منهای ده درجه سانتیگراد
چقدر راحت میشود مرد. برای زنده بودن این همه باید تلاش کرد. خورد و خوراک و خواب و دکتر و هزار تا چیز دیگر. برای مردن فقط کافیست که کمی بی دقت باشی. کمی بی پروا. همین. توی همین خیابان نیاوران می شود به هزار روش مطمئن و کم هزینه مرد. مثلا می شود رفت زیر وانت سبزی فروش. می شود توی سوراخی که شرکت آب و فاضلاب کنده افتاد و چپر چلاق شد و از گرسنگی تلف شد. می شود کابل لخت برق گوشه دیوار را عاشقانه بغل کرد یا اینکه برای دیوانه باغ بغلی یک شیشکی زد! به همین راحتی می شود از دنیا رفت. روش راحتتر و کم دردتری هم هست. ولی باید کمی دورتر شد.
***
از مرگ بنویسم ؟ ما امروز از مرگ برگشتیم. از مرگ می نویسم. مرگ سفیدی که داشت انگشتهای دستم را با خودش می برد. باور نکنید. من خودم هنوز باورم نمی شود. امشب بغل کردن فرشته کوچکم و شیر دادنش برایم معجزه بود. همنشین بودن با بوی خوب او به جای یخ و سرما. به جای مرگ. مرگ خالص و سفید.
***
پلیس راه هراز رسما و علنا مغز خر خورده است. از صبح ساعت 6 که بیدار شده ایم دو سه بار زنگ زده ایم و گفته اند که راه باز است فقط تجهیزات ایمنی به همراه داشته باشید. تجهیزات ایمنی را به همراه داریم : ساندویچ ، آب معدنی ، پوشک و چیپس به علاوه لاستیک یخ شکن. نرسیده به جاده باز از پلیسهای بنز سوار می پرسیم. با اولین باد برفی که می وزد. - بله بله راه بازه! ... راه بازه ، جاده درازه ، غذا رو گازه ، روی پلیس ایران به همه بازه ...
***
نمی توانم بنویسم و بوی مرگ را فراموش کنم. باد سفید برفی منهای ده درجه را که می خورد توی چشمم تا کورم کند. اتوبوسی که سر می خورد و می آمد به طرف ماشین ما. جاده سفیدی که با آسمان سفید ، کوه و دره سفید آمیخته بود. دستهایم را که آنقدر یخ زده بود که نمی توانستم در ماشین را باز کنم. نمی توانم بنویسم تا از تمام اینها دور شوم. این تجربه را چطور می شود نوشت ؟ شاید با تکرار " شاید ، امشب " نمی دانم.
***
از ماشین که پیاده می شویم باد می بردمان انگار. می رویم تا ببینیم کجا می شود دور زد. می رویم تا راه را پیدا کنیم. می رویم تا جواب این مثانه کوفتی را بدهیم. مردن در راه مقدس مثانه! مردن به خاطر حماقت پلیس راه ! مردن از سرما !
***
وقتی داشتم می مردم فقط به یک چیز فکر می کردم : بچه ام. داد زدم رو به الف. من باید به ماشین برسم. سینا بدون من چه می کند؟ می گوید نترس. می ترسم. از اینکه قدمهایمان در این برف سنگین فرو می رود. از اینکه کفشهایمان جا می ماند. از اینکه پشت صندوق نذورات امامزاده هاشم پناه گرفته ایم. از اینکه دیگر بچه ام را نبینم. به مادرم بعدتر فکر می کنم. وقتی برمی گردم توی ماشین و صورتش را می بینم. وقتی دستم را گرم می کند تا انگشتهایم بسوزند از گرمای دستهای همیشه سرد و لرزانش. چه ظالمیم ما بچه ها. چه مظلومیم ما مادرها.
***
دیگر نمی خواهم بنویسم. فقط یک جمله دیگر : شاید قرار بود مرده باشم. امشب.
شین
***
از مرگ بنویسم ؟ ما امروز از مرگ برگشتیم. از مرگ می نویسم. مرگ سفیدی که داشت انگشتهای دستم را با خودش می برد. باور نکنید. من خودم هنوز باورم نمی شود. امشب بغل کردن فرشته کوچکم و شیر دادنش برایم معجزه بود. همنشین بودن با بوی خوب او به جای یخ و سرما. به جای مرگ. مرگ خالص و سفید.
***
پلیس راه هراز رسما و علنا مغز خر خورده است. از صبح ساعت 6 که بیدار شده ایم دو سه بار زنگ زده ایم و گفته اند که راه باز است فقط تجهیزات ایمنی به همراه داشته باشید. تجهیزات ایمنی را به همراه داریم : ساندویچ ، آب معدنی ، پوشک و چیپس به علاوه لاستیک یخ شکن. نرسیده به جاده باز از پلیسهای بنز سوار می پرسیم. با اولین باد برفی که می وزد. - بله بله راه بازه! ... راه بازه ، جاده درازه ، غذا رو گازه ، روی پلیس ایران به همه بازه ...
***
نمی توانم بنویسم و بوی مرگ را فراموش کنم. باد سفید برفی منهای ده درجه را که می خورد توی چشمم تا کورم کند. اتوبوسی که سر می خورد و می آمد به طرف ماشین ما. جاده سفیدی که با آسمان سفید ، کوه و دره سفید آمیخته بود. دستهایم را که آنقدر یخ زده بود که نمی توانستم در ماشین را باز کنم. نمی توانم بنویسم تا از تمام اینها دور شوم. این تجربه را چطور می شود نوشت ؟ شاید با تکرار " شاید ، امشب " نمی دانم.
***
از ماشین که پیاده می شویم باد می بردمان انگار. می رویم تا ببینیم کجا می شود دور زد. می رویم تا راه را پیدا کنیم. می رویم تا جواب این مثانه کوفتی را بدهیم. مردن در راه مقدس مثانه! مردن به خاطر حماقت پلیس راه ! مردن از سرما !
***
وقتی داشتم می مردم فقط به یک چیز فکر می کردم : بچه ام. داد زدم رو به الف. من باید به ماشین برسم. سینا بدون من چه می کند؟ می گوید نترس. می ترسم. از اینکه قدمهایمان در این برف سنگین فرو می رود. از اینکه کفشهایمان جا می ماند. از اینکه پشت صندوق نذورات امامزاده هاشم پناه گرفته ایم. از اینکه دیگر بچه ام را نبینم. به مادرم بعدتر فکر می کنم. وقتی برمی گردم توی ماشین و صورتش را می بینم. وقتی دستم را گرم می کند تا انگشتهایم بسوزند از گرمای دستهای همیشه سرد و لرزانش. چه ظالمیم ما بچه ها. چه مظلومیم ما مادرها.
***
دیگر نمی خواهم بنویسم. فقط یک جمله دیگر : شاید قرار بود مرده باشم. امشب.
شین