Posts

Showing posts from November, 2006

اخبار رادیو خانواده موج شین الف

تازه های سینا سینا داره حسابی راه رفتن رو تمرین می کنه. به تاتی کردن می گه "تاتا" و شیوه تمرینش هم به این صورته که همه اهل خونه باید سرکار باشن تا آقا راه بره .من و آقای الف به فاصله ده قدمی هم می شینیم و سینا بلند می شه و از بغل باباش میاد توی بغل من ، در حالی که قدم برمی داره و دو تا دستاشو می ده جلو و یه بند می گه "ماما ... ماما...ماما" به من که می رسه خودشو می اندازه تو بغل من و جیغ می زنه و دوباره نرسیده می خواد برگرده طرف باباش و همینطور تکرار می کنه "بابا...بابا...بابا" و می پره بغل باباش. دیروز بجز این تاتی کردناش دو سه بار هم که حواسش نبود وسط پذیرایی ، کنار اسباب بازیاش و جلوی تلویزیون از جاش بلند شد و دو سه قدم برداشت. وقتهایی که خوب قدم برمی داره و نمی افته و کج نمی شه خیلی ذوق می کنه ولی وقتهایی که وسط راه می افته یا ما می گیریمش بهش خیلی برمی خوره. کلیه مکالمات ما رو می فهمه و وروجک مدام در حال گوش کردنه. دیروز کاملا سرش به بازی گرم بود و من داشتم به آقای الف می گفتم که عمه فلانی مرده که یه دفه سینا همونطور که نشسته بود گفت "عم"!! ب...

جشنواره بين المللي وبلاگشهر به روايت خانم شين

به مناسبت راه افتادن سينا من هم " جشنواره بين المللي وبلاگشهر " رو برگزار مي كنم و سيمرغهاي بلورين رو به اين شرح اهدا مي كنم : سيمرغ بلورين بلاگ رولينگ به آقاي ب به خاطر ايستادن هميشگيش در صدر صف بلاگ رولينگ! سيمرغ بلورين اولين و كوچكترين نوزاد وبلاگشهر به جوجو بيرقدار كه از يه روزگي ( تو شكم مامانش) وبلاگ نوشته و ايشالا تا صد سالگيش هم مي نويسه! سيم رغ بلورين تنبلترين وبلاگ نويس قرن به خانم شين آقاي ب به دليل آپديتهاي سال تا سالش! سيمرغ بلورين طولاني ترين پستهاي وبلاگشهر و مجددا سيمرغ بلورين بيشترين تعداد كامنت به خود به آقاي مارانا !! سيمرغ بلورين با پشتكارترين داستان نويس به خانم فرنوش و داستانش و جمشيد و فريبا و ميلاد! سيمرغ بلورين نازترين و تپلترين ماهي كوچولوي وبلاگشهر به شاياي خودمون ! سيمرغ بلورين "بابا تو كه كشتي ما رو با اين خارج رفتنت !" به علي تگزاسي ! سيمرغ بلورين لاغرترين وبلاگ به كوكا لايت !! سيمرغ بلورين داستانهاي عجيب و غريب به آيدا خانوم و پياده روش ! سيمرغ بلورين پستهاي گاه به گاه و بي ربط به آزاده خانوم خودمان! سيمرغ بلورين عك...

سینا ... سینا ... سینا

نشسته بود. پاشد و ایستاد. یه خورده با تعجب دور و برشو نگاه کرد و راه رفت. یک سال و یک ماه انتظار در یک لحظه بی معنی شد! مادر شین مغرور

تقدیم به دوست اینترنتی آفریقاییم

تا حالا کسی رو دیده بودین که نصفه شبی بعد از یه شام و کیک حسابی شکمش از گرسنگی مالش بره و بیاد تو اینترنت دنبال دستور پخت حلیم بگرده؟ ندیده بودین ؟ حالا ببینین!!! *** جشن تولد مازیار هم رفتیم. به سینا و باباش خیلی خوش گذشت! به زودی ما و خانواده مارانا و خانواده شایا کوچولو می تونیم یه پلی هوس راه بندازیم و خودمونو از همه خرج و مخارج اضافی بی نیاز کنیم. به هر حال در جشن تولد یک سالگی مازیار ، سینا کلی با اسباب بازیها و بابای مازیار بازی کرد! آقای الف هم با آقای ب و خانم و بابای شایا اختلاط کرد. خانوم شین که مونده بود بین پذیرایی و اتاق مازیار تقریبا با هیچ کس نتونست حرف بزنه! آی مردم بیاین داد منو از این مرد ظالم بگیرین. تازه اعتراض که می کنم می گه : منزل جان! همین که از خونه میارمت بیرون خودش خیلیه ! *** یه نفر برای یکی از پستهای من به طور ناشناس کامنت گذاشته که چرا فکر می کنم که خواندن روزمره هایم برای بقیه جالب است! فکر می کنم این آقا / خانم فکر کرده که من وزیری وکیلی چیزی هستم و ترسیده از کار بیکارش کنم که اسمشو ننوشته. خواستم بگم که اینجا وبلاگه و اسمش هم روزنگار خانم شینه. اگه بر...

من در حال احمدی نژادی شدن هستم ... شما چطور؟

نشسته ام جلوی کیبرد ، یک چششم به آینه است که موچین را نکنم توی چشمم و چشم دیگرم به صفحه های سفید اینترنت اکسپلورر و آپدیتهای بچه ها! یک دفه یاد زنهای خنده دار آقای پزشکزاد افتادم که در صحنه های آغازین کتاب آینه ای دستشان گرفته اند و نشسته اند به تلفن حرف زدن و یا یکی بدو کردن با شوهر و همزمان تمیز کردن ابروها! گیرم که من کمی مدرنتر باشم و موقع زیرابرو برداشتن وبلاگهای دوستان را بخوانم!! *** فرانکلین بامزه بحثی مطرح کرده در مورد تفاوتهای شوهر با همسر و اینکه طی چه پروسه ای شوهر تبدیل به همسر شده و از این حرفا و البته هفتاد و ششمین سولماز هم جوابشو داده و بد هم نگفته. من که تکلیفم روشنه چون همه آقای الف رو می شناسن و می دونن که هم دست بزن داره و هم بحث داغ کمربند و مقام زن جز بحثهای رایج خونه ماست. من گفتم که من به ایشون فقط می گم : آقا و ایشون هم به من می گن : منزل یا اینکه خیلی بخواد عزت و احترامم کنه بهم می گه : مادر سینا ! *** " جهان در حال احمدی نژادی شدن است " باور کنین من مرده روحیه خوب این رئیس جمهورمون هستم. واقعا از هفت دولت آزاده و لیاقت مردم ما هم همینه. یکی که...

استمداد يك مادر دردمند ايراني

همينجوري يه دفعه اي شروع شد ... با يه درد خفيف و آروم و بعد ديدم كه نه خير! به كل از كار افتاد...چيو مي گم ؟ دست چپ بيچاره مظلوممو مي گم!! بيچاره ديگه تحمل وزن بچه مو كه نداره هيچ حتي به اندازه باز كردن در يه شيشه هم زور نداره... امروز كه اومدم خونه مامانم اينا. فردا چيكار كنم ؟ پس فردا ؟ بقيه فرداهاي عمرمو؟! فكر كنم منم بايد بدم يه لوگو برام بسازن " دست چپ با گروه خوني آ مثبت!" اگه طرف زنده ام بود مساله اي نيست. ضررش هم جبران مي كنيم. به جاي دست بهش دو تا جوراب مي ديم. با يه موبايل ساژم و يه قطار اسباب بازي. در موردش فكر كنين!! اي گروه خوني هاي آ مثبت بشتابيد! اصلا شمايي كه بچه ندارين دو تا دست مي خواين چيكار ؟ يكيشو بدين به من خيرشو ببينين... شين يك دست بامزه پ.ن. راستي آقاي ب شما دو تا دست مي خواين چيكار؟

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه های می گذرد

نیمه های شب است. بچه کنارم تکان می خورد. بغلش می کنم. شیرش می دهم. نمی خوابد. بلندش می کنم و راه می برم. چشمانش را می بینم که بسته اند. دوباره دراز می کشم . بچه غلت می زند. بیدار است. دست می اندازم دور کمرش تا بیاورمش بغل خودم. خیس است. بلند می شوم. با بچه روی دوشم کورمال کورمال دنبال لباس برایش می گردم. بچه را که می گذارم روی دشک تعویضش. چشمانش را که انگار تازه از خواب گرم شده باز می کند و اعتراض می کند. لباسهایش را در می آورم. پوشکش را باز می کنم . پوشک تمیز. لباس تمیز. بغلش که می کنم خوابیده است. پرنده خواب بالهای سرمه ایش را از چشمم می کشد و می رود. *** 9 صبح :بیدار شدن ، صبحانه سینا 10 صبح : ددر! 11 صبح : آماده کردن ناهار 12و نیم : ناهار سینا 1 : خواب عصر ساعتهای 2 و 3 : شیر توی خواب! 4 عصر : بیدار شدن ، موز خوردن 5 عصر : عصرونه سینا 6 عصر : قطره آهن و آب میوه 7 شب : شاید چیزی برای شام پختن 8 شب : شام سینا 9 شب : شروع برنامه گنجشک لالا ، مهتاب لالا 10 و نیم : موفقیت در خواباندن سینا! شام خوردن خودمان 11 شب : خررررررررررر پف! 5 صبح : وبلاگ نوشتن!!!!!!!!!!!! *** برادر هرمس، آدمی که ...

در دلم چيزي هست

در صف بانك پارسيان ايستاده ام. شماره ام 121 است.شماره 92 را خوانده اند.مردي كنارم است. زني به طرف هر دوي ما مي آيد و مي گويد كه مي خواهد برود و شماره اش را به طرف ما دراز مي كند. من همان لحظه شماره خانه را گرفته ام كه به مامانم بگويم زير غذا را خاموش كند. مرد دستش را دراز مي كند. شماره 111 را به او مي دهد. من جا مي مانم. مرد با پوزش خواهي نگاهم مي كند : ببخشيد من عجله دارم. سرم را تكان مي دهم كه يعني مساله اي نيست. شماره اش را به من مي دهد. شماره 119. مي گيرم و مي روم مي نشينم. شماره ها را پشت سر هم مي خوانند. 111 و مرد مي رود مي نشيند. شماره 121 را هنوز دارم. بانك شلوغ شده است. صبر مي كنم . شماره 118 را مي خوانند. فكر مي كنم كه بايد اين جريان نيكوكاري را ادامه بدهم. فكر مي كنم كه چه زيبا بود اگر تا شب يك نفر در اين بانك شماره اي جلوتر از شماره خودش را به كسي در صف هديه مي داد. فكر مي كنم كه لبخندهاي مردم چقدر زندگي را زيبا مي كند. به طرف زن مسني مي روم. شماره 121 را به طرفش دراز مي كنم. خوشحال مي شود و از من تشكر مي كند. شماره 130 را در دستش مچاله مي كند. جريان نيكوكاري قطع مي شود. **...

being Mr ALef لذت بی انتهای شمرده شدن و

نشسته ام توی اتاق کامپیوتر. نسکافه و چیز کیک و کنت بلو 8! آقای الف بودن هم عالمی دارد ها !! *** دیشب تکرار سخنرانی رییس جمهور را شنیدید ؟ در مورد بچه داشتن و این حرفها. آقای الف به هیات دولت راهکارهای اساسی جهت افزایش جمعیت ایران پیشنهاد کرده که حیفه که نخونین! *** سینا امروز انواع شیطنتهای ممکن رو انجام داد! اول اینکه آقا از مبل های دم پنجره رفت بالا و با سر روی میز عسلی فرود اومد! بعد اینکه توی پذیرایی تنها بود و شنیدیم که صدای تلویزیون می آید.( ما میز جلوی مبلها رو کشیدیم جلوی میز تلویزیون که سینا نتونه تلویزیون رو دستکاری کنه ) من فکر کردم که سینا با کنترل تلویزیون رو روشن کرده ولی وقتی رفتیم پذیرایی دیدیم آقا نشسته روی میز و با دست دکمه روشن و خاموش رو زده و تا ما رو دید دو تا دستاشو بلند کرد و گفت : نانای! با ماشین شارژی باباشو له کرده !( پاش به پدال گاز نمی رسه ولی می شینه اون پایین و با دست پدال گاز رو فشار می ده!) قطار اسباب بازیشو خراب کرده و غذاشو بالا آورده و بدتر از همه اینکه بعد از ظهر نخوابید و بالاخره ساعت 4 بیهوش شد! باباشم همینطور! اینه دیگه... عوضش من اینجا نشستم و ...

تجربیات خانم شین 1- غذا دادن به بچه

در مورد غذا دادن به بچه ، من زیاد با این کتابهای خارجی موافق نیستم که می گن از 7 ماهگی باید ظرف رو گذاشت جلوی بچه و فاصله وعده ها رو طولانی کرد تا بچه خودش غذاشو بخوره. به چند دلیل : یک اینکه من نمی تونم تحمل کنم که سینا قاشق پر از غذا رو بکنه تو چشمش ، گوشش یا اینکه بزنه به موهاش! دو اینکه نمی تونم تحمل کنم که بچه ام غذاشو نخوره. سه اینکه به نظرم احمقانه میاد که بچه ای که هنوز هماهنگی دست و مغرش اونقدر نشده که بتونه قاشق رو درست دست بگیره وادار به غذا خوردن تکی بکنم. چهارم اینکه ما که خارجی نیستیم! خوب کاری من کردم این بود که غذا رو خودم به سینا می دادم و اصولا ظرف غذا رو در دسترسش نمی گذاشتم. بجاش یه ظرف ماست با چند تا قاشق بهش می دادم و بچه با این ماست سرگرم بود. بماند که اولین کاری که می کرد این بود که کاسه رو چپه می کرد و بعد هم تمامشو که می ریخت روی سینی غذاش ، کاسه رو پرت می کرد . بعد تا مشتشو فرو می کرد به ماست و شروع می کرد به لیس زدن دستاش! تازگیا موقع غذا خوردن سینا دیگه خوشش نمیاد که من بهش غذا بدم. اینه که ظرف غذا رو می ذارم کنار دستش ولی خودم کاملا مراقبم. یه قاشق هم می د...

صبح فيروزه اي من و سينا - داستان گونه

ساعت 8 و نيم صبح ،سينا روي سر من كله معلق مي زند. رفته است سراغ كتاب" ادب مرد به از دولت اوست " پزشكزاد. ديشب كه كتاب " همنوايي شبانه اركستر چوبها " ديوانه ام كرد پناه بردم به شيطان دوست داشتني پزشكزاد از شر آدمهاي ماليخوليايي كتاب ديوانه ي رضا قاسمي! پناه بر خدا! تمام شبهايي كه با خواندنش خوابيدم كابوساي عجق و وجقي ديدم كه آن سرش ناپيدا. عوضش با خواندن شيرينكاريهاي آقاي پرنگ خواب ديدم كه سينا وسط پذيرايي خانه پدر الف روي فرش جيش كرده است! بگذريم. خدا پدر يونگ و سمبلهايش را بيامرزد. اين خوابهاي جديد من به هيچ صراطي مستقيم نيستند! از بس بريده بريده مي خوابم خوابهايم شكل اين آدمكهاي تكراري شده است كه بچه هاي كودكستاني روي كاغذ مي برند و بعد به همديگر نشان مي دهند. سر و تنه و كله، كج و همه شان هم شكل هم. سينا، سينا، سينا در خواب و بيداري سينا... الف صبحانه را آماده مي كند و من پوشك سينا را عوض مي كنم. مي رويم سر صبحانه. به سينا زرده تخم مرغ مي دهم و سفيده ها را برايش ريز ريز مي كنم كه بخورد. زرده را مي خورد و سفيده ها را پرت مي كند داخل ليوان شيرش. زير صندلي. به صورت م...

جوجه كباب با انگشت اضافه!

سينا به بركت يك ساله شدن اجازه پيدا كرده كه به تمام غذاهاي سفره ناخونك بزنه و در نتيجه دريچه هيجان انگيزي به روي بچه ما باز شده و بچه ام هر چيز خوراكي كه مي بينه با حرارت مي گه : به به! فرقي نمي كنه كه يك ربع ساعت قبل يه بشقاب غذا خورده باشه يا نه. دلش مي خواد از همه چي بچشه. چند روز پيش جوجه كباب داشتيم و يه تيكه به سينا داديم و دو تا لپشو پر كرده بود از جوجه و دو لپي مشغول بود. منتهي به قدري توي خوردن جوجه از خودش هيجان نشون داد كه يه گاز جانانه از انگشت اشاره اش گرفت و جيغش دراومد. در اثر اين حمله ناجوانمردانه انگشت سينا خون اومد! خلاصه كم مونده بود كه نصف انگشت اشاره شو با جوجه بده پايين كه به موقع متوقفش كرديم! همه اش خدا خدا مي كنم بچه ام مثل من و باباش شكمو بشه. درسته كه آدم دچار معضلات چاقي و اين بند و بساطا مي شه ولي عوضش از زندگي دو برابر بيشتر لذت مي بره!! خانم شين شكمو پ.ن. دندوناش خيلي ناجور تيزه! نه كه نوئه! تيزه تيزه ... تازه ناقلا وقتي بهش ميگم مامانو بوس كن با ناز و عشوه از لپ من گاز مي گيره!

موضوع انشا : وبلاگ بهتر است یا کاهو؟

البته واضح و مبرهن است که نقش وبلاگ در روابط اجتماعی امروزه به اثبات رسیده و نیز وبلاگ در ارتقای سطح فرهنگی و اعتلای روحی انسانها نیز موثر است. لیکن از آنجا که نمی شود رویش سس هزار جزیره ریخت و خورد ، صد البته کاهو از وبلاگ بهتر است! شین مشغول بانمک پ.ن. خدا به حق بلاگ رولینگ و این خواننده های بی گناهی که به این صفحه میان، منو ببخشه! آمین...

هیسسسسسسس! بچه ام خوابه

Image
یواشکی و پاورچین از اتاق می زنم بیرون. سینا نفس بلندی می کشه و دوباره آروم می خوابه. یک ساعت برای خودم دارم تا وبگردی کنم! خوشحالم ! *** از اونجایی که دوستان ما دیگه گندشو درآوردن با این پسر زاییدنشون! امروز هم داریم می ریم دیدن " رادین " که دوست تازه سیناست و به علت تازه به دنیا اومدن! نتونست تو جشن تولد سینا شرکت کنه. از همینجا به همه اونهایی که از این به بعد می خوان بچه دار بشن اخطار می دم که لطفا دیگه پسر بی پسر!! *** اونم عکس سینا و زیبا در سواحل دریای خزر! شین پ.ن. عزیزم! مرسی که تلفنو آزاد کردی. قربون دستت اون پیرهن سرخابی منو از خشکشویی بگیر عصری می خوام بپوشم. سر راه میای دو تا بسته پوشک یه بسته جو پرک و خمیردندون و شیر پاکتی بخر. ببین "پاک" نخریا مال دیروزه! همون "کاله" بگیر قربون دستت! راستی خاله اختر زنگ زده بود احوالپرسی گفت ففرشون سرماخورده ، یه زنگ هم به اون بزن!!

از پاييز خانم شين

چند روز پيش در خيابان نياوران قدم مي زدم. پيرمردي را ديدم بسيار لاغر. با كت و شلوار خاكي رنگ. از كنار جوب تكيه داده بود به درخت و همانطور كج مانده بود و داشت سيگار مي كشيد. جاي آقاي مارانا و دوربينش را خالي كرديم. *** مثل سو‍ژه هاي قصه نويسي مي ماند. بعضي وقتها همينجوري توي فضا هستند. لازم نيست كه زحمت خاصي بكشي. فقط بايد نگاه كني. بعضي روزها نگاه مي كنم و دلم مي خواهد داستان بنويسم. داستان در مورد همين آدمهاي عجيب و غريب كه هر روز توي پارك يا پياده روهاي خيابان نياوران مي بينم. ديروز دختر و پسري را ديدم كه داشتند به هم مي زدند. پيرمرد آن روزي هم كه هيچ. پريروز آن زن بلند و بالا را كه بچه مريضش را تاب مي داد يا آن دختربچه اي كه عروسك كامواييش را لاي نرده هاي پارك فرو مي كرد. همه شان برايم سوژه اند. دلم و دستم عطش نوشتن دارد. شايد نوشتم. شايد. *** پارسال پاييز خانه مان را نديدم. وقتي براي زايمان رفتم درختهاي چنار باغ همسايه پر از برگهاي زرد و قهوه اي بودند و وقتي برگشتم فقط شاخه هاي لختشان پيدا بود و لانه هاي مهجور كلاغها. امسال اولين پاييز من در اين خانه است. به منظره پشت شيشه ها كه نگ...

يك سال با سينا

يواش يواش و بدون اينكه بفهميم يك سال از عمرمون گذشت. يك سال با سينا. يك سالي كه با همه سالهاي زندگيمون زمين تا آسمون فرق داشت. يك سالي كه توش خنده و اشك از همه سالها بيشتر داشت. خنده بيشتر از اشك و عشق بيشتر از غم.يك سالي كه ما از زن و مرد ساده اي كه بوديم به مادر و پدر تبديل شديم و كوچولويي رو توي دامنمون ديديم كه ما رو " مامان " و " بابا " صدا مي كنه. سال عجيب،‌ قشنگ و بي نظيري بود. تولدت مبارك سينا كوچولو ! *** پاييز زرد رو كه نگاه مي كنم باورم نميشه كه يك سال گذشته. پارسال اين روزها چقدر گيج بودم. چقدر خسته و چقدر عاشق و گيج از اين عشق بزرگ و وحشتناك مادري. عشقي كه از من بزرگتر بود. عشقي كه حالا بعد از يك سال به درد مقدسش توي قلبم عادت كردم. مثل خاري توي قلبت كه بعد از يه مدت حتي جريان وحشي خون هم بهش عادت مي كنه. به اين جريان كه از چشمهاي قهوه اي سينا شروع مي شه و تا بي نهايت ادامه داره و نمي دونم با مردنم تموم ميشه يا نه. *** نه نشد! نمي خوام غمگين بنويسم. براي اينكه بي نهايت خوشحالم . از داشتن اين موجود كوچولو كه توي خونه اين طرف و اون طرف مي ره و همه جا رو ب...