نوستالژيم درد مي كنه

عجب هوا باروني ملسيه! صبح كم مونده بود باد من و سينا رو يه جا ببره. بله درست حدس زدين.چترمون پهنه خونه مامانم اينا. هر وبلاگي رو خوندم يه جوري دلم گرفت. چرا همه اينقدر غمگينن؟ جوجوي كوچولو ناراحت رفتن باباشه. سولماز دلتنگ هرمسشه. مانا به خاطر گلدونش كه خشك شده ناراحته. امام جمعه تگزاس - علي ونگز سابق- دچار نوستالژي وطن دوستي شده. نادر بنده خدا ياد نگاه آخرش به عليه. فرنايس نشسته منتظر تا الف بهش اجازه لينك بده. فرانكلين دزد زده رفته تو غار تا كي بيرون بياد با خداست. فرنوش هم نامردي نكرد و آخرش زد فريبا رو ناكار كرد! اونوقت من مي خوام بشينم از هواي باراني ملس بنويسم و اينكه دلم مي خواد آواز بخونم و زير بارون راه برم. جور در مياد؟ نه والا!!
***
دلم مي خواد روزهايي مثل امروز كه كاري ندارم بجز وبلاگ نوشتن از يه چيز قشنگ بنويسم. اما قشنگترين چيز زندگي من سيناست. با حرفهاش حركاتش و اداهاش. ياد گرفته بگه "بيبي"،"جيش"،"ميمون" خلاصه هر چي رو كه بتونه مي گه. اون روز بهش مي گم مامان بگو بيا. مي گي : بي ... مي گم خوب بگو برو مي گه بو مي گم بگو بده مي گه ب ( با كسر ب) خلاصه خيلي زحمت مي كشه بچه ام خسته نباشه!!
***
خاندان مارانا نتونستن چهارشنبه از دست ما فرار كنن و رفتيم پيششون. قشنگترين اتفاق اون روز اين بود كه اين دو تا وروجك مازيار و سينا كمي با هم بازي كردن كه من خيلي خوش خوشانم شد. خوشبختانه هر دوشون بچه هاي معقولي هستن و اصلا به همديگه آسيب نمي زنن. فقط بازي مي كنن. البته تا وقتي كه تارا اومد. بعدش مازيار رفت شروع كرد دور كرير تارا چرخيدن و بچه من مجبور شد تنهايي تمام توپهاي مازيار رو "آتتي" كنه!! جاي شايا خيلي خالي بود.
***
كار محوطه سازي تموم شد. ( البته فاز يكش و هنوز نمي دونم كه مي خوام فاز دوش كنم يا نه) هفته آينده كار ويلا رو شروع مي كنم.
***
اين هفته كه سولماز نيست. اون هفته بعدش ولنتاينه مي خوايم كوچولوهارو دودر كنيم و بريم شام بيرون. فعلا ما و مانا اينا. اگه برادر ب و بانو هم طلبه بودن به شوهر من يه اس. ام. اس بزنن. خواهر سولماز هم با جوجوشون - مرد كوچك - مي تونن تشريف فرما بشن.
***
عيد چيكار مي كنين؟

شين باراني نوستالژيك شاد

پ.ن. مي شد هم بنويسم شين لينك دهنده! مردم از بس لينك دادم

پ.ن. از تمام مادرهاي عزيزي كه لطف كردن و به استمداد يك مادر سوسك شده جواب دادن خيلي ممنونم. فعلا گذاشتم دو هفته اي از روش بگذره كه خاطره سوسكي تو ذهن بچه ام كمرنگ بشه و بعد دوباره حمله رو شروع كنم. دو سه شبه شامشو ديرتر مي دم كمتر بيدار ميشه

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…