجربیات خانم شین - غذا دادن به بچه 4

Image
بدون شرح

تجربيات خانم شين - غذا دادن به بچه 3

توضيح واضحات : از اونجايي كه قسمتهاي تجربيات خانم شين مورد استقبال مادرها قرار گرفته ،تصميم گرفتم بخشي ديگه از تجربيات گرانبهاي خودم رو بازم مفت و مسلم در اختيار شما قرار بدم!حالا اگه آقاي الف باز نياد اينجا افشاگري كنه خوبه! اينجوري همه فكر مي كنن كه من فقط براي سينا غذا درست مي كنم! هيچم اينطور نيست. من براي خودمون هم اون هفته قورمه سبزي درست كردم. گيرم كه همه شو خودم خوردم و زياد به آقاي الف نرسيد!! خوب در مورد غذا دادن به بچه ، اگه طرز فكر خودتونو اصلاح كنين زياد چيز پيچيده اي نيست. فراموش نكنين كه بچه شما يه انسان كوچولوئه. باهاش مثل خودتون رفتار كنين. وقتي شروع كنين بهش مثل يه آدم بزرگ فكر كردن مي فهمين كه چرا بچه ها بعضي غذاها رو مي خورن و بعضي ها رو نه: اول اينكه بچه ها هم مثل ما از غذاي تكراري خوششون نمياد. بنابراين در تهيه غذاي بچه تون خلاقيت داشته باشين و مواد غذايي رو متنوع استفاده كنين تا بتونين غذاهاي متنوع درست كنين. آخر همين پست روششو براتون مي نويسم. دوم اينكه كاملا ممكنه كه بچه تون يه ماده غذايي رو دوست نداشته باشه و بهش لب نزنه. شما همه چي رو دوست دارين ؟ من بچه...

ايستاده در باد

تو اتوبان صدر هستيم. چشمم مي افته به تبليغهاي انتخابات. از همسر مربوطه ( شوهر؟ خدا ازت نگذره فرانكلين !) مي پرسم : بالاخره ما اين انتخابات بايد به كي راي بديم؟ جوابي مي دهد كه نمي توانم بنويسم! مي گويم كه من يكي كه به دوستمون و دار و دسته اش راي مي دم. اسم گروهشون چيه ؟ الف مي گه كه اسمشون هست "رايحه خوش خدمت" ببين چه اسم عوام فريبي انتخاب كردن! مي گم كه اتفاقا كاملا اسم بامسماييه! چون توي اين مملكت فقط رايحه ي خوش خدمت مياد، از خود خدمت خبري نيست! الف مي گه : بوي خدمت نيست... خر داغ مي كنن عيال ! *** ... و اين بار دست پر فريب استكبار جهاني از آستين آقاي الف بيرون اومد! آقاي الف با پينگ كردن بيخودي وبلاگ من مي خواد خواننده هاي منو بپرونه! امروز صبح بعد از خوندن كامنت هرمس ،ازش پرسيدم كه منو تو پينگ كردي؟ گفت : بله! گفتم : چرا؟ گفت : مي خواستم ببينم پينگ مي شي يا نه! گفتم : پس چرا خودتو پينگ نكردي؟ گفت : همينجوري !! *** يه بازي لوس هست كه پدر و مادرا با بچه هاشون انجام مي دن كه سوال و جوابه و ازشون مي پرسن كه مثلا عسل مامان كيه و بچه جواب مي ده : منم! راستش خيلي مزه مي ده! حا...

مرد و كلاغ - داستانگونه

سوز سرد، اشك به چشمم مي آورد. سينا دست در دست مادرم جلوي من راه مي رود. به قدمهاي كوچك نااستوارش نگاه مي كنم. به كفشهاي كوچكش. مي روم و مي نشينم روي تاب . چشمم از اشك و عشق مي سوزد. سردم است انگار. پسرم را كه راه مي رود نگاه مي كنم. من اين بچه را بزرگ كردم. من شيرش دادم. من هر شب بيخوابش شدم.من يادش دادم كه قدم بردارد. اين بچه من است. دارد راه مي رود. سينا كلاغي را مي بيند و جيغ مي زند. از من دور شده اند. نگاهشان مي كنم. مادرم با پالتوي سياه و روسري قهوه اي. سينا با كلاه و شالگردن آبي و پالتوي ياسي رنگش.هر دو محو تماشاي كلاغها. مردي را مي بينم كه از دور مي آيد. مي آيد و مستقيم نگاه مي كند به مادرم.پسرم. مي ترسم. از دستهايش كه در جيبش فرو برده .از اخمي كه به پيشاني دارد. مي ترسم. مرد به خوشبختی كوچكم نزديك مي شود. من به طرفشان مي دوم.مي دوم. مرد قدمهايش را تند مي كند. سينا را بغل مي كنم. مي گويم كه برويم. نمي توانم بگويم كه ترسيده ام. مادرم از ترس بيزار است. مي گويم كه سردم است. برويم. مرد همچنان با سرعت به طرف ما مي آيد . راهم را كج مي كنم به طرف پله ها. راهش را كج مي كند به طرف پله ها...

تجربیات خانم شین – غذا دادن به بچه 2

اگر بچه تون توی خوردن سوپهایی که درست می کنین اطوار میاد، این سوپو براش امتحان کنین : مرغ و هویج و کدو و کرفس ( کرفسش از هویج و کدو بیشتر باشه) و احیانا شلغم رو بذارین بپزه. وقتی پخت جو پرک یا گندم پرک یا مخلوط هر دو شو اضافه کنین و روش سس سفید رو اضافه کنین ( مخلوط شیر و آرد و کره که جداگانه کمی حرارت می دهیم تا غلیظ شود) توجه اگر بچه زیر یک ساله سس سفید رو با شیر خشک براش درست کنین. وقتی غذا آماده شد خیلی کم بهش خامه اضافه کنین.موقع سرو کردنش هم می تونین از لیمو ترش استفاده کنین. اگه بچه تون این غذا رو دوست نداشت و نخورد بیاین اینجا هرچی دلتون خواست بار من کنین! ( در فرمول اصلی این غذا قارچ هم هست ولی من چون معمولا تو خونه قارچ ندارم از فرمولش حذف کردم. شما اگه داشتین قارچ هم می تونین بریزین توش) اصل این فرمول رو از کاتی گرفتم ولی توش یه مقداری دست بردم! بالای درخت ترکه از دوستش می پرسه : اون چیی که زیمیستونا توی اتاقه ، تابیستونا بالا دیرخت؟ دوستش هر چی فکر می کنه چیزی به فکرش نمی رسه. ترکه خودش جواب می ده : بوخاریه! دوستش می گه : آخه بخاری بالای درخت چیکار می کنه؟ ترکه می گه : بوخ...

يك پست طولاني از بهشت

آخيش! از صبح لميدن روي صندلي جلوي كيبرد و پرسه زدن توي اينترنت چه كيفي داره! كجام ؟ تو بهشت؟ نه بابا! هنوز زنده ام. خونه مامانم اينام!! *** معمولا به وب استت خودم سر مي زنم و نگاه مي كنم كه مردم با چه جستجوهايي به خونه من ميان. باورتون ميشه يكي اومده اينجا با جستجوي كلمه " ليس " حالا اينكه هدفش از "ليس" چي بوده بماند. هر چي ديده تو وبلاگ من جذبش كرده كه بياد سر بزنه! خدا به خير كنه. بقيه شم نمي گم چون ديگه خيلي بي ادبيه! *** چند تا وبلاگ جديد كشف كردم كه بعدا بهشون لينك مي دم! نمي دونستم بلاگ رولينگ به رحمت خدا رفته. همه آپديت كرده بودن و من بي خبر بودم. هي منتظر اخبار تولد جوجو مارانا بودم كه ديدم كه اي دل غافل دو تا پست جديد نوشته و فرنوش قسمت جديد داستانشو نوشته ( هر چند كه بلاگ رولينگ پرشين بلاگ رو قاطي آدم حساب نمي كرد از اولش) فرانكلين سرما خورده و آزاده به طرز مشكوكي براي يه نفري كه من بهش مشكوكم ابراز احساسات كرده. سپهر تو جلسه خانوادگي شركت كرده و وبلاگ كوزه خانوم نيست و نابود شده. انار دستشو گذاشته جاي حساس و داره حرفاي سكسي مي زنه. مستر مارانا براي...

برای آن زن دیگر

دراز کشیده است روی تخت. غلت می زند تا بخوابد. پاهای کوچکش را بلند می کند و محکم می کوبد به دشک. غلت می زند تا روی کتابها که گوشه تختش است. کتابی را برمی دارد و برمی گردد طرف من. غلت می زند روی شکمم و صورتش به صورتم می چسبد. نفسش را بو می کنم و مست می شوم. می بوسمش. کتاب را می اندازد روی صورتم و برمی گردد به تختش. کتابی را که می خوانم کنار می گذارم و فکر می کنم که هرگز کسی نخواهد توانست به اندازه من دوستش داشته باشد. می دانم که این حقیقت دارد. حالا که مادر شده ام این را می دانم. اما سینا این را نخواهد دانست ، نه تا روزی که کودکی در دامنش باشد. به یاد می آورم روزهای تند عاشقی را که فکر می کردم هرگز زنی الف را نمی تواند بیشتر از من دوست داشته باشد. فکر می کردم که این حقیقت دارد. شاید الف هم. حالا هر دو می دانیم که روزی زنی بیش از من دوستش داشته است. برای آن زن دیگر می نویسم. آن زن دیگری که روزی پسرم را در آغوش خواهد گرفت و نخواهد دانست که من چگونه برای لحظه لحظه اش عاشقانه انتظار کشیده ام. به دنیا آمدن. اولین خنده. تکان خوردن. حرکت کردن. غذا خوردن. دندان درآوردنهای بی پایان. راه رفتن. عشق...