Posts

Showing posts from February, 2006

مهمترین کار دنیا

دو ساعت بیشتره که نشستم و بچه ام توی بغلم خوابیده. اونقدر راحت و آروم که دلم نمیاد بذارمش زمین. نشستم و نگاهش می کنم و احساس می کنم که این مهمترین کار دنیاست : بستر آرامش بچه خوابیده ام بودن! شین

ماجرای" آغووه" و "با"ی گمشده

در میان حرفهایی که سینا می زنه و آوازهایی که می خونه کلمات با مفهوم کم پیدا میشن منتهی از اونجایی که ما امیدواریم که بچه مون هم مثل مامانش – یعنی من – زود زبون باز کنه ، یه خورده با دقت بیشتری به حرفهاش گوش می دیم. چند شب پیش من نشسته بودم و با سینا تمرین می کردم. من می گفتم : بگو مامان! و سینا غش غش می خندید. منتهی بعد از ربع ساعت تو چشمهای من نگاه کرد و با یه ذوقی گفت :" آغووه" که احتمالا توی فرهنگ لغت بچه ام یعنی مامان!! به الف گفتم سر در نمیارم... گفتن آغووه که خیلی سختتر از گفتن مامانه! خلاصه دیشب هم بچه مونو گذاشته بودیم توی جیم (انگلیسی بخونید) که بازی کنه که یک دفعه و بی مقدمه خیلی بلند گفت : "با" من و الف با ذوق رفتیم طرف بچه و خلاصه منتظر که بچه مون می خواد بگه بابا ولی خبری نشد. اینه که فعلا یه "با"ی بابا رو ادا کرده و الف یه مرحله از من جلو افتاده ، باز بچه ام لااقل نصف راه رو رفته ، ولی کو تا آغووه بشه مامان....! آغووه شین

کی دماغ شوهر منو چنگول کشیده ؟

در مورد بچه و بچه داری حرف و حدیثها اونقدر زیاده که آدم کاملا گیج می شه. هر کتابی یه چیزی میگه. هر کسی یه چیزی میگه. وقتی آدم به مشکلی بر می خوره نمی دونه که به کی باید رجوع کنه و کدوم جواب درسته. البته شاید علت همه اینها این باشه که روان بشر هنوز چیز ناشناسیه و چگونگی عمل کردنش رو کسی نمی دونه. به هر حال من مشکلی داشتم و با چند نفر مشورت کردم و چندتایی کتاب ورق زدم و به چند تا سایت رجوع کردم و جوابهای کاملا متفاوتی گرفتم!! مشکل من این بود که دو سه شب بود که سینا حاضر نبود که تو تخت کوچیک خودش که کنار تخت ماست بخوابه و تا نمی آوردمش کنار خودمون نمی خوابید.اگر هم می خوابید فوری بیدار می شد تا وقتی که منو تسلیم کنه. که این وقت تسلیم شدن من بستگی داشت به میزان انرژی من که بین 1 تا 5 ساعت متغیر بود. پریشب از ساعت 11 شب تا 3 و نیم صبح سینا ربع ساعت به ربع ساعت بیدار شد و تا بغلش کردم خوابید! بالاخره ساعت سه و نیم من تسلیم شدم و گذاشتمش کنار خودم و اونوقت تخت خوابید تا 10 صبح! خلاصه جوابهایی که من گرفتم اینهاست: 1- بذارپهلوتون بخوابه ... بعد از یه مدت خودش درست می شه. 2- اصلا نذاری بخوابه ها...

و غیرهhaaav hooo haav bav

قشنگترین صدایی که توی تموم عمرتون شنیدین چه صداییه ؟ صدای پیانو ، نی لبک ، صدای بارون ، صدای آواز خواندن شانیا تواین !! می دونین قشنگترین صدایی که من تو تموم عمرم شنیدم چیه ؟ صدای پسرکمه که اون صداهای بالا رو با لبهای غنچه کرده اش درمیاره و خودش از صدای خودش ذوق می کنه!! مادر شین مغرور

اگه کامنت نزنین قهر می کنم

سینا امروز دو دستی یکی از عروسکهاشو برداشت و بلندش کرد و با تعجب و ذوق به کار خودش خیره شد. کمی اسباب بازی رو نگه داشت و بعد شروع کرد نوک دماغ اسباب بازیشو مکیدن!!شکل این اسباب بازی یه چیزی بین شیر و خورشید خانومه و کاملا نارنجی رنگه و اسمش بنا به مقتضیات روزگار "نارنگی"یه! *** دوستان ، آشنایان ، همراهان گرامی! بچه ما فعلا تا یه سالگیش فول لباس داره! – به لطف بهاره و الهام و کاتی و مامانم و مامان الف و بقیه فامیل – در همین جا از کلیه دوستان و آشنایان گرامی که کماکان قصد خجالت دادن ما را دارند تقاضا می کنم که با لباسهای بالای یه سالگی و اسباب بازی خجالتمان بدهند!! *** چرا هیچکی برای من کامنت نمی ذاره قضیه چیه ؟ زود به زود آپدیت نکنم یعنی؟ شین دلشکسته!

نوستالژی و دیگر هیچ

شبهای تاسوعا و عاشورا غم فضای شهر را سنگین می کند. از اینجایی که نشسته ام صدای عبور دسته را می شنوم و فکر می کنم که یک سال دیگر هم ، به همین زودی گذشت. *** نشسته ام و دارم یک سری نامه برای کاتی می نویسم. این نوشتن عجیب سبکم می کند. من و کاتی عادت به نامه نگاری را از روزهای 14 سالگیمان داریم. حالا یک دفعه بعد از 16 سال یک دفعه به صرافت افتاده ام که بنویسم. مثل یک جور درد و دل کردن می ماند! البته بی صدا و یک نفره. اما به همین زودی شاید تا یک ماه دیگر کاتی نامه های مرا بخواند. *** الهام خانم متولد! دلم برای تو هم تنگ شده ، عجیب! فقط با تو نوستالژی نامه نگاری نداریم! من امروز یاد یازده پاره تو بودم و خندیدم و گریه کردم... یادش به خیر! *** به همین زودی دارم 30 ساله می شوم. رویاهای 18 سالگی من کجا هستند ؟ آیا به آنجایی که می خواستم رسیده ام ؟ فقط الان می دانم که از روزهایم چیزی نمی خواهم جز مادری کردن برای پسرم و همسری برای الف ... همین و بس. شاید این همه روزها گذشته اند تا من پسری با چشمهای گرد خودم داشته باشم که از آغوش پدر چشم سبزش به من می خندد و این کم چیزی نیست. *** بهاره ! جای تو اینج...

خانم!! پاشو برو کاهوهاتو بشور

نمی دونم چرا این روزها همه دچار تالمات فلسفی در باب وبلاگ نوشتن شدن! بابا بی خیال !! چرا اینقدر این موضوع رو جدی می گیرین؟ ما می نویسیم چون دلمون می خواد که بنویسیم و برای اینکه دوستای ما هم دلشون می خواد که ما بنویسیم!! به همین سادگی .. ول کنین این فلسفه های صد من یه غاز رو که جایگاه من در این دنیا چیه ؟ و من برای چی می نویسم و من کیم ، تو کی هستی و از این حرفا!! چهار تا جمله می نویسیم و تموم... بیخود فلسفه بافی واسه این شر و ورا نباید کرد!! به قولی من می نویسم پس هستم!! اگه این چهار تا کلمه رو هم ننویسم پس از کجا بدونم که هنوز نوشتن یادم نرفته!؟ شین معترض پ.ن. اصلا منظورم خانم 76 نبوداا!!! ا

دل من دیگه خطا نکن ! با غریبه ها وفا نکن !! های های هااااای

الهام برام عکس خودشو فرستاده ، همراه کاتی و ارشیای عزیزم و این صبح جمعه ای اشک منو درآورده ، چقدر دلم برای همه تون تنگ شده ! موقعی که دبیرستانی بودیم و هر روز همدیگه رو می دیدیم ، هیچ وقت فکرشو نمی کردم روزهایی برسه که 6 ماه به 6 ماه از هم خبری نداشته باشیم و وقتی عکسهای همدیگه رو بعد از مدتها می بینیم ، حرفمون این باشه که : وای چقدر بچه ات بزرگ شده ! چقدر چاق شدی ! چقدر لاغر شدی... خیلی غم انگیزه! اون هم دوستانی مثل الهام و کاتی که دیگه واقعا نمیشه کسی رو جایگزینشون کرد! ای غربت بترکی که دوستای منو خوردی!! *** ما خوبیم! یه خورده ادای خانم مهندسها رو درآوردم و برگشتم! سینا خیلی تشویقم کرد! یعنی یه کاری کرد که دیگه هر کی پروژه آورد و اینا من بگم : نه مرسی! من الان ترجیح می دم به بچه ام برسم! البته خداییش فکر می کنم کسی که می خواد که تو خونه کار کنه حتما باید بی بی سیتر داشته باشه! حالا من حسود چطوری می تونم تحمل کنم که یکی دیگه بچه مو نگه داره خدا می دونه! شاید هم یه مهندس- سیتر بگیرم که کارای مهندسیمو بکنه و من به بچه ام برسم!! خداییش متولد خرداد ماه بودن هم مصیبتیه وا! آدم هزار تا چی...

تبریک تولد با یک روز تاخیر

دیروز تولد الهام بود و من کاملا یادم بود، فقط اینکه از زور سرشلوغی نتونستم آنلاین بشم و براش تبریک بفرستم! خواهر الهام شرمنده اخلاق ورزشکاریت ، تولدت مبارک! ببخشید دیر شد... وقتی یه مادر تمام وقت خونه نشین بخواد ادای خانم مهندسها رو دربیاره و پروژه بگیره ، این میشه که وقت تبریک تولد دوست نزدیکشم از دست می ده ! بماند رسیدگی به شوهر مجروح و پسر کوچولوش! اینها یعنی که دیگه تکرار نمیشه!! تولدو نمی گم ، پروژه رو می گم!! شین مهندس