يك سفر طولاني
از خانه راه افتاده ايم با سينا. نشسته ام پشت ماشين. سينا خودش را جا كرده توي كرير بچگيهايش، كنارم. "دنيا ديگه مث تو نداره" با هم مي خوانيم. تصميم مي گيرم از تجريش بروم. نرسيده به مژده از تصميمم پشيمانم. مي خواهم برگردم. نه راه پس دارم نه راه پيش. " الان درست يك ساله و ده ماهه و دو روزه كه نديدمت"،سينا تكيه مي دهد و اتوبوسي را نشانم مي دهد و مي گويد "او" ،"اتوبوس ماما" تلفن اسباب بازيش را مي دهم دستش. ما خسته شده ايم. بنيامين هم."حالم بده حالم بده عشقم رفته نيومده" ايستاده ايم پشت چراغ قرمز. ماشين تكان مي خورد. نگاه مي كنم. پيكان پشت سري همينطور بيخود و بي جهت كوبيده به پشت ماشين. از آينه برايم دست تكان مي دهد." من بودم! من". پيكان ديگري سعي مي كند كوچه باريك و شلوغ و يك طرفه اي را ميانبر بزند. گير مي كند. همه بوق مي زنند. كج و كوله گير مي كند بين خيابان نياوران و همان كوچه باريك. عقب عقب مي آيد سپر عقبش مي خورد به در عقب پرايد جلويي من. راننده پرايد دستش را روي بوق گذاشته و ممتد بوق مي زند. راننده پيكان فرمان را مي چرخاند و سپر جلويش مي خورد به گوشه گلگير پرايدي كه گوشه خيابان پارك است. صداي دزدگير مي آميزد با صداي بوق و كلافگي ما و بنيامين. آرزو مي كنم نسل پيكانها وربيفتد. مي رسيم تجريش. تجريشي كه پياده اين همه دوستش دارم سواره چنگي به دل نمي زند. دود و دم است و آدمهاي بيكاره اي كه مي دوند از بين ماشينها. سينا خسته شده است. پخش ماشين را خاموش مي كنم و خودم برايش قصه تعريف مي كنم. اول قصه "پيشي كوچولو و آقا غوله" بعد شعر "مي مي ني حالا تميزتريني" و بعدش قصه محبوب تازه اش "دكتر كوچولو". نيم ساعت بيشتر است در راهيم. ميانبر مي زنم از سعد آباد. مي روم تا نزديك خانه كاتي. تا نزديك فراست - مدرسه اي كه زماني آنجا بود - مي روم تا آصف و بعد از كوچه سيزدهم ولنجك سر در مي آورم. مي رويم تا بلوار دانشجو و دم پاركي سبز مي شويم. به ساعت نگاه مي كنم 45 دقيقه است در راهيم.آخرهاي قصه دكتر كوچولوييم. آنجا كه دكتر كوچولو به ديدن قورباغه رفته. پياده مي شويم و مي رويم توي پارك. سينا با برفهاي ديروز بازي مي كند. يك بار دو بار سه بار برفها را گوله مي كند و پرت مي كند اين طرف و آن طرف "آتتي" گويان. مي نشينم روي نيمكتي، تازه مي فهمم كه هوا سرد است. "زمستان است" . سينا از اينكه راه مي رود خوشحال است. راه مي رود و برفها را لگد مي كند. از زمين برمي دارد و دوباره پرت مي كند. بعد فواره حوض بزرگ را نشانم مي دهد "آب" حالا ديگر راضي نمي شود كه برگرديم توي ماشين. سوار اسب بازي مي شود و نمي گذارد كه بگيرمش. حالا كم كم بچه ام دارد مستقل مي شود. نمي خواهد كه من دستش را بگيرم. از پشت مواظبش هستم. آخر با گريه سوار ماشينش مي كنم. بنيامين كه خيلي وقت است از خواندن منصرف شده و سينا به هيچ چيز رضايت نمي دهد جز "آهويي دارم خوشگله" .با هم مي خوانيم من و صاحب آهو. مي رسم پايين سرازيري بلوار دانشجو و ماشين را پارك مي كنم. به ساعتم نگاه مي كنم. يك ساعت و ده دقيقه است كه در راهيم. از سينا مي پرسم : " سينا كجا اومديم؟" با ذوق در چوبي جايي را كه 14 سال خانه ام بود نشان مي دهد و مي گويد "آننه". رسيده ايم.
شين
شين