Posts

Showing posts from May, 2006

شكوفه مي زند باد بهاري ... من و شكوه سبزه زاران ... من و ترنم بهاران

خرداد آمده است.ماه آخر بهار. هواي بهاري آخرين نفسهايش را در شهر دودي مي زند. در اين روزها همه چيز بهاري شده است. آيا شما هم بهاري شده ايد ؟ آيا تا به حال در يك بعد از ظهر دلپذير بهاري با وزش ملايم نسيم غرق در شكوفه شده ايد ؟ نه ؟ چه حيف ... من همين ديروز بعد از اينكه سوپ سينا را دادم و بلندش كردم كه ببرمش يك باره غرق در شكوفه هاي نارنجي و سفيد و سبز و قهوه اي شدم!!!!! لحظه شهود عجيبي بود و البته يك كم بو مي داد! *** ما به زودي برمي گرديم. از همين تريبون منتظر خبرهاي بازگشت مسرت آميز خانواده الف و شين و سينا كوچولو باشيد! شين شكوفا

وبلاگ مي نويسي؟ غلط مي كني ... كوكا بخور

آي مردم! آي وبلاگيون! آي فتوبلاگيون! من چشم خوردم! حالا هي بياين بگين فتوبلاگ بزن براي نورچشمي! بابا همين چهار تا پست بي سر و تهي كه مي نويسم باعث شد چشم بخورم! چه برسه به عكسهاي پسرم!! حالا چي شد ؟ چشم به كجامون خورد؟ گلاب به روتون ... خورد به اين كامپيوتر بيچاره مون! پيشمرگمون شد .... خدا رحمتش كنه! نازنيني بود... همه جور و جفاي ما رو تحمل مي كرد و آخ نمي گفت ... حالا ديگه نيست... پكيده ... رفته و من موندم و يه خونه بي كامپيوتر! *** حالا كجام ؟ خونه بابام خوب معلومه ولي هر روز كه نيستم كه وبلاگ بنويسم! *** كامنتهاي جالبي مي گيرم اين روزها. مريم خانمي كه براي من نوشته كه منو مي شناسه ... شايد "مريم يمين " باشه از روزهاي دور ؟ اگه درسته لطفا جواب بده . يكي هم كامنت زده كه اگه زياد ور نزنم و روده درازي نكنم پستهامو مي خونه.خواستم خيلي ازش تشكر كنم كه لطف مي كنه و وبلاگ منو مي خونه و بابت همه پستهاي طولانيم معذرت خواهي كنم ازش....!! - چندش! چه پرروان مردم! - خواهر آيدا پياده ن‍‍ژاد! من نمي دونم چرا وبلاگت با اينترنت من فيلتر شده... اينه كه به هر حال از خونه بابام مي خوندمت ... ...

اسکواش در ساعت 5/2 بامداد

دیروز سینا و ارشیا رو بردیم کاخ سعدآباد و بچه ها حسابی هوای تازه خوردن. شب سینا ساعت 5/7 غش کرد و خوابید. من هم ساعت 5/10 خوشحال از اینکه سینا تا صبح خوابیده ، رفتم بخوابم. نصفه شب با صدای جنب و جوش کنارم از خواب بیدار شدم! دیدم که سینا دو تا چشمش هر کدوم قد یه قابلمه باز! داره با پستونکش بازی می کنه! پستونکو می انداخت و می خورد به بالای تخت و دوباره برمی گشت جلوش و پیداش می کرد و دوباره خوشحال و خندان پرتش می کرد! نصفه شبی مونده بودم بخندم یا گریه کنم! بماند یک ساعتی بازیشو تماشا کردم و بعد هم گلاب به روتون زد و از اونجایی که بعد از غذاخور شدن اون قضیه تبدیل به یه فاجعه زیست محیطی شده ، نصفه شبی گرفتمش زیر شیر و شستم و دیگه بدتر سرحال شد و شروع کرد با دستها و موهای من بازی کردن! آخرش خواب از سرم پرید و سینا که خیالش از طرف من راحت شد گرفت تخت خوابید. *** چقدر تحویلم گرفتین! ممنون از همه اونهایی که کامنت زدن و همه اونهایی که خوندن و تو دلشون جوابمو دادن. *** از صبح گریه و زاری و بهونه گیری و حالا با حالت " طفل معصوم " توی بغل من غش کردن و خوابیدن. به قول جهان بی مزه : تا اینج...

الان درست بيست و نه سال و ده ماه و بيست و نه روزه كه من به دنيا اومدم

گاهي وقتها حس مي كنم پير شده ام! گاهي وقتها فكر مي كنم بچه ام! پس كي احساس جواني مي كنم ؟ شايد امروز كه براي خودم رفتم تجريش و هم بستني قيفي خوردم و هم پيراشكي و دنبال كلاه كپ براي پسرم گشتم. كلاه بهانه بود . دلم مي خواست بگردم. بي بهانه مغازه ها را نگاه كنم و پيراشكيم را گاز بزنم و اگر وقتي بود و از سر پل پياده به تجريش مي رسيدم يك پيراشكي شكلاتي هم اونجا براي خودم جايزه مي خريدم كه نشد. وسط راه برگشتم. بس بود. چند تا چيز كوچولو خريدم. يه عرقگير ركابي براي مرد كوچولوي خونه كه شكل باباش بشه. من كي اين همه بزرگ شدم و خودم خبر ندارم ؟ آخرين باري كه از طرفهاي خودم رد مي شدم 17 سالم بود !! *** شايد هم شروع شده. بحران سي سالگي؟چيزي به تولد من نمونده و به تموم شدن دهه 20. نوشته سولماز رو خوندم. سي ساله شدن يه جورايي خيلي به نظر بزرگ مياد. شايد وقتي 15 سالم بود فكر مي كردم كه سي ساله ها هيچ آرزويي ندارند. من هم مثل سولماز در آستانه سي سالگي هنوز احساس نمي كنم كه زن كاملي هستم. در آينه نگاه مي كنم. شايد 20 ساله كه بودم زيباتر بودم. قيافه ام جا افتاده است؟ نمي دونم. از كسي نمي پرسم. يك ماه و...

مامان ! من گل خوردم

فکر می کنین چی شد ؟ سینا گل خورد! برده بودمش توی حیاط و داشتم گلها رو نشونش می دادم که یه گل نارنجی خوشمزه رو کند و گذاشت تو دهنش! نمی دونم چند تا گلبرگشو قورت داد ولی بقیه شو به سختی از دهنش درآوردم! بماند که حسابی شاکی شد که خوراکیشو از دستش گرفتم... کسی نمی دونه که عوارض گل خوردن چیه ؟! نکنه از تیم ملی بیرونش کنن؟ *** می خواستم راجع به فرهنگ واژه های سینا بنویسم .. امروز متوجه شدم که بچه ام کلمه "نه" رو هم دونسته به کار می بره. وقتی داشتم فرنیشو می دادم مرتب سرشو تکون می داد و می گفت : ننه نه نه ، دیگه "اه" هم می گه ، ولی نمی دونم دونسته یا نه. تازگیا یه سری لغات پیچیده بنگالی هم می گه که من و الف معنیشو نمی دونم مثل : اپیشیغو ، خلاصه بلبل زبونی می کنه بیاین و ببنین... در ضمن امروز صبح دوباره گفت : " مامان" منتهی نمی دونم هنوز می دونه مامان منم یا اینکه اینم مثل اپیشیغو ندونسته به کار می بره !! *** از زور هیجان اول صبحی زنگ زدم به بابام ، بیمارستان. از اونجایی که توی اتاقش نبود مجبور شدن پیجش کنن و بنده خدا بدو بدو اومده که کیه که اول صبحی کار فوری داره...

مع مثل مامان

حس نوشتن دارم و وقت نوشتن ندارم! بدو بدوی روزانه بعضی وقتها فشرده میشه. خیلی فشرده. عجب روزی بود امروز و عجب طوفانی شد. من و الف بچه مان را بغل کرده بودیم و خیره شده بودیم به درخت چنار صد ساله روبروی پنجره که مثل دیوانه ها می غرید و دور خودش می پیچید. می ترسیدیم زلزله شود. زندگی چقدر ناامن است و آدمی چقدر بی پناه. بچه مان را گرفته بودیم بغلمان و با هم به درخت دیوانه صد ساله خیره شده بودیم. *** کتاب " من او" را خواندم . از آقایی به نام رضا امیر خانی که اسمش را نشنیده بودم. کتاب را دست یکی از آشنایان دیدم و امانت گرفتم. به طور خلاصه باید بگم این آقا به نظر من ر.اعتمادیی بود که می خواست وانمود کند عباس معروفی است! نمی دانم توضیحم مفهوم هست یا نه!!!!! به هر حال به نظرم نویسنده با استعداد ولی کمی تا قسمتی جواد آمد. از آن نویسنده هایی که ابتکار و خلاقیت دارند ولی سوژه ندارند! در ضمن دیالوگ نویس افتضاحی بود... بگذریم! به قول فرنگیا " هو کرس؟!" – مرده شور این ادیتور رو ببرن که اگه توش انگلیسی تایپ کنی چپ اندر قیچی میشه!!- *** بازم گلی به گوشه جمال مانا و منوچهر عزیز که همه ...

دیدی سه شد ؟

فردا سالگرد عروسی ماست.چقدر فرق کرده ایم ؟ خیلی ... اما این فرق کردن بد نبوده است. جریان سیال و وحشی عشق در جوی زندگی آرام گرفته است و این بد نیست. هر چند گاهی آدم دلش برای آن روزها دلش تنگ می شود. برای هر روز سر ساعت 4 بعد از ظهر و نگاههای فضول همکارهای فسیل آرشنی ، پچ پچهای درگوشی و اجازه برای درس خواندن گرفتن و سینما رفتن. تلفن زدنهای دزدکی به بهاره و طاهره و گفتن اینکه :" بچه ها هوای منو داشته باشین! من اونجام آ!" و آنجا نبودن. یاد اولین جمعه ای که آمدم پیش تو. یاد اولین بار که با هم صبحانه خوردیم. یاد اولین بوسه و هزار چیز دیگر. یاد بعد از ظهرهای زنبق و فال قهوه. یاد پیاده رویهای بام تهران و یاد آن روزی که از تراس برای مامانم دست تکان دادی. با این همه جریان زندگی هم همه اش خاطره است. اولین مهمانی های دوستانه و شبهایی که می توانیم در خانه بمانیم و با هم باشیم. مخصوصا جمعه ها که باید به زور از خانه می کشیدمت بیرون. هر دو زیباست و هر دو به جای خود. هیجان و دوستی هم کهنه می شود و عمر محدودی دارد اما این عشق سیال در رگهای زندگیمان با کهنه تر شدن طعم ماندگاری پیدا می کند. عز...

ماجراي اختر وبودجه سال 85 و كتاب غول آساي غولها

ر آخرين جلسه اتحاديه منزل ما ،‌ آقاي الف بودجه سال 85 را تصويب كرد و مقداري اعتبار ارزي جهت مسائل فرهنگي و آموزشي جهت آقاي سينا اختصاص داد. اين شد كه ما امروز قسمتي از بودجه را گذاشتيم توي جيبمان . جوجه مان را گذاشتيم توي كالسكه و راه افتاديم رفتيم نمايشگاه كتاب. غرفه 38. غرفه كودك. خوب تماشاي غرفه ها يك طرف و تماشاي بچه ها كه همه كتابها را يك جا مي خواستند! يك طرف و تماشاي پدر و مادرهاي شاكي هم يك طرف ! من خلتر از خودم فقط يه نفر ديگه رو ديدم كه يه بچه نصف سينا رو گذاشته بود توي كالسكه و داشت براش دائره المعارف حيوانات مي خريد!! خلاصه براي سينا يه دونه از اين كتاب غول آساي غولها خريدم! يعني كتابي كه دوتاي هيكل يه بچه است! با دو سه تا كتاب قصه و چندتايي اسباب بازي. از اونجايي كه تا وقتي كه سينا با سواد بشه 6-7 سالي مونده ... حساب كردم كه 6-7 تا نمايشگاه ديگه وقت دارم كه بخوام كتاب بخرم براش. كتاب جك و لوبياي سحر آميز رو هم خريدم. البته نمي دونم چرا اسم جك تو اين كتاب شده بود حسني!! موقع برگشتن براي خودم بستني دايتي توت فرنگي خريده بودم و مشغول ليس زدنش بودم كه ديدم سينا بد نگاه مي كنه....

بابا مگه بیکاری! چقدر وبلاگ می نویسی

حتما اگه الان وبلاگمو بنویسم همه تون می گین اینکه بیکاره! پس چرا انقده غر می زنه ؟ اما آخه تو رو خدا خودتون از پنجره بیرونو نگاه کنین ... توی یه روز ابری که بارونم میاد و هوا ملسه و بچه تون خوابیده و ناهار هم دارین و آخر هفته هم هیچ خبری نیست و تازه غذای شام رو هم آماده کردین و گذاشتین توی قابلمه و ناخونهای شازده تون ( کج بیل!) رو که توی خواب نازه هم گرفتین ، بجز وبلاگ نوشتن چیکار می شه کرد؟ *** خواهر فرنوش در مورد نظم و ترتیب سوال کرده بودند – درپست قبلی – خواهر عزیزم، البته که سینا همه اینکارها رو هر روز و به همین ترتیب انجام نمی ده و من هم گفتم که یک روز نمونه. مثلا بعضی روزها پیش میاد که من با نسیم و سولماز و مانا و مامانم حرف می زنم ، تازه شیده هم زنگ می زنه . بعضی روزها سینا فرنی از روز قبل داره و من باید ناخونهاشو عوضش بگیرم. تازه من که هر روز رخت نمی شورم. سینا اضافه می کنه که بنویس که من هم هر روز موقع صبحانه پی پی نمی کنم!! *** خواهر آزاده خانم جان ! الان که عکس پسرمان را برای شما نفرستاده ایم 6 ماه آزگار است که شما را ندیده ایم و کلی دلمان برایتان تنگ شده! احتمالا اگه عکسشو ...

یک روز نمونه در زندگی مادر شین :

7.5 تا8 صبح : بیداری با مشت و لگد و بعضا کشیدن مو و ناخن! بعدش یک لبخند جانانه که جبران همه چی رو بکنه! لباس پوشیدن هول هولی در حالی که سینا مشغول پی پی کردن است! 8 تا 8.5 صبح: صبحانه و شستن ظرفهای صبحانه قبلا ( چیدن ظرفها در ماشین فعلا!) مرتب کردن اطراف! آماده کردن نسکافه آقای الف و خودم ... همزمان سر و کله زدن با سینا! بدرقه آقای الف و باقی قضایا... 8.5 تا 9 صبح : شیر دادن به سینا و عوض کردنش 9 تا 9.5 صبح : آماده کردن فرنی سینا و همزمان آواز خواندن برای سینا که صداش در نیاد! 9.5 تا 10 صبح : دادن فرنی به سینا و بعدش مولتی ویتامین همزمان با تماشای برنامه دردونه ها شبکه یک!! 10تا 10.5 صبح : اگه روز بیکاریم باشه اینترنت گردی و خواباندن سینا تو بغلم و وبلاگ نوشتن و غیره با کودکی در آغوش! انداختن لباسهای خودمون یا سینا در ماشین ... اگه مهمون داشته باشم تمیز کردن خونه و گرد گیری و تلفنهای ضروری ... 10.5 تا 11 صبح : درست کردن فوری ناهار که معمولا یه مرغه با یه سری هویج و پیاز و سیب زمینی و همزمان صحبت تلفنی با مامان خانم! یا سولماز یا مانا یا کاتی یا نسیم و یا دختر عموم و یا بقیه مامانهای دن...

سوال فوری

دوستان عزیز لطفا اگر در مورد سرلاک نسله و اینکه آیا وزارت بهداشت اونو غیر بهداشتی اعلام کرده یا نه اطلاعی دارید سریع برای من کامنت بگذارید ممنون شین بهداشتی