Posts

Showing posts from March, 2006

من قاطی کرده ام بددددددددد

بعضی وقتها بچه داری آدم را دیوانه می کند! نه والا شوخی ندارم. بعضی صبحها آنقدر خسته از خواب بیدار می شوم که دلم می خواهد می شد بچه را یک مدت به یکی قرض داد و راحت گرفت خوابید!! بعضی روزها دلم می خواهد چند ساعتی یک نفره باشم ، برای خودم سبک و آزاد بچرخم که نمی شود. حالا هی کامنت نذارین و به آقای الف گیر بدهید! تقصیر آن بنده خدا نیست و الف عزیزم هر کاری از دستش برمی آید در کمک به من می کند. منتها بچه بعضی وقتها - بیشتر وقتها - فقط مادرش را می خواهد و بس. خلاصه داشتم می گفتم که بعضی صبحها که با حال بدی از خواب بیدار می شوم از خودم خجالت می کشیدم. از اینکه خدا بهم یک بچه سالم و ملوس داده و من خسته هم می شم! امروز کتاب دکتر اسپاک رو ورق می زدم و به این نوشته برخوردم که " والدین هم انسان هستند و می توانند گاهی خسته و ناامید شوند!! " راستش فکر نمی کردم این حق رو داشته باشم! حالا که دکتر اسپاک به من این حق رو داده می نویسم که من بعضی روزها مثل امروز خسته و کلافه می شم ولی حاضر نیستم یک ساعت هم از بچه ام دور باشم. حاضر نیستم حتی یک لحظه نداشته باشمش! حتی حاضر نیستم بگذارم کس دیگری ازش...

ماهیهای مرده و عید نیامده

حس عید ندارم. شاید مال تجریش نرفتن است! هر سال برای من آمدن سال نو مصادف بوده با یک گشت و گذار حسابی در تجریش و خرید هفت سین. امسال هم هفت سین را خریده و چیده ام اما نه از تجریش. سه تا ماهی کج و کوله هم از همین مراکز بهداشتی اعلام شده خریدیم که یکیش نرسیده به خانه سقط شد. مانده اند دو تای دیگر که یکیشان امروز صبح کج کج شنا می کند و معلوم است چیزی نمانده که ریق رحمت را سر بکشد! حوصله ام سر رفته. همه گرفتارند. کسی خانه نیست. آنهایی که خانه اند وقت حرف زدن ندارند. من هم وقت حرف زدن ندارم. هزار کار دارم و بچه ای که حالا مدام می خواهد که باهاش بازی کنم.گذاشته امش روی تختش و سرش را گرم کرده ام به اسباب بازی موزیکالش تا چند خطی غر بزنم و بروم. سرما خوردگیم خوب شده و کسالتم نه. دلم می خواهد بروم پارک. بروم شهر کتاب و هزار تا کتاب بخرم. دلم می خواهد تنها نباشم. دلم می خواهد عیدی بگیرم. خرید عید کنم. دلم می خواهد ... وقت ندارم. همین چند خط را بنویسم و بروم فکر کنم که با این همه کار خانه چه بکنم. با این روزهای نیامده و سال نرسیده و ماهیهای مرده و هفت سین بی سیب و سیر و آینه ... بروم ... شین

مرگ قاصدك

دستاني ،‌ خالي . چشماني ،‌ نگران و پيامي ،‌ تا ابد ،‌ نا گفته. *** قاصدك مرده بود . چسبيده ، به توري پنجره ، در ميانه ي سفر بي بازگشت خود ... شين 21 اسفند

گربه یا بچه!

داشتم توی سایتهای خارجی پرسه می زدم ببینم می تونم روشی پیدا کنم که مارمولکمون رو راضی کنم که زودتر و تنها بخوابه که برخوردم به این موضوع توی سایت بی بی سنتر : Is it safe for my cat to sleep with the baby? یعنی خدای نکرده برای گربه ام خطری نداره با بچه ام بخوابه ؟! امان از دست این خارجیها!! حق داره الف که می گه روانشناسیشون هم به درد خودشون می خوره! *** سینا از دیروز موفق شده جیغ رو کشف کنه! اینه که وقتی عصبانی می شه یه جیغ کوچولو می کشه ، بعد تعجب می کنه که این چه صدایی بود من درآوردم! بعد دوباره بلندتر جیغ می کشه!! شین حق به جانب

تولد تفنگدار سوم و گیجی عاشقیت

بالاخره انتظارها به پایان رسید و سه تفنگدار کوچولوی ما کامل شدند. مانا هم به سلامتی و مبارکی پسرشو به دنیا آورد و شایا به جمع ما اضافه شد.تولدت مبارک عزیزم! *** الان احتمالا مانا داره مرحله ای رو می گذرونه که من بهش میگم "گیجی عاشقیت" ، این مرحله ایه که تازه بچه به دنیا اومده و یه عالمه عشق و نگرانی و دلواپسی با خودش آورده ، مادر هنوز گیجه چون نمی تونه این همه احسلساتشو با هم بفهمه که جمع می شه با درد جسمانی و افت شدید هورمونها و مادر به شدت عاشق این موجود کوچولوی تازه و ضعیفه که تکیه گاهی بجز مادر و پدرش نداره ... اینه که این مرحله اسمش میشه "گیجی عاشقیت" من که به شدت این مرحله رو داشتم که بعد خوب میشه و جاشو میده به یه احساس عشق مدام و آمیخته با حجم زیادی دلواپسی برای بچه. *** سینا چهار ماهه شده ... چهار ماه و یه روز ! *** دو سه روزه که سریال "شبهای سینا " که سریال شبانگاهی همه شبه خونه ماست صبحها هم پخش میشه !! اینه که من وقت نمی کنم کارهامو بکنم چه برسه به اینکه بیام اینترنت. *** سینا امروز بعد از چند روز وقفه دوباره افتاده به حرف زدن و البته با در و د...