یه بوم و سه هوا
شرح کسالت باری از میدان تره بار خانگی در یخچال خانه ما
سینا بیدارم می کند. شیرش را که خورد پشتش را می کند به من و دوباره می خوابد. یاد نقشه های زمین نیاورانم و شماره قلمها که هنوز تعریف نکرده ام. صدای خش خش حرکت الف را از اتاق پهلویی می شنوم و بیدار می شوم. الف صبحانه اش را خورده است. نقشه ها را آماده می کنم. یک لیوان شیر برای خودم می ریزم و با نگاه کردن به مونیتور سر می کشم. الف می رود. می روم سراغ یخچال. ساعت 8 صبح است. به طور مبهمی یادم هست که جعفری داریم. از چند روز پیش و من نشسته امش. یخچالم پر از کیسه است. جعفری را که بیرون می آورم زیرش بسته نصفه مانده کاهو را می بینم. کاهو را هم در می آورم. زیرش یک کیسه بزرگ کلم بروکلی کشف می شود! یک طبقه یخچال تقریبا خالی می شود. می روم سراغ طبقه بالایی. کیسه نارنگی را می گذارم پایین. انارها را کنارش و تازه یادم می آید که سینا ناهار ندارد. از فریزر گوشت در می آورم. زودپز را می گذارم روی گاز و گوشت را می اندازم توش. دنبال پیاز قفسه را باز می کنم. تمام پیازهایم جوانه زده اند. پیازها را می ریزم دور. آب می ریزم روی گوشت تا بپزد و می روم سراغ یخچال. قفسه میوه های شسته ام خالیست. قفسه نشسته ها تا خرخره پر است. باران کیسه ها ادامه دارد. باورتان می شود اینها را هم توی یخچال کشف کردم : دو کیلو بادمجان، فلفل دلمه ای ، دو کیسه مجزا گوجه فرنگی ، نارنج و لیمو ، باز دوباره لیمو ترش! ، پرتقال و کدو! ، هویج و شلغم. می تونم همون لحظه یه میدون تره بار کامل راه بندازم! شلغمها جوانه های سبز کمرنگ زده اند. شلغم ها را می ریزم دور. بعد مشغول شستن و خیساندن و پاک کردن می شوم. گوشت غذای سینا می پزد. کرفس ( از فریزر) و هویج و کدو اضافه می کنم. در زودپز را می بندم. دو ساعت بعد که سینا بیدار می شود هنوز من توی آشیزخانه ام. بادمجان ها را پوست کنده و نمک زده ام. بروکلی را پخته ام - بدون سوزاندن برای اولین بار - نارنگی ، پرتقال ، نارنج ، لیمو ، گوجه فرنگی ، انار و فلفل دلمه ای را شسته ام و چیده ام در قفسه شسته های یخچال. جعفریها و کاهوها روی آبکشند تا آبشان برود. احساس می کنم یه خورده کد بانو شده ام. فقط کمی البته!
***
درس خصوصی پرواز
خواهر زاده یازده ساله الف خیلی با حوصله است و سر صبر به سینا چیز میز یاد می ده. بهش یاد داده بود که با ماشینش رانندگی کنه و خیلی باعث خوشحالی ما شد. البته هنوز نمی تونه فرمونو بچرخونه و اونقدر مستقیم می ره تا بخوره به در و دیوار! خوب دنده عوض کردن رو یاد گرفته و گاز رو فشار دادن. این خودش خیلیه. این دفعه که بچه ها اومده بودن ازش خواستم که به سینا چیزهای دیگه یاد بده. توی اتاق بودم و حواسم به بچه ها نبود که خواهر زاده 5 ساله الف بدو بدو اومده که : زن دایی ، مهدی رو دعوا کنین. پرسیدم : چرا؟ می گه : سینا رو گرفته روی دو تا دستاش و بهش می گه جوجوها اینجوری پرواز می کنن! حالا بیا و به این بچه ها اعتماد کن!
***
ارتباط تعداد بچه ها با خواننده های وبلاگ
اوایلی که من و آقای الف با هم وبلاگ مشترک داشتیم روزی 30-40 تا خواننده داشتیم که بیشترشون دوستامون بودن و می تونم بگم که به جرات نصف بیشترشونو می شناختیم. وقتی من خونه مجردی گرفتم و اومدم اینجا یه هو خواننده هام شد 60 نفر! وقتی حامله شدم خواننده هام به 80 نفر رسید. سینا که به دنیا اومد من دیگه روزهایی که آپدیت می کردم 120 تا خواننده داشتم. سینا که افتاد به چهاردست و پا خواننده های من شدن 160 تا! راه افتاد شدن 180 تا ! همزمان با شیرین زبونیهاش خواننده های من به +200 نفر رسیدن! حالا خودتون حساب کنین که اگه من یه بچه دیگه بیارم چه جمعیتی موج بزنه تو این وبلاگ!
شین پراکنده
پ.ن. چطور مگه ؟
سینا بیدارم می کند. شیرش را که خورد پشتش را می کند به من و دوباره می خوابد. یاد نقشه های زمین نیاورانم و شماره قلمها که هنوز تعریف نکرده ام. صدای خش خش حرکت الف را از اتاق پهلویی می شنوم و بیدار می شوم. الف صبحانه اش را خورده است. نقشه ها را آماده می کنم. یک لیوان شیر برای خودم می ریزم و با نگاه کردن به مونیتور سر می کشم. الف می رود. می روم سراغ یخچال. ساعت 8 صبح است. به طور مبهمی یادم هست که جعفری داریم. از چند روز پیش و من نشسته امش. یخچالم پر از کیسه است. جعفری را که بیرون می آورم زیرش بسته نصفه مانده کاهو را می بینم. کاهو را هم در می آورم. زیرش یک کیسه بزرگ کلم بروکلی کشف می شود! یک طبقه یخچال تقریبا خالی می شود. می روم سراغ طبقه بالایی. کیسه نارنگی را می گذارم پایین. انارها را کنارش و تازه یادم می آید که سینا ناهار ندارد. از فریزر گوشت در می آورم. زودپز را می گذارم روی گاز و گوشت را می اندازم توش. دنبال پیاز قفسه را باز می کنم. تمام پیازهایم جوانه زده اند. پیازها را می ریزم دور. آب می ریزم روی گوشت تا بپزد و می روم سراغ یخچال. قفسه میوه های شسته ام خالیست. قفسه نشسته ها تا خرخره پر است. باران کیسه ها ادامه دارد. باورتان می شود اینها را هم توی یخچال کشف کردم : دو کیلو بادمجان، فلفل دلمه ای ، دو کیسه مجزا گوجه فرنگی ، نارنج و لیمو ، باز دوباره لیمو ترش! ، پرتقال و کدو! ، هویج و شلغم. می تونم همون لحظه یه میدون تره بار کامل راه بندازم! شلغمها جوانه های سبز کمرنگ زده اند. شلغم ها را می ریزم دور. بعد مشغول شستن و خیساندن و پاک کردن می شوم. گوشت غذای سینا می پزد. کرفس ( از فریزر) و هویج و کدو اضافه می کنم. در زودپز را می بندم. دو ساعت بعد که سینا بیدار می شود هنوز من توی آشیزخانه ام. بادمجان ها را پوست کنده و نمک زده ام. بروکلی را پخته ام - بدون سوزاندن برای اولین بار - نارنگی ، پرتقال ، نارنج ، لیمو ، گوجه فرنگی ، انار و فلفل دلمه ای را شسته ام و چیده ام در قفسه شسته های یخچال. جعفریها و کاهوها روی آبکشند تا آبشان برود. احساس می کنم یه خورده کد بانو شده ام. فقط کمی البته!
***
درس خصوصی پرواز
خواهر زاده یازده ساله الف خیلی با حوصله است و سر صبر به سینا چیز میز یاد می ده. بهش یاد داده بود که با ماشینش رانندگی کنه و خیلی باعث خوشحالی ما شد. البته هنوز نمی تونه فرمونو بچرخونه و اونقدر مستقیم می ره تا بخوره به در و دیوار! خوب دنده عوض کردن رو یاد گرفته و گاز رو فشار دادن. این خودش خیلیه. این دفعه که بچه ها اومده بودن ازش خواستم که به سینا چیزهای دیگه یاد بده. توی اتاق بودم و حواسم به بچه ها نبود که خواهر زاده 5 ساله الف بدو بدو اومده که : زن دایی ، مهدی رو دعوا کنین. پرسیدم : چرا؟ می گه : سینا رو گرفته روی دو تا دستاش و بهش می گه جوجوها اینجوری پرواز می کنن! حالا بیا و به این بچه ها اعتماد کن!
***
ارتباط تعداد بچه ها با خواننده های وبلاگ
اوایلی که من و آقای الف با هم وبلاگ مشترک داشتیم روزی 30-40 تا خواننده داشتیم که بیشترشون دوستامون بودن و می تونم بگم که به جرات نصف بیشترشونو می شناختیم. وقتی من خونه مجردی گرفتم و اومدم اینجا یه هو خواننده هام شد 60 نفر! وقتی حامله شدم خواننده هام به 80 نفر رسید. سینا که به دنیا اومد من دیگه روزهایی که آپدیت می کردم 120 تا خواننده داشتم. سینا که افتاد به چهاردست و پا خواننده های من شدن 160 تا! راه افتاد شدن 180 تا ! همزمان با شیرین زبونیهاش خواننده های من به +200 نفر رسیدن! حالا خودتون حساب کنین که اگه من یه بچه دیگه بیارم چه جمعیتی موج بزنه تو این وبلاگ!
شین پراکنده
پ.ن. چطور مگه ؟