Posts

Showing posts from September, 2006

حسنی دندون در نمی آورد ، وقتی در آورد، دو تا با هم درآورد

سینا امروز تو ماشین تو راه خونه عمه اش دو تا دندون با هم درآورد! یه هفته ای بود که لثه بالاش متورم بود و سفید شده بود ولی من فکر می کردم که حتما باید دندوناش از پایین دربیاد و جدی نمی گرفتم! اونوقت یه کاره بعد از این همه مدت دو تا دندون بالا رو با هم درآورد! در ضمن از بس ما گفتیم : دندون ! یه دفه خودشم گفت : دندون ! خلاصه من داشتم از خوشحالی می ترکیدم! دندونهای تازه بچه امو به تک تک حضار نشون دادم و به اونایی که نبودن تلفن زدم! به عنوان اولین جایزه برای مامانش هم موقع شیر خوردن یه گاز جانانه از من گرفت! شین با دندون

افشاگریهای مخوف خانم شین

سینا کماکان به طوطی بودن ادامه می ده.دیشب خیلی غر می زد و منم کسل بودم و حسابی خسته شده بودم. بلند بهش گفتم : "بسه دیگه! چقدر نق نق نق !" اونوقت دهنشو باز کرد و با همون لحن من گفت :" ن ... ن... ن" خلاصه خنده ام گرفت و خستگیم در رفت! هر لحظه یه چیزی تو آستینش داره ! یکی از دوستان کامنتی پرسیده که هنوز پوشکشو باز نمی کنه ؟ باید بگم نه باز نمی کنه ولی ما خودمون از 6 ماهگی آقا رو سرپا می گیریم و پوشک فقط وقتهای خواب می بندیم و تقریبا یه جورایی دکوره پوشکش. برای گلاب به روتون هم می شونیمش روی توالت فرنگی و کارشو می کنه! اینه بچه من!! حالا کجاشو دیدین؟ خواهر فرانکلین از باز شدن لامپ تعجب کرده بود و نمی دونه که پسر من در خمیردندون و قوطی وازلین رو هم باز می کنه و تمام کشوهای محکم خونه رو هم همینطور! - خونه زندگی من دیدنیه همیشه! به همین یک دلیل!- دیگه چی بگم؟ براش بالش می ذاریم روی زمین و می گیم : سینا لالا و می ره سرشو می ذاره رو بالش.تازگیا فرش رو می زنه بالا و زیرش یه چیزایی قایم می کنه! بیشتر سی دی ها رو.یه لنگه جورابشو دو روزه نمی دونم کجا چال کرده هر چی می گردم پیداش...

دوستهاي زنده ،‌دوستيهاي پيدا شده

بعد از اينكه پست " دوستهاي مرده ،‌ دوستيهاي گمشده " رو نوشتم فهميدم كه اعتماد به نفس تمام دوستام صفر مطلقه!! همه شون فكر مي كنن كه مردن و مشمول مطالبي كه توي اون پست نوشتم شدن! اينه كه بايد از اينجا توضيح بدم : دخترم بهاره جان از بلاد كفر منظورم شما نبودي عزيزم! آزاده خانوم جانمان نه بابا تو رو نگفتم كه! الهام به تو كه قبلا گفتم.... نه طاهره جان خواهر منظورم تو هم نيستي! كاترين جان حتما سرت شلوغه وقت نكردي ايميل بزني بپرسي ولي منظورم تو هم نبودي! سولماز جان تو چرا گرفتي به خودت خواهر. خدا مي دونه كه با تو نبودم... باور كنين همه به خودشون گرفتن الا اوني كه بايد مي گرفت!!!! *** يه اس.ام.اس خدا برام اومد با عرض پوزش از خانواده ها : به رشتيه اس.ام.اس مي دن مي گن : خانومتو با يه مرد غريبه در حال انجام كارهاي بد بد ديديم! اونم با اس.ام.اس جواب مي ده : ... لق كسي كه اس.ام.اس تكراري مي فرسته!! ممنون اسمر هميشه بامزه من! *** سينا پيچوندن و باز كردن ياد گرفته . يعني مي تونه در بطري باز كنه. اينو تصادفا وقتي كشف كردم كه لامپ آباژور اتاق خواب رو باز كرد و داد دستم! خلاصه سينا خطر معرو...

این طوطی دوست داشتنی

سینای ما هر چی رو که ما می گیم تکرار می کنه و خیلی بامزه این کارو می کنه. چیزهایی که خیلی بانمک و غلیظ میگه ایناس: توپ ، کش ، پر ( توی بازی کلاغ پر) ، تیک تاک ( که البته میگه کیک تاک! )، در ، میو ، بع و تقریبا هر چیزی که زبونش بچرخه میگه ... خیلی بامزه کلاغ پر بازی می کنه. انگشت اشاره شو می ذاره زمین و تند و تند برمی داره و بعد از یکی دو تا پر گفتن شروع می کنه دست زدن و آواز خوندن : آآآآآآآ آخه عمه اش اینجوری یادش داده که میگه :" کلاغ پر ، گنجشک پر" ، بعد میگه" سینا پر" و دست می زنه و می خونه که سینا که پر نداره ، خودش خبر نداره... خلاصه بچه منم کاری نداره بعد دومی شروع می کنه دست زدن و آواز خوندن. مدل تاتی رفتنش عین سایمونه! شکمو می ده جلو و قدمهای گنده گنده برمی داره! *** الهام جان! با تو نبودم مادر!! تو چرا به خودت گرفتی؟ *** توی این هوای پاییزانه ملس هر روز پسرم رو می برم پارک و سوار تاب و سرسره می کنم. سینا پارک رو فقط وقتی دوست داره که توش پر بچه باشه و از پارک خالی خوشش نمیاد. ولی عجب هواییه! آدم از راه رفتن توی خیابون کیف می کنه. *** دیروز خودم سینا رو تنها...

میای بچه بشیم با هم دیگه بازی کنیم؟

دست خودم نیست. وقتی اول مهر نزدیک میشه مثل بچه ها دلم پر میکشه.دلم می خواد منم برم مدرسه. یاد هیجان خریدن کیف و کفش نو و مداد و پاک کن می افتم. یاد دیدن دوستان. یاد خیلی چیزهای خوب و قشنگ دیگه که با مهر اومدن و دیگه هیچ وقت بر نمی گردن. هی آزاده یادته ؟ زیر اون درخت سبز بلند رو به کوه وایمیستادیم. هی غزال یادته؟ اون دوناتهای شکری که هر روز توی زنگ تفریح می خوردی و از خونه می آوردی؟ هی الهام خانوم آ یادته ؟ مادربزرگ مهربون! یادته ؟ پنجره های کهنه مدرسه فراست یادتونه ؟ اون عکسی که من از پایین از حیاط ازتون انداختم و همه تون قد سوسک افتادین یادتونه ؟ الهام خانوم ب اون کاپشن قهوه ای بلند یادته؟ اون زنگ تفریحهای زیر درخت عرعر یادتونه ؟ اون روزی که الهام چشم و گوش میترا رو باز کرد یادتونه ؟ یا اون روزی که خانم آسا با ترلان دعواش شد؟ اون اکیپ مهسان و بهار و گلنار یادتونه ؟ هلیا و آذر چطور؟ آذر که سال آخر با یه ماشین گنده می اومد امتحان نهایی بده... الهام خانوم ب یادته برای اولین بار پشت ماشین تو نشستیم و اون سراشیبی همیشگی رو سواره پایین اومدیم. غزال یادته سر الهام خانوم آ دع...

پاییزانه

عجب هوایی شده. پاییز خوب داره میاد. توی خونه ما با اومدن پاییز رنگ و روی آقای الف باز میشه. الف از گرما و تابستون متنفره. منم وقتی کلافگی اون رو می بینم از تابستون بدم میاد. ظهرهای طولانی و نفس گیر تابستون تموم شد و پاییز قشنگ داره میاد... الان با سینا از پارک برگشتیم. تک و توک بچه ها توی پارک تاب بازی می کردن و رقص برگها دیدنی بود. نفس عمیقی می کشم و هوای خوب پاییز رو به ریه هام می کشم. دلم می خواد شعر بخونم. شعر بگم. برقصم و آواز بخونم. پاییز چه زیباست. پاییز دو چشم تو چه زیباست... شین خوشحال

دوستهاي مرده ، دوستيهاي گمشده

در گذر سالها خيلي چيزها عوض مي شود. مادرم دوستي داشت كه 20 سال گمش كرد. بعد از 20 سال كس ديگري را پيدا كرد كه حضورش شادي پيدا شدنش را زايل كرد. بعضي دوستان آنقدر عوض مي شوند كه نمي شود باور كرد روزي با آنها درد و دل كرده اي . روزي شايد نشسته اي و به خوابهايشان گوش كرده اي. شايد شعري ،‌ شايد شبي و سكوتي و گوش كردن صداي باران. وقتي مي بينيشان آنجا هستند و نيستند. هست و نيست. اين از مردن دردناكتر است. براي من ... در چشمهايشان نگاه مي كنم و دنبال رد آن كسي مي گردم كه براي من بودند. دنبال آن ردي مي گردم كه نيست. از روزهاي گذشته اي كه گذشته و رفته و به خاك سپرده شده اند. اين چنين تنها مي شويم. در آستانه سي سالگي ... چند سال ديگر آن ظاهر را هم از دست خواهند داد. آن پوسته اي كه دوستت را به خاطرت مي آورد. 14؟ 16 ؟20 ؟ چند ساله بوديم وقتي حرف همديگر را مي فهميديم؟ بايد روي چهره خودت تابلويي بگذاري... دوستت از اين پوسته به دنياي ديگري كوچ كرده است و اين كسي كه از چشمان او به تو نگاه مي كند غريبه اي جديد است . شين پ.ن. اگر كارمان به آنجا رسيده كه به هم متلك بگوييم معلوم است كه چيزي از دوستيمان با...

آزاده مي پرسد كه چرا از خودم نمي نويسم

روزي را كه با شكم بزرگم جلوي رئيسم ايستادم و قول دادم كه "بعد از عيد به سر كار بر مي گردم" به خوبي به ياد دارم. آنوقت نمي دانستم مادر شدن يعني چه. تو هم حالا نمي داني. يكي از همين روزها تو هم با اين حس عجيب آشنا خواهي شد.اما هنوز نه. مي پرسي : چرا همه اش سينا ؟ پس كو شين؟ حالا من فقط براي تو مي نويسم كه شين همينجاست. لابلاي سطور اين عشق بزرگ. من امروز در اين عشق معني پيدا مي كنم. شايد فردا و فرداهاي ديگر ، وقتي بچه ام اين همه به من محتاج نباشد ، من قديمي ام از لابلاي خاطرات شيرين سر بلند كند و باز شايد آنوقت بنويسم كه " ديشب خواب بدي ديدم" ، " امروز هوا خوب است و پرنده ها پشت پنجره ام مي خوانند" يا اينكه " دلم عجيب گرفته است" ... اما امروز نگاهم به اين موجود كوچك دوست داشتنيست كه هر لحظه اش با لحظه بعد فرق مي كند. آزاده باورت مي شود ؟ مي ترسم اگر از سينا ننويسم خاطراتش را گم كنم. مي ترسم اين روزهاي سراسر عشق و دگرگوني را در لابلاي خستگيهاي سالهاي بعد گم كنم. مي ترسم كه اگر ننويسم از ياد ببرم. از ياد ببرم كه چطور نگاهم مي كند... يا نوازش كردن دسته...

یه گاز از دزیره

سینا مجال نمی ده کاری جز بازی با اون انجام بدم. تمام روز کنار دستشم. حتی اجازه نمی ده تا آشپزخونه برم. یکی دو روز هم هست که متاسفانه با روروئکش قهر کرده و کارم در اومده! دائم آویزون منه و وای به اینکه بخوام کاری توی خونه انجام بدم که باید بغلش کنم. همین الان که دارم این نوشته ها رو می نویسم گذاشتمش روی زمین اتاق کامپیوتر و سینا سطل آشغال رو چپه کرده و داره توی اتاق قل می ده! قبلش تمام سی دی ها رو ریخته زمین و یه ردیف کتابخونه رو کامل خالی کرده!! من مثلا امروز مهمون دارم! *** سینا متاسفانه خیلی بالا میاره و این بالا آوردنش باعث شده که هر غذا خوردنش برای ما یه حادثه باشه!! – البته دکترش می گه این مساله کاملا طبیعیه و چون رشدش طبیعیه مشکلی نیست- بالا آوردنش علتهای مختلف داره که ساده ترینش اینه که دلش می خواد این کارو بکنه! یا اینکه از غذا خوشش نمیاد، حال غذا خوردن نداره و یا اینکه یه لقمه گنده یا چیزی رفته تو گلوش! دیشب به مبارکی و میمنت شامشو دادم و در حالی که ته دلم می گفتم : آخیش به خیر گذشت بردم که بخوابونمش. تو رختخواب سینا جست و خیز می کرد و من داشتم برای صدمین بار کتلب دزیره رو می...

بهار بهار بهاره! دنیا میاد بهاره

تولدت مبارک ، تولد تولد تولدت مبارک شین

خیلی دور ، خیلی نزدیک

صورت کوچیکش روی دستمه. آروم خوابیده ... مثل فرشته ها. به مژه های مواجش نگاه می کنم. به موهای فرفری و همیشه نامرتبش. گوشه چشمش یه مژه افتاده ، با دستم اونو کنار می زنم. دور دهنش لک آب سیبی که قبل خواب خورده مونده و روی گونه راستش رد تاپ من. بجز یه زیرپوش هیچی تنش نیست. برده بودم عوضش کنم که وسط راه خوابش برد، منم یه ملافه پیچیدم دورش و نشستم به تماشا. به تماشای این موجود کوچولوی خواستنی. به تماشای قشنگترین هدیه دنیا. با دست چپش حتی توی خواب ، منو لمس می کنه تا از وجودم مطمئن بشه. احساس می کنم دارم توی دریای عشق غرق می شم... نمی دونم آیا احساسی بزرگتر از این می تونه توی روح یه زن جاری بشه یا نه؟ این لحظه ایه که از زن به دنیا اومدنم و مادر شدنم بی نهایت خوشحالم. روحم را همین جا کنار خودم احساس می کنم ، روی مژه های بلند فرشته کوچولوی توی بغلم... مادر شین

چیه ؟ نمیشه از 2 شروع بشه ؟

2- سینا جای اعضای صورتشو به دو زبان زنده دنیا یاد گرفته! فقط یه مشکل کوچیک با زبون داره اونم اینه که بلده بیارتش بیرون و نشونش بده ولی دیگه بلد نیست برش گردونه سرجاش! 3- امروز دوباره سر دکتر جیغ و عربده های بنفش زد! طوری که دکتر به بابابزرگش گفت : یه خورده تو خونه این بچه رو معاینه کنین میاد اینجا اینقدر کولی بازی درنیاره!! 4- غلط نکنم داره میاد! چی ؟ پاییز؟ نه بابا! دندون سینا!! 5- فقط سه روز دیگه مونده تا بهاره سی سالش بشه! باورتون می شه ؟! چه زود گذشت ... انگار همین دیروز بود که به دنیا اومد !! 6- یه ورژن از "لی لی لی حوضک" بگم : دست بچه رو می گیرن و با انگشتشون دو بار دو تا دایره رو کف دستش می زنن و دو بیت اول رو می خونن! بقیه ماجرا مثل حالت قبله. یعنی بستن انگشتها به ترتیب ... بجز اینکه توی این ورژن قتل و کشت و کشتار جریان داره: لی لی لی حوضک جوجو اومد آب بخوره افتاد تو حوضک این گفت : من درش میارم این گفت : من خشکش می کنم این گفت : من می پزمش این گفت : کی می خورتش؟ این گفت : من من کله گنده 7- شماره زدنم حالی می ده وا! شین شماره گذار! پ.ن. آی مردم! اگه من مردم همانا که قا...

پیف ! پیف ... پیف

انگار پلکهام را با یک چسب قوی چسبانده باشند ، برای باز کردنشان از تمام نیرویم کمک می گیرم. دیروز خواب رفته بود و مرا سوار قطار خودش نکرده بود. سینا و الف با زمزمه های آرام و نفسهای منظمشان دو طرف من خوابیده بودند و من به قطار خواب التماس می کردم که برای سوار کردن من برگردد... *** بزرگ شدن مثل چیست؟ مثل اینکه سر کار بروی ؟ بچه دار بشوی ؟ حرفهای گنده گنده بزنی؟ مهمانی بدهی ؟ فکر نمی کنم هیچ کدام اینها باشد. بزرگ شدن مثل پختن برنج است! مثل وقتی که فراموش کنی بهش نمک بزنی و بعد هر چقدر هم که نمکدان را رویش خالی کنی باز بی مزه است!! *** تاملات فلسفی ؟ هان؟ *** کاش شماره زده بودم!! *** س : برای ویران کردن بچه تان در طبقه پایین کتابخانه کدام کتابها را گذاشته اید؟ ج : سر رسیدهای قدیمی ( بوی خاطرات گندیده ازشان می آید!) ، کتابهای فلسفی ( اصلا نمی توانم طرفشان بروم! همان بهتر که پسر به خدمتشان برسد!) ، برباد رفته و دزیره ( پناه بر خدا! شما هنوز از این جور چیزها تو خانه دارید؟!) ، فرهنگ معین و کلیه دیکشنریها!! *** دیروز خواهر زاده 5 ساله الف دور و بر من می پلکید و به سینا ور می رفت! پرسید : سینا ...

اي جماعت دو دره باز! همانا كه عاقبت دو دره خواهيد شد

سينا تحت نظر بابا جون جونش "ناناي" كردن رو ياد گرفته و خيلي قشنگ قر مي ده! خنده دار اين كه اينقدر از اين كار خوشش اومده كه صبح كه از خواب بيدار مي شه مي شينه و شروع مي كنه ناناي كردن!! بچه جون حالا بگير يه كم ديگه بخواب!! ديگه اينكه دستشو مي گيره به بالاي تخت ما و بلند مي شه و چراغ بالاي سر تخت رو روشن مي كنه. منتها بعد از روشن كردنش از اين كاري كه كرده مي ترسه و مياد خودشو تو بغل من قايم مي كنه!! باز من چراغ رو خاموش مي كنم و خودش بدو بدو مي ره چراغ رو روشن مي كنه و بعدش قايم ميشه!! بازي خيلي مهيجي با هم بازي مي كنيم كه يه جورايي دالي بازي تركيبي با بازي دزد و پليسه. سينا خيلي اين بازي رو دوست داره و از اونجايي كه من به علت كهولت سن نمي تونم روي زمين چهار دست و پا بدوم روي تخت باهاش اين بازي رو مي كنم ،‌ نتيجه اين شده كه هر بار بچه خواب زده مو مي برم تا بخوابونم نيشش تا بنا گوش باز مي شه و ياد بازي مي افته و مي ره ته تختش قايم مي شه و شروع مي كنه به دالي بازي!! قابل توجه بقيه مامانها : بازيهاي مهيج را به تخت بچه نكشانيد !! صفحه 124 همه كتابهاي روانشناسي كه خوندم!!! *** نمي ...

خودباختگي فرهنگي

فكر نمي كنم هيچ جاي دنيا مثل اين ايران خودمان مردم زود زبان مادريشان را فراموش كنند يا اينكه تا دو روز رفتند يك مملكت ديگه اي ( الخصوص ممالك انگليسي زبان) شروع كنند به پراندن كلمات انگليسي بين حرفشان!! من خيلي از اين جور حرف زدن لجم مي گيرد. همان مدل حرف زدني كه در تاك شوهاي ايراني رايج است. خداييش شما جاي من اگه بودين چطور مي تونستين با وجود اين همه پرابلم توي زندگي كانفيدنت باشين و اني وي بتونين به زندگيتون ادامه بدين ؟! شين پ.ن. اين موضوع را بايد بسپاريم عمو ونگزمان در وبلاگشان ريشه يابي كنند ما كه از اين كارها بلد نيستيم كه!!

یک ساعت برای خودم

سینا را شیر می دهم و افتادن پلکهایش را روی هم تماشا می کنم. یک دو سه ... دو بار باز می شود چشمانش ، اما فشار خواب قویتر است. می خوابد. پاورچین ، پاورچین از کنارش بلند می شوم و در فکر اینم که آیا ممکن است که یک ساعت برای خودم در اول روزم داشته باشم؟ صبحانه ام را آماده می کنم و با سینی جلوی مانیتور می آورم. یک ساعت اضافه ام را با مزمزه کردن وبلاگها و نسکافه می گذرانم. هنوز تمام نشده. شاید تا آخر این پست هم بشود بنویسم. *** پنجشنبه چند ساعتی برای خودمان قرض گرفتیم و رفتیم جشن تولد مانا که هم فوق العاده مهیج بود و هم خیلی خوش گذشت. وقتی آخر مهمانی مانا شایای خواب زده متعجب رو ازاتاق آورد بیرون دلم برای بچه خودم تیر کشید. تا برسیم به خونه دل توی دلم نبود که بروم و بچه ام را در خواب ناز ببوسم. از آسانسور که بیرون اومدیم مادرم با سینا دم در بودند. چشمهای بچه ام پر اشک بود. بغلش کردم گریه اش گرفت. انگار که باور نمی کرد که من و الف از هر جایی که رفته باشیم برگردیم. نخوابیده بود و بی تابی کرده بود. تمام خانه را گشته بود و هزار بار گفته بود "مامان". دلم یه جوری شد. خوب یا بد... من تنها ...