مرد و كلاغ - داستانگونه
سوز سرد، اشك به چشمم مي آورد. سينا دست در دست مادرم جلوي من راه مي رود. به قدمهاي كوچك نااستوارش نگاه مي كنم. به كفشهاي كوچكش. مي روم و مي نشينم روي تاب . چشمم از اشك و عشق مي سوزد. سردم است انگار. پسرم را كه راه مي رود نگاه مي كنم. من اين بچه را بزرگ كردم. من شيرش دادم. من هر شب بيخوابش شدم.من يادش دادم كه قدم بردارد. اين بچه من است. دارد راه مي رود. سينا كلاغي را مي بيند و جيغ مي زند. از من دور شده اند. نگاهشان مي كنم. مادرم با پالتوي سياه و روسري قهوه اي. سينا با كلاه و شالگردن آبي و پالتوي ياسي رنگش.هر دو محو تماشاي كلاغها. مردي را مي بينم كه از دور مي آيد. مي آيد و مستقيم نگاه مي كند به مادرم.پسرم. مي ترسم. از دستهايش كه در جيبش فرو برده .از اخمي كه به پيشاني دارد. مي ترسم. مرد به خوشبختی كوچكم نزديك مي شود. من به طرفشان مي دوم.مي دوم. مرد قدمهايش را تند مي كند. سينا را بغل مي كنم. مي گويم كه برويم. نمي توانم بگويم كه ترسيده ام. مادرم از ترس بيزار است. مي گويم كه سردم است. برويم. مرد همچنان با سرعت به طرف ما مي آيد . راهم را كج مي كنم به طرف پله ها. راهش را كج مي كند به طرف پله ها. قدمهايم را تند مي كنم. مي دوم. مادرم با سينا حرف مي زند و مي دود. سينا كه فكرمي كند اين همه بازيست مي خندد . سراسيمه ام. نكند قبل از اينكه برسم به ماشين او برسد به ما؟ نكند دستهاي او قويتر از دستهاي من باشد؟ نكند كسي نبيند و به دادمان نرسد؟ من زن هستم. من مي ترسم. مي رسم به ماشين. در را باز مي كنم و نفس زنان مي نشينم. سرم را بلند مي كنم و دنبال مرد مي گردم. نيست. مادرم مي آيد. راه مي افتيم. راه كه مي افتيم مرد را مي بينم. آن دورتر ايستاده است و به قدم زدن كلاغها نگاه مي كند.فكر مي كنم بچه اي كه شايد به كودك خودش شباهت داشت از او گريخته است. مرد تنهاييش را با كلاغها تقسيم مي كند.در تمام پارك هيچ كسي نيست. كلاغ تنهايي دورتر از بقيه با بي حيايي قار قار مي كند.
شين
شين