برداشتهاي يك خانم شين سرماخورده از دوبي
از دوبي يه سرماخوردگي عربي جابلقايي عجيب غريب سوغات آوردم و به شدت گرفتارشم. يه قانون نانوشته وجود داره كه مادرها حق مريض شدن ندارن. ديشب سعي كردم به سينا بيشتر از شبهاي قبل توجه كنم. براي اينكه به محض اينكه كمي بي توجهي مي بينه يا بهش مي گم كه مامان من مريضم. بدتر پيله مي كنه و بغل باباش نمي ره و همه اش مي خواد آويزون من باشه. امروز اومدم خونه مامانم تا يه خورده مريض واقعي باشم و مثلا استراحت كنم!
***
از روزي كه خبر فوت آرين كوچولو رو شنيدم مدام به فكر پدر و مادرشم. به فكر اينكه خونه يه دفه از حجم كوچولوي بي نهايت دوست داشتني خالي بشه. به فكر بسته شدن ابدي چشمهاي كوچولويي كه عكساشو مي ديدم. بي نهايت متاسفم و تسليت مي گم.
***
برداشتم رو از دوبي دو سه روز پيش نوشته بودم ولي دل و دماغ آپديت كردن نداشتم. قرار بود عنوان پست باشد "اين دوبي جينگيل مستون" كه حالا قاطي اخبار سرماخوردگيم شده! بخونين:
رفتيم و دوبي را ديديم. دوبي براي من ،زيادي نو بود. زيادي پر زرق و برق. همه چيز نو بود. بناها، ماشينها، خيابانها. عمر شهرشان 30 سالي بيش نيست. مناظر شسته رفته و اتو كشيده اش چشم دود زده مرا خسته مي كرد. انگار صبح به صبح كسي تمام ساختمانها را برق مي انداخت. آن همه ساختمان نقره اي سر به فلك كشيده را. عربهاي قد بلند با لباسهاي سفيد و ماشينهاي آخرين سيستمشان مي رفتند و مي آمدند. شهر پر بود از فيليپينيها، هنديها و اندونزياييها. ايراني هم. عربها را زياد نمي ديديم. شهر را داده بودند دست بقيه ممالك تا برايشان آباد كنند و خودشان در ماشينهاي آخرين سيستم با زنهاي سياه پوششان گردش مي كردند.
***
البته از حق نبايد گذشت كه مغزشان خوب كار مي كند. بيابان را آباد كرده اند. براي كاشتن هر يك گل و هر يك درخت كلي زحمت كشيده اند. شهري را از صفر ساخته اند. بهترين آرشيتكتهاي تمام دنيا را جمع كرده اند و شهر قشنگ و جمع و جور و منظم و مرتبي ساخته اند. اگر شايد زرق و برق فاحشه وار دوبي نبود ، مي شد با يك شهر حسابي اشتباهش گرفت.
***
هوم سيك شدن اونهم فقط بعد از يك هفته ؟ خوب ... واقعا دلم براي ايران تنگ شد. براي كمي گرد و خاك . براي يكي دو تا ساختمان كهنه. براي خيابانهاي بي نظم و رانندگي هشتلهفت همشهريهاي رنگارنگم. براي كمي بي قانون بودن. براي هواي سرد تهران. براي فارسي حرف زدن و نديدن هنديها و سياه برزنگيهاي قد و نيم قد. براي آسمان نيمه ابري و خاك آلود .
***
دوبي خوب بود. براي گردش. براي تفريح. براي خريد. كه با يك بچه 14 ماهه تمام اينها محدود بود. اما غير از اين پوسته زيباي رنگارنگ چيزي نديدم كه دلم بخواهد بيتشتر تجربه اش كنم. براي من معمار مثل ورق زدن يك مجله معماري 2007 بود. اما اصالت را نمي شد در بافت شهر تزريق كرد. سخت كوشي و ثروت را مي شد.
***
باز تجربه با كاتي بودن . بعد از 4 سال دوباره در خانه او بودن. كاتي را در حال آشپزي منظم و مرتبش تماشا كردن. نگاه چشمهاي مهربانش را ديدن. تمام اينها وراي تجربه يك شهر نو بود. دلم مي گيرد از اين كه اينجا نيستي و شيريني با تو بودن را اينقدر دير به دير تجربه مي كنم و ممنون از اين همه زحمتي كه با كودك بيمارت و شب بيداريها براي ما كشيدي.
شين
***
از روزي كه خبر فوت آرين كوچولو رو شنيدم مدام به فكر پدر و مادرشم. به فكر اينكه خونه يه دفه از حجم كوچولوي بي نهايت دوست داشتني خالي بشه. به فكر بسته شدن ابدي چشمهاي كوچولويي كه عكساشو مي ديدم. بي نهايت متاسفم و تسليت مي گم.
***
برداشتم رو از دوبي دو سه روز پيش نوشته بودم ولي دل و دماغ آپديت كردن نداشتم. قرار بود عنوان پست باشد "اين دوبي جينگيل مستون" كه حالا قاطي اخبار سرماخوردگيم شده! بخونين:
رفتيم و دوبي را ديديم. دوبي براي من ،زيادي نو بود. زيادي پر زرق و برق. همه چيز نو بود. بناها، ماشينها، خيابانها. عمر شهرشان 30 سالي بيش نيست. مناظر شسته رفته و اتو كشيده اش چشم دود زده مرا خسته مي كرد. انگار صبح به صبح كسي تمام ساختمانها را برق مي انداخت. آن همه ساختمان نقره اي سر به فلك كشيده را. عربهاي قد بلند با لباسهاي سفيد و ماشينهاي آخرين سيستمشان مي رفتند و مي آمدند. شهر پر بود از فيليپينيها، هنديها و اندونزياييها. ايراني هم. عربها را زياد نمي ديديم. شهر را داده بودند دست بقيه ممالك تا برايشان آباد كنند و خودشان در ماشينهاي آخرين سيستم با زنهاي سياه پوششان گردش مي كردند.
***
البته از حق نبايد گذشت كه مغزشان خوب كار مي كند. بيابان را آباد كرده اند. براي كاشتن هر يك گل و هر يك درخت كلي زحمت كشيده اند. شهري را از صفر ساخته اند. بهترين آرشيتكتهاي تمام دنيا را جمع كرده اند و شهر قشنگ و جمع و جور و منظم و مرتبي ساخته اند. اگر شايد زرق و برق فاحشه وار دوبي نبود ، مي شد با يك شهر حسابي اشتباهش گرفت.
***
هوم سيك شدن اونهم فقط بعد از يك هفته ؟ خوب ... واقعا دلم براي ايران تنگ شد. براي كمي گرد و خاك . براي يكي دو تا ساختمان كهنه. براي خيابانهاي بي نظم و رانندگي هشتلهفت همشهريهاي رنگارنگم. براي كمي بي قانون بودن. براي هواي سرد تهران. براي فارسي حرف زدن و نديدن هنديها و سياه برزنگيهاي قد و نيم قد. براي آسمان نيمه ابري و خاك آلود .
***
دوبي خوب بود. براي گردش. براي تفريح. براي خريد. كه با يك بچه 14 ماهه تمام اينها محدود بود. اما غير از اين پوسته زيباي رنگارنگ چيزي نديدم كه دلم بخواهد بيتشتر تجربه اش كنم. براي من معمار مثل ورق زدن يك مجله معماري 2007 بود. اما اصالت را نمي شد در بافت شهر تزريق كرد. سخت كوشي و ثروت را مي شد.
***
باز تجربه با كاتي بودن . بعد از 4 سال دوباره در خانه او بودن. كاتي را در حال آشپزي منظم و مرتبش تماشا كردن. نگاه چشمهاي مهربانش را ديدن. تمام اينها وراي تجربه يك شهر نو بود. دلم مي گيرد از اين كه اينجا نيستي و شيريني با تو بودن را اينقدر دير به دير تجربه مي كنم و ممنون از اين همه زحمتي كه با كودك بيمارت و شب بيداريها براي ما كشيدي.
شين