Posts

Showing posts from July, 2006

امروز سینا 9 ماهه شد

زود و تند و سریع 9 ماه گذشت. 9 ماهی که خانواده ما سه نفره شده و 9 ماهی که ما یاد گرفتیم که با هم بخندیم و با هم گریه کنیم. 9 ماه وقت مهمیه. برای اینکه مساوی با دوران جنینی بچه است و حالا کم کم اقامت اون در دنیا شکل تازه ای به خودش می گیره. این 9 ماهی که مثل برق و باد گذشت از من و الف دو تا انسان جدید ساخت. تجربه بی نظیریه مادر بودن. تجربه ای که هر لحظه اش سرشار از کشف احساسات جدیده. هر لحظه ... از اون اول که بچه به دنیا میاد که یه موجود ضعیف و بی دفاع و بدون عکس العمل تا اینکه شروع کنه به شناختن پدر و مادرش و لبخند بزنه و نگاهشون کنه. دستشو به طرفشون دراز کنه و فقط پیش اونها آروم بگیره. تا الان که پسر کوچولو روی 4 دست و پاش می دوه و هر جای خونه که باشیم به ما آویزون می شه و شبها فقط وقتی پیش مامان و بابا خوابیده آرامش پیدا می کنه. مامان و بابا بودن قشنگه ... قشنگ و بی نظیر. *** " بچه ها ادامه ما هستند. آنها ثابت می کنند که ما وجود داریم. آنها بهترین و مهمترین مخلوق به حساب می آیند و نمی توانی چیزی برتر از آنها بیابی. زندگی یک معماست و آنها پاسخ این معمایند. اگر تنها یک پاسخ برای م...

خاک بر سر فیمینیسم و باقی قضایا

خاک بر سر فیمینیسم و بقیه قضایا این فیمینیسم هم برای زنها دردسری شده! اولش کلی خودشونو کشتن تا ثابت کنن که هیچ فرقی با مردها ندارن ولی ... بذارین از اولش بگم. *** 50 سال پیش هیچ کسی شکی تو دلش نداشت که کار زن اینه که توی خونه بمونه ، بشوره و بسابه و بزاد و بچه هاشو بزرگ کنه و کار مرد هم اینه که بره کار کنه و پول دربیاره و برسه خونه و پاهاشو دراز کنه و چایشو بخوره و به ضعیفه و بچه ها زور بگه. بعدش یه روز زنها کشف کردن که از لحاظ قوای ذهنی هیچ فرقی با مردها ندارن – که هیچ شکی توش نیست. چه بسا که بالاتر هم باشن. چون اگه این فکرهایی که همزمان توی کله ما زنهاست توی کله مردها باشه منفجر می شن! – و به این نتیجه رسیدن که از نظر قوای جسمی و حقوق اجتماعی هم نباید هیچ فرقی با مردها داشته باشن! – چی بگم والا!- این شد که جنبشی به نام فیمینیسم پدید اومد و زنهای خونه رو بر ضد مردهای چاق و شکم گنده شون تحریک کرد. نسل بعدی که ماها باشیم از اولش می دونستیم که فرقی با مردها نداریم! رفتیم دانشگاه و درس خوندیم و شدیم مثلا مهندس یا دکتر و یا هر چی دیگه. رفتیم سر کار و پول درآوردیم و سرمونو گرفتیم بالا که آر...

دیزی سنگی در خانه الف و شین به همراه بانوی زیبای من

همه فرشهای خونه رو آوردم و چیدم توی پذیرایی! خونه مون شده مثل این مسجدهای دهات! که هر تیکه از فرشهاشو یکی از خیرین محل بخشیده! چقدر هم که رنگهاشون به هم میاد!! فرش خود پذیرایی زمینه اش قرمز سیره! فرش اتاق سینا سفیده! فرش اتاق خواب صورتی و فرش اتاق کامپیوتر سبز و فرش راهرو هم شلم شوربایی از همه اینها!! حالا همه این فرشها رو کنار مجسم کنین! همون شد که می گفتم نه ؟ بهرحال وقتی بچه دستشو می گیره به همه جا و بلند می شه و تاپ و تاپ می خوره زمین چاره دیگه ای ندارین!! بهرحال یه مدت سوسول بازی و خونه مدرن تعطیل! تیریپ ما فعلا سنتی! سفره روی زمین و دیزی سنگی و فرش همه خونه!!! *** الان که دارم می نویسم سینا رو گذاشتم روی روروئک و داره سی دی های محبوب آقای الف رو از روی جای سی دی می ریزه پایین! این یکی از تفریحات مورد علاقشه! تازه وقتی تموم شد جیغ می زنه که من همه رو دوباره بچینم و اون دوباره بریزتشون زمین!! برای ده دقیقه اینترنت وصل شدن حدودا سه بار باید این سی دی ها رو بچینم و آقای کوچولوی ما دوباره بریزتشون پایین!! بیچاره سی دی های آقای الف!! خدا رحمتشون کنه! مخصوصا اون شانیا تواین و سلین دیونش...

مرز نامرئي ميان شيطنت و معصوميت

اصلا وقت نوشتن ندارم! امان... تو عمرم اين همه خونه تميز نكرده بودم! دو سه روز يه بار كل خونه رو جارو مي كنم و تي مي كشم. باز هم سينا مدام دست و پا و زانوي شلوارهاش سياهه! خيلي خيلي شيطون شده پسرمون. ديگه چهاردست و پا رفتن جذابيتشو براش از دست داده. از اون فقط براي رسيدن از يه مبل به مبل ديگه استفاده مي كنه! حالا بدون اينكه تعادل درست و حسابي داشته باشه دستشو به مبلها مي گيره و پا مي شه و بعضي وقتها هم تا ازش غفلت مي كنيم مي افته... خيلي خطرناك شده خلاصه ! *** من فهميدم الهام چرا به من ايميل نمي زنه ... بگم ؟ اخيرا الهام و شوهرش از طرف يك گروه مافيايي بزرگ تحت تعقيب هستن و تمام مكاتباتشون كنترل مي شه. الهام چون خيلي فداكاره و البته به دليل حاملگي رقيق القلب هم شده دلش نمياد با من تماس بگيره كه ما رو درگير ماجرا كنه. - در صورت ادامه قطع تماس از طرف الهام بقيه داستان رو براتون تعريف مي كنم.- *** ديگه چي بگم ؟ راستش تصميم گرفتم كه از پاييز برم سر كار. فكر كنم اينجوري سينا بيشتر به من افتخار كنه. بهرحال اونجوري يه مامان آرشيتكت داره نه خانه دار. آخ وقتي آدم خانه دار مي شه ديگه فرقي نمي كنه ...

راز داوينچي

همين الان خوندن كتاب "راز داوينچي " رو تموم كردم. چشمام از بيخوابي مي سوزه! چهار پنج روزه كه گرفتار اين كتابم و از خواب روز و شبم زدم كه بتونم بخونمش! واقعا عالي بود. البته فكر مي كنم بايد دوباره بخونم تا بتونم بهتر بفهمم اما كتابي واقعا مفهومي بود. براي ما نبايد خيلي نوشته هاي اين كتاب عجيب باشه بهرحال دست نوشته بودن انجيل و تحريفش رو كمابيش شنيديم. ولي وقتي فكرشو مي كنم كه مسيحي بودم و همچين چيزهايي رو مي خوندم موهاي تنم سيخ مي شه! *** قرار بود از خودم بگم. در هاله موهاي طلايي جديدم محو شدم! انگار با اين موها بيشتر زنم ... احتمالا تقصير كوندراست كه من چنين فكري مي كنم. جهان جذابيه جهان اسطوره ها و من با دانش اندكم نمي تونم بفهممش. فقط از بودنش لذت مي برم. *** بي فايده است كه سعي كنم از چيز ديگه اي بنويسم. تمام فكرم متوجه اين كتابه. انگار با خوندنش بهم چيزي عطا شده ... حكمتي كه نمي دونم باهاش چيكار بايد بكنم. شين حكيم

چی شد چی شد چطور شد ؟ ولش کردیم ولو شد

از سینا خیلی وقته ننوشتم. بحث مهاجرت داغ بود و نوشتن از بچه در وسط جنگ و جدال! خیلی خوشایند نبود. سینای ما که سه ماه تموم بود که فقط غلت می زد و هیچ کار دیگه ای نمی کرد در عرض سه روز هم نشست. هم چهار دست و پا شد و هم شروع کرد دستشو به لبه مبل گرفتن و ایستادن! در ضمن کلمه " مامان" رو خیلی به وضوح و قشنگ ادا می کنه و البته به مبل و میز و یخچال هم می گه مامان!! به من می گه " بابا" و وقتی بهش می گیم بابای کن دس دسی می کنه!! خلاصه هر کاری رو هر وقت دلش بخواد می کنه و هر چیزی هر وقت دلش می خواد می گه... کلکی شده که نگو و نپرس. *** همینجور یواشکی و بدون اینکه ما بفهمیم طفل معصوم ما تبدیل به یک شیطونک درست و حسابی شد. مدام در حال جنگولک بازیست. یا رومیزی را می کشد . یا دارد از حالت نشسته با سر می خورد زمین. یا دارد سرامیک ها را لیس می زند و یا اینکه خیلی ساده جیغ می زند چون حوصله اش سر رفته! از روی بالشها و متکاهایی که دورش می چینم می پرد و گروپ گروپ زمین می خورد. خلاصه هنوز گیجم که چه به سرم اومده!! *** خواهر الهام متوفا! ما با آن گروه دوستانمان یک قرار گذاشتیم جای شما خال...

به کجا چنین شتابان ؟ گون از نسیم پرسید

نمی خواستم بحث مهاجرت رو دنبال کنم. ولی خوب با توجه به کامنتهایی که گرفتم به نظرم میاد که یه سری نکات مبهم مونده. اولین چیزی که می خواهم بگم اینه که ناخوشایند بودن مساله مهاجرت از دید من به مذاق خیلیها خوش نیومده. چون این بر خلاف سیل افکار عمومیه. در واقع وقتی جایی حرف از رفتن کسی می شود همه به به و چه چه می کنند. " چه خوب !" " راحت می شوی " " نه برو چه اشکالی داره؟ سالی چند بار هم که میای و می ری " و از این حرفها. چیزی که کسی درک و لمس نمی کند ابعاد واقعی رفتن و دور شدن از خانواده است. این چیزی بود که من در نوشته ام تاکید به آن داشتم. این که دور شدن و رفتن به معنی یک روز و دو روز نیست. به معنی از دست دادن خانواده است. به معنی دور بودن از آنها در غمها و شادیهاست و غمها و شادیهای خودتان البته. این یک. مساله دوم این که من هم منکر مشکلات مسخره جامعه ایران نیستم. همون حرفی که باعث می شود بگوییم " خوب اینجا ایرانه دیگه..." هزار جور بدبختی داریم. گرانی هست. رفاه اجتماعی نیست. بانکهایمان صفهای عریض و طویل دارند و در ادارات هیچ کسی به کس دیگر احترام نمی ...

من هرگز مهاجرت نمي كنم ... من فرزند يك مهاجرتم

بحث داغ مهاجرت را كمابيش در وبلاگهاي دوستان دنبال مي كنم. بيشتر حرفهايي كه نوشته اند و خوانده ام حرفهاي بي ريشه نسل اول مهاجران است. اينها كساني هستند كه جوانند و با آرزوهاي بزرگي رفته اند و بيشترشان از فرداي اين قضيه - فرداي 20 يا 30 سال بعد - خبر ندارند. اما من فرزند يك مهاجرتم. مادر من 32 سال پيش به اين كشور مهاجرت كرد. شايد برايتان بد نباشد كه حرفهاي كسي از نسل دوم مهاجرت را بخوانيد. *** مهاجرت به نظر دلفريب مي آيد. نه به كشوري مثل ايران. به كشور گل و بلبلي مثل آمريكا. يا انگليس. سوييس يا هر جاي ديگر. اسم كشور فرقي نمي كند. كمي صورت مساله جابجا مي شود. همين. چيزي كه مهاجران جوان نمي دانند فرداي اين مهاجرتهاست... من معني تلخ مهاجرت را با تمام روحم لمس كرده ام. مهاجرت يعني اين كه عروسي هيچكدام از خاله هايت را نبيني. موقع تولد بچه هايشان آنجا نباشي. يعني شريك خنده ها و همراز گريه هايشان نباشي. مهاجرت يعني خبر مرگ دايي را از تلفن شنيدن. مهاجرت يعني مردن مادربزرگي كه 6 سال است او را نديده اي. مهاجرت يعني عمل سخت مادرت بدون اينكه به كسي گفته باشي. مهاجرت يعني سرطان خاله . مهاجرت يعني اين...

شاخ غول

سینا نشست! آخیش...همین شین مغرور

بدون شرح

احساس خلا می کنم. احساس بی روحی مثل فرو رفتن. مثل کرخی بعد از گریه. فکر می کنم که چند سال است که خودم را فریب داده ام. فکر می کنم که چقدر آینه و روزها به من دروغ گفته اند. فکر می کنم که پشت جمله غم انگیز " تو باید می فهمیدی" چقدر اندوه نشسته است. فکر می کنم که نباید فکر کنم. سرم را میان دو دستم می گیرم. نه ، حقیقت ندارد. تو اینها را نگفته ای و من نشنیده ام. اما نگاه یاس آلودی که در چهره ام می بینم چیز دیگری می گوید. گیج و سردرگمم. محکومم به اینکه آن که باید باشم نیستم. محکومم. محکوم با یک جمله " تو باید می فهمیدی" بدون مجالی برای سوال بی جواب من " چرا نگفتی؟"... این چنین بیهوده از من آزار دیده ای. این چنین هر بار گرد غباری بر خاطرت نشسته است و جایی دیگر به گونه ای نامهربانانه به من اندیشیده ای. این چنین از من کینه به دل گرفته ای. در حالی که من در آسودگی خواب هفتمین پادشاه سلسله های خیال بودم. دیگر آسوده نیستم. نخواهم بود. شاید فردا با جمله دیگری دشنه ها به سراغم بیایند و من هنوز ندانم که " تو باید می فهمیدی" را چگونه بفهمم. شاید ... شین

بالاخره تكليف اين جوجو چي شد؟

بازم مرسي. اونايي كه از تنبلي من شكايت كردن بايد بگم كه حق با اوناس! راستش من صفحات وبلاگهايي رو كه مي خوام بخونم باز مي كنم و بعد آفلاين مي شم. خيلي دلم مي خواد براي بعضيها كامنت بذارم. يكيش همين فرانكلين كه همه اش بحثهاي جالب مطرح مي كنه. هر صفحه اي رو كه مي خونم مي بندم كه قاطي نشه. دفعه بعد كه آنلاين مي شم و مي خوام واسه بحث قبلي كامنت بذارم مي بينم كه يه بحث جديد مطرح شده!! خلاصه عمده دليلش تنبليه... همين! *** آخرش ما تكليف اين جوجوي بيچاره رو توي شعر لي لي لي حوضك نفهميدم. نمي دونم افتاد توي حوض يا نه! يا اينكه درش آوردن ! يا رفتن دزدي!! خلاصه از رفتن به دزدي به بعدشو فهميدم. كه " اين گفت بريم دزدي - اين گفت چي بدزديم. - اين گفت تشت طلاي پادشاه رو - اين گفت جواب خدا رو كي مي ده ؟ - اين گفت : من من كله گنده!" خلاصه جوجو رو دريابين! شايد هم دو تا شعر با هم قاطي شده باشه ؟ نه ؟ *** سينا داره سعي مي كنه بشينه. موقع چهاردست و پا رفتن خودشو كج مي كنه يه وري و با كمك دستهاش مي شينه. بعد يه دستشو آروم بلند مي كنه و بعدش تالاپي مي افته... دلم كباب مي شه وقتي نگاهش مي كنم. اما نم...

هیسسس ! من خوابم

من الان بین دو تیکه خوابم هستم! یعنی نصفشو خوابیدم ، نصفشم می خوابم برم بخوابم! فقط اومدم بگم مرسی از کامنتهای مهربونتون. شین لوس پ.ن. شکیبا جون خیلی ذوق زدم نمی دونستم وبلاگ منو می خونی