ظهر عاشورا

صداي دسته مي آيد. بچه ام را بغل مي كنم . جمعيت زيادند. مي ترسد خودش راه برود. راه مي افتيم به طرف علمها. مي خواهم علمها را نشانش بدهم. سالهاست كه نزديك هيچ دسته اي نرفته ام. حالا سينه زنها كنارم هستند. دو مرد طبل و سنج مي زنند و با ريتم آن مرداني سينه مي زنند. جمعيت كنجكاو دنبالشان راه افتاده اند. بعضي از زنها گريه مي كنند. پسر جواني با موهاي ژل ماليده و بلوز بوسيني مشكي اش به پيشانيش بند " يا حسين" مي زند. بچه دو ساله اي كنار برادر بزرگش با زنجير كوچكي سينه مي زند. جلوتر مي رويم. پسرهاي جوان به نوبت علم را بلند مي كند. سينا به پرهاي سفيد بالاي علم نگاه مي كند. به مرداني كه سينه مي زنند. به دود اسفند. نگاه مي كنم . دختري با موهاي طلايي كه يك وجب از روسريش بيرون است و آرايش كامل كنار خانه اي ايستاده است و به حركت دسته نگاه مي كند . چادر سياهي را دور خودش پيچيده است و با بادبزن منقل اسفند را باد مي زند. زني چادري با اخم به او نگاه مي كند. پرايد سفيدي مي پيچد جلوي جمعيت. كنار مي زند. دو سه دختر و پسر جوان بيرون مي آيند و شروع مي كنند به دادن شير كاكائو. نگاهشان مي كنم. سالهاست كه هيچ دسته اي را از نزديك نديده ام. حالا دلم مي خواست مرد بودم و وسط دسته . با اين ريتم غمناك سينه مي زدم. اشك مي سرد از روي چشمهايم. سينا دستش را مي كشد به چشمم و مي گويد : "چش" من ياد ده سالگيم مي افتم در كوچه هاي خيابان ايران. با دختر عموهايم.مامان و زن عمو. رفته بوديم تا حركت دسته ها را تماشا كنيم. " اي اهل حرم، سرور و سردار نيامد ... علمدار نيامد... علمدار نيامد" عمو زنده بود آن وقت. حتما همه موهاي بابا هم سياه بود. بيست سال چه زود مي گذرد و در حافظه آدمي نقش مي بندد. كودك بيست سال پيش به دسته نگاه مي كند. مي دانم كه نوحه ها هم همانند. شايد آنوقت هم بغض مي كردم وقتي دسته رد مي شد. نمي فهميدم چه شده است. فقط غم بزرگ جمعيت را مي فهميدم. " علمدار نيامد... علمدار نيامد" ليوان شير كاكائو را مي گيرم جلوي لبهاي سينا. برمي گرديم به طرف خانه. ظهر عاشوراست.

شين

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…