Posts

Showing posts from October, 2006

ماجراهاي دراز و طويل ايزد شهر

يادش به خير! سالها پيش ( يعني وقتي بچه نداشتيم!) شبي به سمت همين ايزدشهر كذايي مي رفتيم. نمه باراني هم زده بود و با الف" سارا برايتمن" گوش كرده بوديم و شيشه هاي ماشين را پايين داده بوديم و خيلي بهمان چسبيده بود! دوشنبه شب كه با سينا مي رفتيم شمال پشت سر هم و يك بند " آهويي دارم خوشگله " گوش كرديم و چشممان را دوختيم به دانه هاي گرد و گنده باران و سه تايي باهم و بلند بلند خوانديم "آهويي دارم خوشگله، فرار كرده ز دستم، دوريش برايم مشكله، كاشكي اونو مي بستم!" لاي لاي لاي لايي لالالاي لاي لاي لاي لاي لالالاي! نه يك بار نه دو بار نه سه بار درست بيست و پنج بار !!! *** همه اش تقصير اين آقا و خانم مارانا ست كه حس آرايشگري گرفتند و موهاي جوجوشان را كوتاه كردند! من هم ديروز با خودم فكر كردم ما چيمون از اونا كمتره كه نتونيم زلف كمند پسرمونو اصلاح كنيم؟ خلاصه ديروز توي حموم با الف افتاديم به جون كله بچه! حالا بزن كي نزن!! از حموم كه اومديم بيرون ديدم كه نصف كله بچه رو زدم و نصفش مونده! اينه كه امروز كله مو كج كردم و با پدربزرگ مربوطه ( باباي خودم) رفتيم سلموني! و داديم...

سه گانه های بیداری

اپیزود اول : " در خانه هرمس هستیم. خانه شان پر آدمهای غریبه است. انگار همه مستند بجز من و الف. مبلمانشان دو برابر شده است. من روی کاناپه نشسته ام و کنارم خانمی است که نمی شناسمش. زبانش را درمی آورد و بلند می خندد. روی مبل تک سمت راستم الف نشسته است و زنی روی دسته مبل کنار شوهرم است. سرش را خم می کند و روی شانه الف می گذارد. موج حسادت وحشیانه از درونم شعله ور می شود. چیزی نمی گویم. الف بلند می شود و می نشیند روی کاناپه روبروی من ، کنار هرمس. هرمس کنار الف دراز می کشد. روی مبل دیگر کسانی هستند که نمی شناسم. سولماز می آید و با سینی چیزی می آورد که نمی بینم. حوصله ام از تماشای اطرافیان سر می رود. تلویزیون را روشن می کنم. دارد یک شب شعر پخش می کند." سینا گریه می کند. شیر نمی خواهد. بغلش می کنم و کورمال کورمال از تخت پایین می آیم. توی تاریکی راهش می برم.در آینه نگاهش می کنم. خواب است. می گذارمش بین من و الف . به نفسهای آرام الف گوش می دهم تا خوابم ببرد. اپیزود دوم : " شب شعری در مورد کاروانسراهای سنتی ایران است. دو جوان واقعا زشت ( مثل بیشتر مجریهای صدا و سیما که انگار مخصوص...

من قاط مي زنم پس هستم

1- زماني براي " زن " بودن كه هيچ! دنبال زماني براي " من " بودن مي گردم كه نيست! 2- سوال: به عنوان يك معمار براي كسي كه تازه "معماري" قبول شده چه حرفي داريد ؟ جواب اول: ما گشتيم نبود! تو نگرد نيست!! 3- جواب دوم : تسليت عرض مي كنم! غم آخرتون باشه!! 4- منتظرم! منتظر چيزي كه نمي دانم چيست يا كجاست. منتظر يك وقت شايد. بايد يك وقت از آرايشگاه بگيرم! مشكل " ابرو "هاست كه قاطي ام كرده است شايد. 5- برمي گردم سر خط! بايد شماره بزنم. 6- توي استخرم. به رقص نور روي سقف كاذب نگاه مي كنم. به دنياي آبي اطرافم. مي دانم كه زندگيم از شعر زيباتر است ولي شعري ندارم كه برايش بگويم. مي دانم كه عشق تو از قلبم بزرگتر است ولي شعري ندارم كه برايت بگويم. نگاه مي كنم و به خاطر مي سپارم. لحظه هايي را كه اينقدر خالص و كامل هستند. وقتهايي كه احساس مي كنم كه در بودنم كاملم . در لحظه هستم و همانجايي هستم كه بايد. مي داني مثل كي؟ مثل وقتهايي كه كنار تو خوابيده ام و بچه ام را شير مي دهم. يكي از لحظه هايي است كه به خودم يادآوري مي كنم كه فردا رسيده است و اين لحظه كاملترين لحظه دنياس...

به راست راست! به چپ چپ! قدم رو

سینا دیروز اولین قدم زندگیش رو برداشت. بلندش کرده بودم و 30 ثانیه ای ایستاد بعد یه قدم برداشت و 10 ثانیه دیگه وایستاد و بعد نشست. با اینکه همه کارهای پسر من سر صبر و حوصله است ولی انگاری می خواد راه بیفته نه ؟! *** سینا شروع کرده به گفتن کلمات با منظور. قبل از این هم اسامی افراد رو با منظور می گفت اما تازه تازه شروع کرده که بگه "اب" ( با فتح الف) و "ده ده" ( با فتح دال) که یعنی شیر می خواد!! ( حالا چه ربطی داره بماند!) صبحها تا بیدار میشه بخاری رو نشون می ده و می گه "بو" که یعنی بخاری! ( از اونجایی که ما توی قطب شمال زندگی می کنیم از الان بخاریهامون روشنه!)بعد می ریم تو پذیرایی و باز میگه "بو" که یعنی بولولو که اسم اسباب بازیشه!! از کنار ساعتها هم که رد می شیم بچه ام میگه " کیک تاک!" به شومینه می گه "جی" که یعنی جیز! دیروز بهش گفتم : بگو شین! گفت : دی دا!! اسم باباش رو هم من که صدا می کنم اونم دنبال من می گه : ام! بماند که در بیانات بلیغ پسر من عمه و عمو"عم"هستن و آننه ( یعنی مادر به ترکی)" آن" و خلاصه فکر ...

سینا و نصف کله باباش

Image

حمله مسلحانه به خانم شين

سينا تقريبا تمام كلمات رو ادا مي كنه ! البته به روش خودش ... يعني اداي آوايي اون كلمه رو درمياره! مثلا كلمه "كتاب" ،‌ بيشتر اداي گفتنشو درمياره و ميگه "تتا" يا اينكه وقتي بهش ميگيم "داغه" ميگه"دائه" بعضي كلمه ها رو هم تركي مي گه مثل چيچك كه ميشه گل و ميگه "چيچه" و ميگه "تر" به دمپايي كه تركيش "ترليك" ميشه . ديشب من روي تخت دراز كشيده بودم سينا پايين تخت داشت بازي مي كرد ،‌ يه دفعه گفت "تر،تر" و دمپايي رو پرت كرد روم!! و همه وسايل خونه رو به تركي و فارسي مي شناسه. حتي يه خورده تركيش از فارسيش بهتره براي اينكه روزهايي كه مي رم پيش مامانم ، از صبح تا شب مامانم با سينا حرف مي زنه. كاري كه من نمي كنم. *** كله پدر * كسي كه آپ ديت نمي كند اما مي آيد يك خط دري وري مي نويسد! خدا به حق همين بلاگ رولينگ هدايتشان كناد! مادر شين كم حرف پ.ن.منظورم فرانكلين و مستر مارانا نيست! چرا فكر بد مي كنين؟ پ.ن. اين "كله پدر" مال كتاب "شوهر مدرسه ايه! خيلي اصطلاح باحاليه نه ؟ پ.ن.يكي براي من كامنت گذاشته شين.الف خيلي...

نقش کله پاچه در زبان فارسی

داشتم به سینا غذای شبش رو می دادم که مخلوط سرلاک میوه و آب سیب بود. بچه ام هم با نک و نال می خورد که دیدم آقای الف با روی خندان سر رسید که کله پاچه برای افطار گرفتم! خلاصه بساط کله رو علم کردیم و بچه هم روی صندلی خودش بود و به این مناظر نگاه می کرد. وقتی دید که من و الف داریم از اون چیزهای هیجان انگیز می خوریم و به خودش سرلاک می دیدیم چنان داد و بیدادی راه انداخت که نگو! مجبور شدم آبگوشت با مغز بهش بدم! که تا خورد دیگه لب به سرلاکش نزد. یه قاشق خوردن همانا و تا ته کاسه رفتن همان! تازه از بقیه چیزهاش هم می خواست ولی ما ترسیدیم چون تازه دفه دومیه که آبگوشت می خوره و تازه اونم بعد سرلاک من ترسیدم که رودل کنه. بعد از خوردن کله ، سینا رو برده بودم بخوابونم و بهش گفتم : دوست دارم پسرم! بگو دوست دارم ؟ اصلا توقع نداشتم که بگه ولی گفت ! با بامزه ترین شکل دنیا : دووچت داددم! خیلی چسبید. حتی از کله پاچه هم بیشتر... شین کله خور

سي ثانيه روي پاهاي خود

سينا چند روزيه كه بدون كمك دستاش وايميسته! دفعات اول ما دستاشو از مبل جدا مي كرديم و ول مي كرديم ولي حالا خودش اين كارو مي كنه. حدود 30 ثانيه مي تونه بايسته. ديروز از دست من عصباني بود و دو تا دستشو از لبه مبل ول كرده بود و داشت سر من داد مي زد ! امروز هم در حال وايستادن شروع به دس دسي كرد و دستشو ول كرد. اصلا از وقتي دندون درآوردن هم حالت چهره اش وهم كارهاش عوض شده. شيطونتر شده. صورتش هم از حالت نوزادي در اومده و كاملا پسرونه شده. خوب چيزي نمونده. دو هقته ديگه يه سالش ميشه و يه سال به همين زودي گذشته ... *** وقتي اون روز به نوشته "15 سال قبل..." فكر مي كردم شب بود. سينا خيلي بي تابي كرده بود و روي دوشم بود و سرش روي شونه ام خوابش برده بود. مسواك قرمز منو توي مشت بسته اش سفت گرفته بود و آروم نفس مي كشيد. توي آينه نگاه كردم و مي دونستم كه اين تصويريه كه دلم مي خواد 15 سال بعد به خاطرم بمونه. تصوير بچه معصومي كه با دلخوشي يه مسواك درد دندونشو فراموش كرده و توي بغل مادرش به آرومترين خواب دنيا فرو رفته... *** نه حالم خوبه! چطور مگه ؟ شين

پانزده سال قبل در چنین روزی

بین زنها نشسته ام و دارم بچه ام را شیر می دهم. یک باره تصویر آن دختر 15 ساله جلوی چشمم می آید. دختری که در آینه ها نگاه می کرد و می خواست از پشت چشمهایش، روحش را ببیند. روحی که شفاف و سیال و سردرگم بود. گاهی برای لحظه ای کوتاه روحم را می دیدم و بعد دوباره تصویر 15 ساله ام در آینه بود. یادم می آید که آن روزها که آینده گم و محو بود ، به این روز فکر می کردم. دلم می خواست ده یا پانزده سال بعد دختر آینه ها را به یاد داشته باشم. حالا بعد از این همه مدت آن دختر جلوی چشمم ظاهر شده است. به زنها نگاه می کنم. با همه شان بیگانه ام.اینجا کجاست؟ این همه زن کیستند و من اینجا چه می کنم ؟ می بینم که چقدر به این زنها شبیه ام و چقدر با آنها فرق دارم. فشار آرواره های لطیف بچه ام را احساس می کنم. یادم رفته بود که بچه دارم. دختر پانزده ساله ام از آینه به من لبخند می زند. من - شین - سی سال دارم. اینجایی که نشسته ام جایی غریبه است. با هیچ کدام از این زنها نسبتی ندارم. دختر آن روزهایی که آینده مثل یک خواب خوش بی تعبیر بود. من بزرگ شده ام - شین کوچک رویاهای نوجوانی. من زن شده ام. من مادر شده ام. رویای کوچکم را ...

گزارش یک مهمانی از پیش تعیین شده

آقای هرمس مارانا و خانم محترم در راستای احقاق آبروی از دست رفته یه مهمونی مجللی دادند که خیلی خوش گذشت. قسمت بامزه مهمونی حضور 5 تا وروجک زیر یه سال بود که بزرگترینشون سینا بود و کوچکترینشون تارا ، که البته همگی پسر بودن بجز تارا خانم. بعد از این مهمونی ما تصمیم گرفتیم که رفت و آمدمون رو با مامان و بابای تارا بیشتر کنیم! بسه دیگه چقدر پسر!! بابای مازیار هم رفت مازیار خوابیده رو از خواب بیدار کرد و مازیار طفلکی که نمی دونست کلا چی شده تا آخر شب گیج بود. جالبی قضیه اینه که این بچه ها کلا هیچ توجهی به همدیگه ندارن! یعنی بزرگترها رو تحویل می گیرن ولی همدیگه رو اصلا نه! تا صدای گریه یکیشون بلند می شد بعضیاشون حس می گرفتن و گریه می کردن. تا مامان یا بابای یکی بچه اون یکی رو بغل می کرد حسودی می کردن ولی اگه بگی به قد سر سوزن به هم نگاه می کردن و سعی در بازی کردن داشتن نداشتن! وقتی من تارا رو بغل کردم ، جیغ سینا دراومد و وقتی که مستر مارانا داشت با سینا بازی می کرد و سینا غش غش می خندید مازیار شروع کرد به جیغ زدن! سلطان خوش اخلاقی بچه ها کیان بود که اصلا کاری به کار کسی نداشت و با همه خوش ...

رابطه بین عشق و شلوار کثیف

l یادش به خیر! چند سال پیش شب بعد از عروسی خانم و آقای مارانا ما رفتیم خونه شون. داشتیم توی خونه نو می گشتیم و اثاثیه نوشون رو نگاه می کردیم که من دیدم ماشین لباسشویی در حال کار کردنه! از خانم مارانا پرسیدم جریان چیه ؟ گفت که هرمس تمام شلوارهاش کثیف بوده و چون فردا داریم می ریم ماه عسل شلواراشو گذاشتم که شسته بشن... یادش به خیر! حالا چرا من دچار این نوستالژی شلوارانه شدم ؟ فکر نکنین علتش اینه که بعد صد سال قراره بریم خونه ماراناها! نه ... نیم ساعت پیش داشتم جالباسی اتاق آقای الف رو مرتب می کردم که دیدم ای دل غافل تمام شلوارهاش کثیفه! تازه فردا هم می خوایم بریم مهمونی! اینه که نصفه شبی شلوارهارو انداختم توی ماشین و اینجا نشستم به دری وری نوشتن و خوندن تا زمان بگذره. الان یه ساعتی میشه که آقای الف خوابیده و دو ساعت که سینا. اونوقت من هنوز اینجا نشستم و گوشامو تیز کردم که ببینم کی کار ماشین لباسشویی تموم میشه که شلوارهارو آویزون کنم! می بینین ؟ این فرق زندگی مشترک با غیرمشترکه! توی هیچ آدامس لاوایز ی عقلشون نمی رسه بنویسن که : عشق اینه که وقتی پلکهات از خواب سنگین می شن به خاطر شلوارهای ک...

افشاگريهاي خيلي مخوف خانم شين

باور كنين شاياي ما خيلي خوشگله ،‌ توي اون عكس اونجوري افتاده بود. مازيار جون رو هم كه همه تون ديدين! آخه اين تنها عكسي بود كه من از اين سه تا كنار هم داشتم كه مي شد پابليش كرد! خلاصه ورش داشتم ... خوبه ؟ در ضمن علت اينكه زودتر نتونستيم عكس رو حذف كنيم اين بود كه بلاگر قاطي كرده بود و هيچ جوري عكس رو حذف نمي كرد.مي بينين تو رو خدا! من اصلا قسمت نيست عكس بذارما شين بي عكس عقده اي