Posts

Showing posts from June, 2006

دس دسي در وانفساي بي كامنتي وبلاگ مادر بچه

راستشو بخواين از فرط دريافت كامنت مي خواستم از وبلاگم قهر كنم! فقط چون مي دونم كه بيشتر خواننده هاي من- دوستان- بي حال تشريف دارن كماكان و با پررويي تمام به نوشتن ادامه مي دم! ولي خدايش هيچي نگينا! منتظرين قهر كنم بعد كامنت بزنين ؟ يا اينكه بازم آقاي الف توي كامنت دوني من بمب ساعتي گذاشته و من خبر ندارم؟ همين الان پسر من دس دسي كرد ! با اون دستاي كوچولوش دس دسي خيلي نازي مي كنه! حيف كه خونه مامانم اينام و از فقدان دوربين رنج مي برم!! دو روز مونده به هشت ماهگي ... - به قول بعضي وبلاگهاي جواد - دورش بگردم جيگر مامانو!!! كسي شعر كامل " لي لي حوضك " كه آخرش " اين ميگه بريم دزدي" و " من من كله گنده " داره رو بلده كه براي من بنويسه ؟ امروز يه خانومه براي بچه اش مي خوند به نظرم چيز بامزه اي اومد. شين آنلاين فوري بي كامنت خوش روحيه

يازده و نيم شب به وقت گرينويچ

ساعت يازده و نيم ديشب سينا رو بردم روي تخت و شروع كردم بهش شير دادن تا بخوابه. الف هم خسته و كوفته اومد خوابيد كنارمون. سينا شيرشو كه خورد مثل ينكه دوباره شار‍ژ شده باشه شروع كرد به جنگولك بازي!! چهار دست و پا تخت رو گز مي كرد. از روي شكم من پريد و رفت روي شكم الف. بعد دهنشو گذاشت روي دست الف و شروع كرد شيشكيهاي بلند بلند زدن. با لوستر باي باي كرد و موهاي منو كشيد. دست منو مك زد تا كبود شد و خلاصه هر آنچه كه هنر داشت رو كرد. در حين اين كارها هم جيغهاي ذوق آلود مي زد و بلند بلند مي گفت : دا دا !! مونده بوديم بخنديم يا گريه كنيم!! آخر من در نقش مادر فداكار سينا رو بردم اتاق خودش تا يه خورده اونجا تخليه انرژي كنه! كنارش نشسته بودم روي زمين و داشتم اسباب بازيها رو جابجا مي كردم كه ديدم شست پامو كرد توي دهنش!! خلاصه نيم ساعت بعد دوباره بردمش تو اتاق و اين دفعه غش كرد و خوابيد. شين فداكار

شیرین کاری های پسر در روز تولد پدر

دیروز تولد آقای الف بود و ما جشن تولد کوچولویی گرفتیم. سینا در زمان حضور مهمونها هنرنمایی زیادی نکرد. بجز اینکه بعد از رفتن مازیار چند بار گفت : دادا دا ، اد اد ! بعد از اینکه همه مهمونها رفتن و ما باهاشون بای بای کردیم ، بازهم سینا هیچ کاری نکرد. گذاشت همه که حسابی دور شدن و توی آسانسور گیر کردن ، شروع کرد به بای بای کردن. خیلی بامزه بود. دستشو تکون می ده و بای بای می کنه و یک ذوقی می کنه که بیاین و ببینین! متاسفانه هنرنماییشو گذاشت بعد از رفتن همه! حالا باید یه مهمونی دیگه بگیریم این هنر جدید پسرمون رو به همه نشون بدیم. *** دیروز در اثر چشم و هم چشمی با مازیار - که ماشالا شیطون فقط مونده که پاشه راه بره! - سینا به غیرت اومد و در حالیکه دستشو به بالای مبل تکیه داده بود بدون جست زدن همیشگیش وایستاد. البته فکر می کنم علتش علاقه زیادش به شوفاژ باشه! آخه از اونجا خوب می تونست شوفاژ رو دست کاری کنه! بچه ام از وقتی روروئک سوار هم شده یه سره می ره سراغ شوفاژها و مشغول دست مالیدن به اونها می شه! *** حدود دو ساعت از مهمونی آدمهای بچه دار دیروز در سکوت کامل برگزار شد. چون شایا و سینا خواب بودن ...

سنگ مي شدي كاش پيكره تنها بر دشت زندگي... اينگونه شدن را شايد بر قامت تو ندوخته اند

خستگي را هر كس به گونه اي معني مي كند. هر كس به نوعي آن را زندگي مي كند. يكي راه حلش را ننوشتن مي داند و يكي نوشتن. يكي گفتن و يكي نگفتن و يكي همه روز و همه شب در دلش اندوختن تا پر شدن ... پر ... پر . پر شدن. از گفتن اينكه "خسته ام" خسته ام. ديگر نمي گويمش. مثل وا‍‍‍‍ژه يتيم و تنهايي در فضاي ذهنم مي پلكد و نمي گويمش. بگويم كه چه ؟ كه تو فكر كني كه از تو و خودم فكر كنم كه از خودم ... وقت گفتن نيست. باز گرما آشفتگي را با خود به بازار نگاهها و خانه ها آورده است. باز كسي از اين همه صدا بي تاب است. باز كسي از اينكه نمي تواند آني باشد كه بايد بي قرار است. باز كسي كه منم از اين همه ناتوانيش در عذاب است و اين عشق جاري در رگهايش كه مي كشد و زنده مي كند. باورت مي شود ؟ نشستم و گريه كردم : براي اينكه هماني نيستم كه بايد. نه براي تو ،‌ نه براي بچه ام و نه براي خودم. انگار كسي نيستم.نمي توانم حرف بزنم. نمي توانم بچه ام را از اين آشفته بازار برهانم. نمي توانم حفظش كنم. مي دانم اين ناشناس كه صبحها در آينه موهايش را شانه مي كنم اين حرفها را جدي نمي گيرد. تو هم جدي نگير. شايد ديشب خوب نخوابيد...

میرزاپور و گربه خونه مادربزرگه

چه بازی خوبی کرد تیم پرتقال! کیف وافری از بازی خوب و استیل قشنگشون بردیم! خنده دارترین صحنه بازی به نظر من صحنه پنالتی بود و ژستی که میرزاپور گرفته بود! به الف گفتم : همچین ژست گرفته انگار می خواد راس راستی پنالتی رو بگیره! با اون بازی هچلهفتش می خواست پنالتی یکی از بهترین گل زنهای اروپا رو بگیره! چه جسارتا! خوش گذشت خلاصه! سینا هم مرام گذاشت و نشست بازی رو با ما تماشا کرد و کیف کرد! شین وطن پرست حقیقت گو

سی سالگی و یک تخت سه نفره

دیدین چطور شد؟ هیچی ... یواشکی و آروم آروم بدون اینکه خودم هم بفهمم امروز روز تولدمه و بالاخره با وجود تمام دست و پا زدنهای بیهوده سی سالم شد! *** دیروز بالاخره موفق شدیم تخت سینا رو بیاریم توی اتاق خودمون و وصلش کنیم به تخت ما تا اینکه بتونیم در مقیاس خانواده روش بخوابیم! بماند که این کلک ناقلا احساس می کرد که تخت خودش یه جای جداگانه است و نصف مدت شب رو چسبید به من و فقط وقتی خیالش راحت شد که این دو تا تخت به هم وصل هستند راضی شد که بره تو جای خودش بخوابه! *** از دو سه روز پیش که سینا برای اولین بار گفت "بابا" دیگه هیچی بجز بابا نگفته! *** ای ناشمرده ، کودک قلب من این همه شمارش بیهوده را ای کودک، کودک، کودک دستهایت را در آینه نگاه کن! بزرگ شده ای! جایی، در ابری پنجره ها بهار می آید، بهار می رود و تو آرام، آرام پیر می شوی! *** کاترین عزیزم تولدت مبارک! شین سی ساله

توهمات روحی خانم شین در آستانه سی سالگی

سینا روی چهار دست و پا می ایسته و در اثر تحمل وزن خودش بدنش می لرزه. نگاهش می کنم. چقدر هر کاری که می خواد انجام بده براش سخته. گاهی وقتها که توی آشپزخونه مشغول کارم و سینا رو هم آوردم کنار خودم متوجه نگاههای عجیبش می شم. نگاههایی که با دقت به حرکات من نگاه می کنه. اونوقت می فهمم که تمام این کارهای ساده چقدر براش سخته. همین فاصله دست تا دهنشو پیدا کردن. چیزی رو برداشتن. از این دست به اون دست دادن... بعد یهو فکر می کنم که چقدر بزرگ شدم. چقدر تمام حرکات فیزیکیم کامل و بی نقص شده. انگار آدم بزرگ شدم و خودم خبر ندارم. دلم می خواد بشینم روی فرش کنارش و باهاش بازی کنم. خیلی کارها می کنم. از بالا نگاهش نمی کنم . از بالا باهاش حرف نمی زنم. نمی خوام از بزرگی من بترسه. اما هر کاری هم بکنم در مقابلش بزرگم و اون خیلی خیلی کوچولوئه. فکر می کنم که سینا که بزرگتر بشه فکر می کنه که من کاملترین آدم دنیام. - توی اون فاصله کوتاه کودکی تا نوجوانی - و من هنوز خودمو مثل بچه کوچیکی می بینم که می خواد خودشو توی خنده های خورشید غرق کنه. سینا با تعجب نگاهم می کنه. هر کاری هم که بکنم 30 سالگیم رو نمی تونم عوض کن...

تا آن روز تاریخی بی مانند فقط 4 روز دیگر مانده است

یکبار توی عمرمان خواستیم ادای مهندسها را دربیاوریم و برویم رای بدهیم! نگو که دیروز 22 خرداد بود! صبح به خیر خانم شین!! حالا چه حس مهندسی هم گرفتم و زنگ زدم که از آقای ب بپرسم که به کی باید رای بدم!! نگو دیروز بوده!! *** واقعا که این مادر من چه فکری کرده بود که جفت بچه هاشو تو خرداد به دنیا آورد؟ آخه اینم شد حال ؟ دیروز به اون خوبی و امروز برج کسالت!! گرممه! گشنمه! غر دارم و به شدت خوابم میاد! اونوقت به جای این همه کار نشسته ام و وبلاگ می نویسم! بچه ات خوابیده د برو بخواب دیگه! *** از سینا بگم ؟ خوبه ... براش کتاب که می خونم سرشو بلند می کنه که منو نگاه کنه و اصلا به کتاب توجهی نداره. شعر که براش می خونم می خنده و گوش می ده. آواز که می خونم با من همراهی می کنه. سرشو می ذاره روی پای من و شیشکی می زنه! لپ و چونه منو به جای بوس کردن می کنه توی دهنش و محبتشو نشون می ده. می گه "مامان" به چه قشنگی ولی فقط هر وقت که خودش دلش بخواد. "بابا" هم می گه اونم همینطور...دیگه چی بگم ؟ *** من وقتی دوستام وبلاگ نمی نویسن احساس می کنم بهم توهین شده! انگار یکی که باید زنگ می زده نزده یا...

يه عالمه شكوفه و سه تا گل

سينا ديروز به اين نتيجه رسيده بود كه تماشاي بازي ايران و مكزيك كار بيخود و بيمزه ايه! اينه كه اولش شروع كرد داد وبيداد و غرغر و به محض شروع شدن بازي چنان شكوفه اي بروي ما زد كه من و الف و خودش مجبور به تعويض لباس شديم. تازه بعدش هم فرش رو دستمال كشيديم و يه قسمتي از سراميك ها رو! اين ماجرا يه چيزي حدود ربع ساعت از نيمه اول طول كشيد. بعدش رفتيم كه بخوابونمش كه ايران گل زد و همسايه هاي ما جيغ زدن و بچه دوباره پريد! بعدش هم كه نيمه اول تموم شد. سينا به اين نتيجه رسيد كه خوابيدن بين دو نيمه كار بي مزه ايه و داشت تو اين فاصله به سرلاكش ناخنك مي زد. نيمه دوم كه شروع شد دوباره بهونه گيري شروع شد و بالاخره ساعت 9 غش كرد و خوابيد. من و الف مونديم و يه دل شكسته و سه تا گل خورده!! باخت فاجعه آميز ايران رو به همه تون تسليت مي گم. *** من به شدت خوبم! امروز هم رفتم تجريش و خريد كردم. اين پول خرج كردن عجب آدم رو سرحال مي كنه!! شين ولخرج

چهاردست و پا یاواشکی

سینا خان قلدر ما دو سه روزه که زحمت می کشه و موقعی که مدل لاکپشتی رو زمین ولوه شکمشو از زمین بلند می کنه و بفهمی نفهمی چهاردست و پا می ره ! البته هنوز دنده عقب! دیروز الف بیچاره نیم ساعت نشسته بود جلوی بچه و صداش می کرد و سینا هم دنده عقب رفت تا رسید به مبل! عوضش بچه ام به شکل یک وظیفه "سرسری" می کنه. مخصوصا تا باباشو می بینه! خلاصه اینکه درسته که بچه تنبل ما در 7 ماهگی نه وایمیسته!نه دندون در آورده! نه می شینه ! نه قدم از قدم بر می داره و نه حتی چهار دست و پا می ره ولی عوضش "سرسری"ی می کنه که بیا و ببین!!! *** حالا از شوخی گذشته چی کارش کنم این تنبل رو که بشینه ؟ به محض اینکه پشتش بالش می ذارم و می نشونمش خودشو سر می ده و شاد و خندان ولو می شه روی زمین و دست و پاشو تکون می ده!! *** این آقای الف ما دو تا خواهر زاده وروجک پسر داره که مثل نی قلیون می مونن! مامان بیچاره شون هر کاری می کنه اینا چاق نمی شن که نمی شن! دیروز نشسته بودم و داشتم سینا رو می خوابوندم که صدای تفسیر فوتبال به طریق عربده رو شنیدم و بعد فهمیدم که این دو تا نشستن پای پلی استیشن و دارن فوتبال بازی م...

ننویس جانم می ترکی !!

این که من حسود کهنه هستم را که دیگر عالم و آدم می دانند! حالا هم تا دیدم آقای الف دو سه خط نوشت و آپدیت کرد گفتم منم بیام یه چیزایی بنویسم که یعنی منم آره! امروز وسط خونه ما بمب ترکیده بود و تمام لباسها و ظروفمان منفجر شده بود! حالا این بمب چیزی نبود جز بی اعصابی من که وقتی به هم ریخته باشم همه دور و بر خودم رو هم به هم می ریزم... خلاصه آقای الف و من افتادیم به جان خانه و با کمک موریس عزیزم صفایی به زندگی دادیم. الان هم مرغ روی گاز می قلد و سینا مشغول بابا سواری است و برنجمان هم شسته و خیسیده و من اینجا نشسته ام که مثلا بنویسم! *** حالا چی بنویسم ؟ هیچی ؟ امروز رفتیم و خرید مختصر 30 - 40 هزار تومنی کردیم و به روح و روان احمدی نژاد هزار درود فرستادیم. فکر کنم دوستمان می خواهد کاری کند که کم کم تمام مردم بیایند زیر خط فقر و مشمول توزیع سهام عدالت بشوند!! بابا جان یک بسته پوشک و چهار تا دستمال کاغذی و نرم کننده هاله و یه بسته گوشت و ماست و کره که نباید بشود 40 هزار تومن! تازه اونم از فروشگاه سپه نه از سوپر فوفول اینای سر کوچه مون!!! *** امروز باز یه سر رفتم شرکت و هوا برم داشت!! نمی دونم ...

خط نوشتم که خر کند خنده

همانا ای مردم! بدانید و آگاه باشید که من برگشته ام ولی حال نوشتن ندارم! شین بی حال