رساله اي در باب جواديسم مزمن و نكوهش رفتارهاي غلط تربيتي

سه تا خط موازي قرمز مايل به بنفش انداخته روي گونه راست مامانم! چنك كذايي كه ظاهرا از سر محبت بوده باعث شده كه مامان بفهمه كه من دو هفته است كه ناخونهاي سينا رو نگرفتم. شرمندگي هم اضافه مي شه به احساس گناه !
***
شنبه شب را به پاس زنده موندن و بزرگداشت 22 بهمن مهموني گرفتيم. جاي خاندان مارانا خالي بود كه يه نفر و نصفيشون دوبي بودن و يه نفر شون كرمان! خوش گذشت. سينا هم حسابي مشغول شيطنت بود. موقع دادن غذا - ساعت 6 بعد از ظهر - چنان ماست بازيي راه انداخت كه من از وقت درست كردن سالاد و جمع و جور كردن صرفنظر كردم و آشپزخونه رو شستم به علاوه خودم و سينا. در نتيجه وقتي مامان ماناي به ياد ماندني و شايا و منوچهر اومدن حوله رو دوشم بود و سينا چند تايي از ماشيناشو چيده بود كنار تلويزيون به عنوان دكور و داشت وسط پذيرايي روي باقيمونده بيسكوييت ديروزش پاتينا‍ژ مي كرد! خدا خير بده به اين جماعت بچه دار كه خودشون درگير همين چيزهان و مي فهمن كه ممكنه موبايلت وسط سطل لگوهاي بچه باشه و آبكش برنجت روي كله اش و جورابش بين كوسنهاي مبل! جماعت شيك و غير بچه دارمون - آقاي ب و خانم شين شون - هم كه در اثر معاشرت با دوستان تماما بچه دار احتمالا ديگه تعجب نمي كنن! خوش گذشت. سينا با شايا زياد بازي نكرد. يه خورده اسباب بازي بهش داد و نسبت به ماشينش و مبلهاي خونه هم احساس مالكيت پيدا كرده بود و نمي ذاشت شايا روي هيچكدومشون بشينه! تازگيا يه خورده لجباز و بدقلق شده و چيزي رو كه مي خواد تا نگيره دست بردار نيست. احتمالا طبيعيه ! بگذريم. داشته باشين كه سر شام ظرف ماكاروني رو كه گذاشته بودم جلوش اول ريخت روي سيني بعديقه بلوزشو كشيد جلو و دونه دونه ماكارونيها رو با گوشتها و قارچش ريخت تو سينه اش بعد شروع كرد از اون تو در آوردن و خوردن! شب بعد از اينكه دوستان قبل از اينكه كالسكه سيندرلاييشون تبديل به كدو بشه - به خاطر اينكه سيناي ما مثلا زود بخوابه - رفتن خونه هاشون. من موندم و الف كه خميازه مي كشيديم و سينا كه شيهه مي كشيد و دور خونه يورتمه مي رفت بدون كمترين اثري از خستگي! وقت نشده احوال مانا رو بپرسم كه بالاخره شايا اون شب ساعت چند رضايت داده كه بخوابن! امان از اين بچه ها!
***
از وقتي بچه دار شدم فهميدم كه پدر و مادرها دست خودشون نيست كه اينقدر از بچه هاشون حرف مي زنن. آخه اينقدر همه كارهاي بچه براي پدر و مادرش جالبه كه طبيعتا اونا فكر مي كنن كه براي همه جالبه! اينه كه يه كمي جواد شدن بر همه پدر و مادرها حلاله و حرجي بهشون نيست. اما الانم كه مادر شدم هنوزم بدم مياد از اين وبلاگهايي كه يه بند قربون صدقه بچه مي رن و قربونش برم ،فداش بشم و اينا مي كنن و به بچه شون به جاي اسمش مي گن " 'گونگولك" ،"كوچول" يا " نازمنگول " و از اين مزخرفات. يعني فكر مي كنم اين بچه يه انسانه و شخصيت داره و يه اسم داره كه نمادشه. چرا بايد روش يه اسم مستعار مسخره گذاشت. اينو اگه نمي گفتم حتما مي تركيدم. بس كه اين چند وقته از كامنت دوني و لينكهاي دوستاي جديد هي وبلاگهاي مامانهايي رو خوندم كه به بچه هاشون " هاپولك" و " ناز ملوس" و اينا مي گن!
***
سينا آهنگ شمردن رو ياد گرفته - مثل اونايي كه آهنگ جدول ضرب رو ياد مي گيرن - بهش كه مي گيم بشمر مي گه : يي هو هه ها هه !!
***
ديشب سينا رو برديم "دنياي بازي" كنار بولينگ عبدو. مشاهدات جالبي داشتيم. سينا كه خوب اصولا از سر و صداي ماشين بازي و اين جور چيزها خوشش مياد. روي يكي دو تا از اين ماشينهايي كه گيم داشت نشست و موتور سواري كرد. من و الف هم سخت مشغول بررسي پدر و مادرها بوديم و شيوه پول خرج كردنشون. يه بازي مسخره بود كه يه صفحه بود كه روش يه سري عدد بود و بايد با يه گوله مثل كاموا بهش ضربه مي زدي و با مجموع امتيازهات جايزه برمي داشتي. يه بچه با باباش اومده بود و در حيني كه باباش با حرص داشت ته پاپ كورنش رو در مي آورد ده دور بازي كرد. آخرش يه اسباب بازي پلاستيكي بيخودي برداشت با يه ماسك اسپايدرمن. بابائه ده هزار تومن پول بي زبون رو شمرد و گذاشت روي ميز. ما تماشا كرديم. چه احمقانه. براي چي مردم اينجوري بچه هاشونو لوس مي كنن؟ مگه چه لذتي داره گوله كاموا زدن به يه صفحه از فاصله يه متري و پولها رو كود كردن! خوب آدم مي ره از مغازه همونو مي خره! بي منت. بعضيها به خاطر جبران كم محبتي به بچه هاشون يه سواريهاي احمقانه بهشون مي دن كه بعدا ديگه از پس بچهه برنيان! چه چيزا!
***
اينم بگم و برم. داستان آلوچه خانوم رو بخونين.

شين پراكنده

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…