روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد*- داستانگونه
لباس سفید و سبزم را پوشیده ام. درست روی شکم بزرگم ژیله سبز جلوی لباس باز می شود و طرح یک گل نمایان. موهایم را سشوار کشیده ام. ابروهایم را همین امروز صبح برداشته ام. در آینه نگاه می کنم به این زنی که می بینم. این زن فردا مادر خواهد شد. امشب اما هنوز می تواند همان دختر قصه ها باشد و سرک بکشد به گوشه و کنار این قصری که برای مهمانی دعوت شده است. گپ بزند بی دلهره و کمی هم برقصد شاید. شب زود تمام می شود. به خانه که می رسیم انارهای ترش روی میز انتظارم را می کشند. ترش ترش ترش. یک ، دو ، سه انار می خورم. دستم . لبم و گونه ام قرمز شده است. مرا که می بوسی جای بوسه تو سفید می ماند . بوسه ترش . بعد باید بخوابم. موجود درونم می افتد به سکسکه. به شبهای این چند ماهی که می دانستم دارمش فکر می کنم. به اولین سکسکه ای که احساس کردم. به این که چه شبهایی بلند شده ام از خواب سر ساعت 4 بعد از نیمه شب و راه برده ام او را و جایی را که نمی دانم کجایش بود نوازش کرده ام تا آرام شود. "لالایی کن ، بخواب ، خوابت قشنگه " . گرمم است. لحاف را پس می زنم. سردم می شود. بلند می شوم از روی تخت. تشنه ام. به ساعت نگاه می کنم. 4 صبح. آب می خورم. بیدار می شوی برای سحر. تو فردا صبح پدر خواهی شد. برای من اما هنوز دریاچه نمناک سبزی. با دستان بزرگ و سنگینی که امنیت و آرامش را به زندگیم آورد. خواب پیراهن سیاهش را جمع می کند و پاورچین از خانه ما می رود.
***
آماده ایم. من ، تو و یک ساک سرمه ای بزرگ. چمدانم را دیروز برده ایم خانه مادرم. دیرمان شده است. در میان تمام ماشینهایی که می روند ، می رویم. چقدر این شهر ماشین دارد. یک لگد کوچک و خیلی محکم از جا می پراندم. جایی را که می دانم زانویش است نوازش می کنم. کمربند ایمنی را شل می کنم و صاف می نشینم. بیمارستان. دوست قدیمی خاکستری من. از تو نمی ترسم. لبخند می زنم به منشی بداخلاق دکترم که حالا فرمها را می دهد دست تو که امضا کنی و رضایت بدهی به مرگ من ، نقص عضو و عوضی از اتاق عمل در آمدنم یا هیچ در نیامدنم. من و تو بلدیم به همه اینها بخندیم. به یادت می اندازم که اگر مردم سر راه به اولین شعبه بانک بروی و پولها را از حساب مشترکمان بکشی. می خندی. می خندیم. منشی مثل دیوانه ها نگاهمان می کند. می شود به مرگ هم خندید اگر اینقدر دور و نزدیک باشد. فکر می کنم می شود زیر عمل مرد اما نمی ترسم. کسی در درون من است که راهی به بیرون ندارد مگر با شکافته شدن شکمم. کسی در درون من است که دغدغه ای ندارم جز سلامتش. زنده بودنش. نفس کشیدنش.
***
مادرم یک ساعت پیش از من به بیمارستان رسیده است. در اتاق بابا نشسته اند به انتظار ما که برسیم. نمی روم برای خداحافظی. فکر می کنم به تمام صبحهایی که مادرم می رفت ترکیه و من بیدار نمی شدم برای دیدن رفتنش. نمی توانستم تحمل کنم دیدنش را ساک به دست. نمی توانستم. صبر می کردم تا هر وقت که برمی گشت تا بروم به استقبالش. نمی خواهم بروم با مادرم خداحافظی کنم. نمی خواهم ببینمش قبل از عمل انگار که دارم وداع می کنم.
***
تنها می فرستندم به یک اتاق با در و دیوار سبز روشن. برهنه ام. پرستاری آنجاست و همینطور که من شنل اتاق عمل را می پوشم از من سوال می کند. یادداشت می کند: "بچه اول. سابقه بیماری خیر. سن 29 سال. سابقه جراحی خیر. گروه خونی آ مثبت." نمی پرسد که چه احساسی داری. دختر است یا پسر. یا می خواهی نامش را چه بگذاری. "دکتر خلیلی؟" ،"بله" انگار یادش داده اند که ماسک سنگی بزند. نمی پرسد حتی که دلت می خواهد چشمهایش چه رنگی باشد. من اما توی دلم جواب می دهم. " سبز"
***
در اتاق سبز عملم. همه جا سبز، سبز و سبز. این اتاق را می شناسم. سه سال پیش همه جایش را سرک کشیده ام و عکس گرفته ام و رولوه کرده ام. سه نه ، چهار سال پیش. همان روزی که سرپرستار دیوانه سرم داد کشید. اما از اینجایی که خوابیده ام همه چیز طور دیگری به نظر می رسد. انگار این چراغ بزرگتر است. انگار اتاق تیره تر است. انگار که من تنها هستم. بعد بابا می آید. با همان لباسهای سبز و ماسک. قلبم تند تند می زند. بابا مواظب من است. بزرگترین دلهره من این است که در اتاق عمل بچه ام را گم کنم. بابا مواظب بچه من است. بابا می رود. دکتر بیهوشی می آید با یک سبیل سفید بزرگ. سرم می زند به دستم. انگشت دست دیگرم را وصل می کند به دستگاه کنترل ضربان قلب. دستهایم را می بندد به تختی که روی آن خوابیده ام. می ترسم. انگار دیگر مالک بدنم نیستم. می خواهم بیهوش باشم. کم کم اتاق شلوغ می شود. کسی جلوی شنل را می اندازد روی میله ای جلوی صورتم. شکمم برهنه است. کسی چیزی می مالد به شکمم. کسی پارچه ای می اندازد روی پاهایم. کسی که چهره ای ندارد. می خواهم بیهوش باشم.دکتر خلیلی آمده است. نگرانم. فراموشم کرده اند. می خواهند در همین بیداری و هشیاری شکمم را بشکافند. دستی سرنگی را تزریق می کند در سرم. منتظر لحظه بیهوشیم. دست سردی روی شکمم است. بعد چراغهای اتاق عمل دو تا می شوند. دکتر خلیلی دو تا می شود و بعد ...
***
پرتاب می شوم به یک گرداب پر از درد. درد. درد. درد. ناله می کنم. صدای مادرم را می شنوم. مادرم را صدا می کنم. دستم را می گیرد. باید چیزی بپرسم. چیزی بسیار مهم. یادم نمی آید. تو را صدا می کنم. می آیی. نمی توانم چشمانم را باز کنم. بعد به یاد می آورم. بچه. بچه ای هم در کار بود. "سالم است.پسر است. دیده ایمش. قرمز است. " اینها را می شنوم. درد دارم. بعد به هیچ چیز نمی توانم فکر کنم جز درد. کسانی که نمی بینم مرا می گذارند روی تخت. کسانی که نمی بینمشان لباسم را عوض می کنند و لباس خوابی را که تو برایم خریده ای به تنم می کنند. همان لباسی که گلهای ریز قرمز دارد. باز صدای تو را می شنوم. صدای مادرم را . درد دارم. ناله می کنم. مادرم سعی می کند دلداریم بدهد. " می خواهی بچه را ببینی؟" نمی خواهم هیچ کس را ببینم . می خواهم این درد برود. این درد وحشتناک از نیمه بدنم که نفسم را بند می آورد. درد. درد. درد. تا مسکن اثر کند ناله می کنم. بعد کمی بهتر می شوم. می خواهم بخوابم. چشم بند می گذارم تا نور ظهر که افتاده توی اتاق را نبینم. فکر می کنند که خوابیده ام. بابا می آید. می شنوم." بچه. دستگاه. اکسیژن" دلهره ای می ریزد توی قلبم. دستپاچه می شوند همه وقتی می فهمند که شنیده ام. بچه . بچه . بچه ام را می خواهم. گریه می کنم. ناله می کنم. می گویید طبیعی است. مشکلی نیست. نمی خواهم بشنوم. می خواهم بچه ام را ببینم. پرستار را صدا می کنی . می رود و هزار ساعت بعد یک پتوی سبز با عکس میکی ماوس می آورد. درست میان پتو موجود کوچکی اخم کرده است و بهت زده به سقف نگاه می کند. تیک. صدای فلاش دوربین. این بچه من است.
***
چشمانم را باز می کنم. درد کمی کمرنگتر شده است. بدون اینکه بپرسم. بدون اینکه سراغی بگیرم. بدون اینکه بدانم زنی می آید و بچه را می گذارد در آغوشم تا شیرش بدهم.سرش را می گذارد روی بازوی چپم. با انگشتش می زند به گونه کوچک قرمزش. دهانش را مثل یک ببر کوچک باز می کند. لبهای ظریفش را احساس می کنم. چشمهایش را می بندد و سر کوچکش را تکان می دهد . گاهی مکث می کند و نفس نفس می زند. نگاهش می کنم. عشق را می بینم که بدون اینکه صدایش کنم درهای قلبم را فشار می دهد و باز می کند. می بینم که با سیل عظیمی قلبم را تسخیر می کند. می بینم که دیگر درد ندارم. خدایا ! من این موجود مسخره و زشت کوچک را دوست دارم. حتی اگر چشمهایش سبز نباشد.
شین
*سهراب عزیز
***
آماده ایم. من ، تو و یک ساک سرمه ای بزرگ. چمدانم را دیروز برده ایم خانه مادرم. دیرمان شده است. در میان تمام ماشینهایی که می روند ، می رویم. چقدر این شهر ماشین دارد. یک لگد کوچک و خیلی محکم از جا می پراندم. جایی را که می دانم زانویش است نوازش می کنم. کمربند ایمنی را شل می کنم و صاف می نشینم. بیمارستان. دوست قدیمی خاکستری من. از تو نمی ترسم. لبخند می زنم به منشی بداخلاق دکترم که حالا فرمها را می دهد دست تو که امضا کنی و رضایت بدهی به مرگ من ، نقص عضو و عوضی از اتاق عمل در آمدنم یا هیچ در نیامدنم. من و تو بلدیم به همه اینها بخندیم. به یادت می اندازم که اگر مردم سر راه به اولین شعبه بانک بروی و پولها را از حساب مشترکمان بکشی. می خندی. می خندیم. منشی مثل دیوانه ها نگاهمان می کند. می شود به مرگ هم خندید اگر اینقدر دور و نزدیک باشد. فکر می کنم می شود زیر عمل مرد اما نمی ترسم. کسی در درون من است که راهی به بیرون ندارد مگر با شکافته شدن شکمم. کسی در درون من است که دغدغه ای ندارم جز سلامتش. زنده بودنش. نفس کشیدنش.
***
مادرم یک ساعت پیش از من به بیمارستان رسیده است. در اتاق بابا نشسته اند به انتظار ما که برسیم. نمی روم برای خداحافظی. فکر می کنم به تمام صبحهایی که مادرم می رفت ترکیه و من بیدار نمی شدم برای دیدن رفتنش. نمی توانستم تحمل کنم دیدنش را ساک به دست. نمی توانستم. صبر می کردم تا هر وقت که برمی گشت تا بروم به استقبالش. نمی خواهم بروم با مادرم خداحافظی کنم. نمی خواهم ببینمش قبل از عمل انگار که دارم وداع می کنم.
***
تنها می فرستندم به یک اتاق با در و دیوار سبز روشن. برهنه ام. پرستاری آنجاست و همینطور که من شنل اتاق عمل را می پوشم از من سوال می کند. یادداشت می کند: "بچه اول. سابقه بیماری خیر. سن 29 سال. سابقه جراحی خیر. گروه خونی آ مثبت." نمی پرسد که چه احساسی داری. دختر است یا پسر. یا می خواهی نامش را چه بگذاری. "دکتر خلیلی؟" ،"بله" انگار یادش داده اند که ماسک سنگی بزند. نمی پرسد حتی که دلت می خواهد چشمهایش چه رنگی باشد. من اما توی دلم جواب می دهم. " سبز"
***
در اتاق سبز عملم. همه جا سبز، سبز و سبز. این اتاق را می شناسم. سه سال پیش همه جایش را سرک کشیده ام و عکس گرفته ام و رولوه کرده ام. سه نه ، چهار سال پیش. همان روزی که سرپرستار دیوانه سرم داد کشید. اما از اینجایی که خوابیده ام همه چیز طور دیگری به نظر می رسد. انگار این چراغ بزرگتر است. انگار اتاق تیره تر است. انگار که من تنها هستم. بعد بابا می آید. با همان لباسهای سبز و ماسک. قلبم تند تند می زند. بابا مواظب من است. بزرگترین دلهره من این است که در اتاق عمل بچه ام را گم کنم. بابا مواظب بچه من است. بابا می رود. دکتر بیهوشی می آید با یک سبیل سفید بزرگ. سرم می زند به دستم. انگشت دست دیگرم را وصل می کند به دستگاه کنترل ضربان قلب. دستهایم را می بندد به تختی که روی آن خوابیده ام. می ترسم. انگار دیگر مالک بدنم نیستم. می خواهم بیهوش باشم. کم کم اتاق شلوغ می شود. کسی جلوی شنل را می اندازد روی میله ای جلوی صورتم. شکمم برهنه است. کسی چیزی می مالد به شکمم. کسی پارچه ای می اندازد روی پاهایم. کسی که چهره ای ندارد. می خواهم بیهوش باشم.دکتر خلیلی آمده است. نگرانم. فراموشم کرده اند. می خواهند در همین بیداری و هشیاری شکمم را بشکافند. دستی سرنگی را تزریق می کند در سرم. منتظر لحظه بیهوشیم. دست سردی روی شکمم است. بعد چراغهای اتاق عمل دو تا می شوند. دکتر خلیلی دو تا می شود و بعد ...
***
پرتاب می شوم به یک گرداب پر از درد. درد. درد. درد. ناله می کنم. صدای مادرم را می شنوم. مادرم را صدا می کنم. دستم را می گیرد. باید چیزی بپرسم. چیزی بسیار مهم. یادم نمی آید. تو را صدا می کنم. می آیی. نمی توانم چشمانم را باز کنم. بعد به یاد می آورم. بچه. بچه ای هم در کار بود. "سالم است.پسر است. دیده ایمش. قرمز است. " اینها را می شنوم. درد دارم. بعد به هیچ چیز نمی توانم فکر کنم جز درد. کسانی که نمی بینم مرا می گذارند روی تخت. کسانی که نمی بینمشان لباسم را عوض می کنند و لباس خوابی را که تو برایم خریده ای به تنم می کنند. همان لباسی که گلهای ریز قرمز دارد. باز صدای تو را می شنوم. صدای مادرم را . درد دارم. ناله می کنم. مادرم سعی می کند دلداریم بدهد. " می خواهی بچه را ببینی؟" نمی خواهم هیچ کس را ببینم . می خواهم این درد برود. این درد وحشتناک از نیمه بدنم که نفسم را بند می آورد. درد. درد. درد. تا مسکن اثر کند ناله می کنم. بعد کمی بهتر می شوم. می خواهم بخوابم. چشم بند می گذارم تا نور ظهر که افتاده توی اتاق را نبینم. فکر می کنند که خوابیده ام. بابا می آید. می شنوم." بچه. دستگاه. اکسیژن" دلهره ای می ریزد توی قلبم. دستپاچه می شوند همه وقتی می فهمند که شنیده ام. بچه . بچه . بچه ام را می خواهم. گریه می کنم. ناله می کنم. می گویید طبیعی است. مشکلی نیست. نمی خواهم بشنوم. می خواهم بچه ام را ببینم. پرستار را صدا می کنی . می رود و هزار ساعت بعد یک پتوی سبز با عکس میکی ماوس می آورد. درست میان پتو موجود کوچکی اخم کرده است و بهت زده به سقف نگاه می کند. تیک. صدای فلاش دوربین. این بچه من است.
***
چشمانم را باز می کنم. درد کمی کمرنگتر شده است. بدون اینکه بپرسم. بدون اینکه سراغی بگیرم. بدون اینکه بدانم زنی می آید و بچه را می گذارد در آغوشم تا شیرش بدهم.سرش را می گذارد روی بازوی چپم. با انگشتش می زند به گونه کوچک قرمزش. دهانش را مثل یک ببر کوچک باز می کند. لبهای ظریفش را احساس می کنم. چشمهایش را می بندد و سر کوچکش را تکان می دهد . گاهی مکث می کند و نفس نفس می زند. نگاهش می کنم. عشق را می بینم که بدون اینکه صدایش کنم درهای قلبم را فشار می دهد و باز می کند. می بینم که با سیل عظیمی قلبم را تسخیر می کند. می بینم که دیگر درد ندارم. خدایا ! من این موجود مسخره و زشت کوچک را دوست دارم. حتی اگر چشمهایش سبز نباشد.
شین
*سهراب عزیز