شرح وظایف سنگین سینا
بالاخره تموم شد. امروز صبح نقشه ها رو تحویل دادم. آخیش.... حالا می تونم دوباره برگردم سر خط. بشینم جلوی مونیتور و نسکافه مو بخورم و چند تا وبلاگ بخونم.
***
تو هفته گذشته حدود 50 ساعت کار انجام دادم. البته 50 ساعت توی 8 روز برای یه کارمند کوچولوی سابق چیزی نیست اما اینو وقتی بذارین کنار وجود سینا کوچولو یه خورده با هم جور در نمیاد. 3 روز خونه مامانم اینا بودم و اون سه روز متوسط 12 ساعت کار کردم. اما روزهایی که خونه بودم : سینای زبل به هیچ وجه اجازه نمی داد وقتی که متعلق به خودشه پای کامپیوتر تلف بشه اینه که من مجبور شدم از اوقات خوابش استفاده کنم. این یعنی شب بین ساعت یک و نیم تا 4 نصفه شب. 8 تا 10 صبح و 2 تا 4 عصر. من خوشخواب با این خوابهای روزی 5 ساعت این هفته ام واقعا قیافه ام دیدنی شده!
***
کار در خونه یه مشکل کوچولو داره و اونم اینه که مرز بین کار و زندگی آدم قاطی می شه. از اونجایی که محدودیت زمانی نداری می تونی هر وقت خواستی کار رو انجام بدی، اما دغدغه کار همه اش هست. وقتی من سر کار می رفتم وقتی از شرکت بیرون می اومدم تمام پروژه مترو رو توی شرکت جا می ذاشتم. با اینکه مسئولیت سنگین مدیریت پروژه رو داشتم. اما این چند وقته هر وقت که کار دستم بوده دغدغه کار تمام وقت توی سرم بوده. همه اش فکر کردم به این که از چه وقتی بزنم و برم سراغ کار. به هر حال اگه بخوام به این سیستم ادامه بدم حتما یه برنامه ریزی ساعتی برای خودم می کنم تا دیگه اینجوری قاطی نکنم.
***
سینا اسم من و الف رو یاد گرفته. نه تنها یاد گرفته بلکه خیلی هم از اسمهای ما خوشش اومده. توی خونه راه می ره و داد می زنه : "الف" این حرکت خودجوش مردمی از اینجا سرچشمه می گیره که وقتهایی که آقای الف توی اتاقه و ما توی پذیرایی و صدا به صدا نمی رسه من مجبورم از روش عربده برای صدا کردن شوهرم استفاده کنم. اینه که بچه هم یاد گرفته. جوری باباشو صدا می کنه که انگار داداششه! اسمشو خیلی رسا ، قشنگ و بی ایراد میگه.
اما اسم من. خوب اسم من به خاطر حرف "شین" برای سینا هنوز خارج از محدوده است. فعلا سینا حرف شین در آخر کلمه رو می تونه بگه - مثل آتیش- اما شین اول رو نه. اینه که به من می گه "هیا" فکر می کنم بعضی وقتا منم به اسم صدا می کنه منتها از اونجایی که چیزی که می گه خیلی شبیه اسمم نیست زیاد متوجه نمی شم!
***
سینا هر روز صبح که از خواب پا میشه مثل یه کارمند وظیفه شناس می ره سراغ کارهاش. هر روز و تقریبا با یه نظم مشخص این کارها رو انجام می ده :
1- از اونجایی که پذیرایی اتاق بازیشه اول از اونجا کارشو شروع می کنه.می ره سراغ هواپیماش و دو تا بالهاشو می کنه و پرت می کنه وسط پذیرایی.
2- ماشینها رو که هر روز مرتب می کنم و می چینم روز میز جلوی شومینه دونه دونه شوت می کنه توی شومینه و اگه من ببینم می گه : " جیز"!
3- سطل لگوهاشو بر می گردونه و همه رو پخش و پلا می کنه.
4- می شینه توی استخر توپش و تمام توپها رو "آتتی" می کنه.
5- رو میزی قلاب بافی ها رو بر می داره و می اندازه وسط پذیرایی.
6- می ره توی اتاقش و برجی که از قوطی های سرلاک براش درست کردم رو می اندازه.
7- لیوانهای رنگیشو از گوشه اتاق بر می داره و می ریزه وسط اتاق.
بعد که خیالش از این همه کار راحت شد می ره سراغ ماشین بزرگش و شروع می کنه با اون بازی کردن یا تلویزیون دیدن یا به پر و پای من پیچیدن!
***
بهش می گم : سینا بگو عشق. می گه : اش ( شینش رو یواش می گه) می گم : پسرم عشق شین داره مثل آتیش. نگاهم می کنه و می گه : دو... دا!*
هیا خانوم
*دوستت دارم.
***
تو هفته گذشته حدود 50 ساعت کار انجام دادم. البته 50 ساعت توی 8 روز برای یه کارمند کوچولوی سابق چیزی نیست اما اینو وقتی بذارین کنار وجود سینا کوچولو یه خورده با هم جور در نمیاد. 3 روز خونه مامانم اینا بودم و اون سه روز متوسط 12 ساعت کار کردم. اما روزهایی که خونه بودم : سینای زبل به هیچ وجه اجازه نمی داد وقتی که متعلق به خودشه پای کامپیوتر تلف بشه اینه که من مجبور شدم از اوقات خوابش استفاده کنم. این یعنی شب بین ساعت یک و نیم تا 4 نصفه شب. 8 تا 10 صبح و 2 تا 4 عصر. من خوشخواب با این خوابهای روزی 5 ساعت این هفته ام واقعا قیافه ام دیدنی شده!
***
کار در خونه یه مشکل کوچولو داره و اونم اینه که مرز بین کار و زندگی آدم قاطی می شه. از اونجایی که محدودیت زمانی نداری می تونی هر وقت خواستی کار رو انجام بدی، اما دغدغه کار همه اش هست. وقتی من سر کار می رفتم وقتی از شرکت بیرون می اومدم تمام پروژه مترو رو توی شرکت جا می ذاشتم. با اینکه مسئولیت سنگین مدیریت پروژه رو داشتم. اما این چند وقته هر وقت که کار دستم بوده دغدغه کار تمام وقت توی سرم بوده. همه اش فکر کردم به این که از چه وقتی بزنم و برم سراغ کار. به هر حال اگه بخوام به این سیستم ادامه بدم حتما یه برنامه ریزی ساعتی برای خودم می کنم تا دیگه اینجوری قاطی نکنم.
***
سینا اسم من و الف رو یاد گرفته. نه تنها یاد گرفته بلکه خیلی هم از اسمهای ما خوشش اومده. توی خونه راه می ره و داد می زنه : "الف" این حرکت خودجوش مردمی از اینجا سرچشمه می گیره که وقتهایی که آقای الف توی اتاقه و ما توی پذیرایی و صدا به صدا نمی رسه من مجبورم از روش عربده برای صدا کردن شوهرم استفاده کنم. اینه که بچه هم یاد گرفته. جوری باباشو صدا می کنه که انگار داداششه! اسمشو خیلی رسا ، قشنگ و بی ایراد میگه.
اما اسم من. خوب اسم من به خاطر حرف "شین" برای سینا هنوز خارج از محدوده است. فعلا سینا حرف شین در آخر کلمه رو می تونه بگه - مثل آتیش- اما شین اول رو نه. اینه که به من می گه "هیا" فکر می کنم بعضی وقتا منم به اسم صدا می کنه منتها از اونجایی که چیزی که می گه خیلی شبیه اسمم نیست زیاد متوجه نمی شم!
***
سینا هر روز صبح که از خواب پا میشه مثل یه کارمند وظیفه شناس می ره سراغ کارهاش. هر روز و تقریبا با یه نظم مشخص این کارها رو انجام می ده :
1- از اونجایی که پذیرایی اتاق بازیشه اول از اونجا کارشو شروع می کنه.می ره سراغ هواپیماش و دو تا بالهاشو می کنه و پرت می کنه وسط پذیرایی.
2- ماشینها رو که هر روز مرتب می کنم و می چینم روز میز جلوی شومینه دونه دونه شوت می کنه توی شومینه و اگه من ببینم می گه : " جیز"!
3- سطل لگوهاشو بر می گردونه و همه رو پخش و پلا می کنه.
4- می شینه توی استخر توپش و تمام توپها رو "آتتی" می کنه.
5- رو میزی قلاب بافی ها رو بر می داره و می اندازه وسط پذیرایی.
6- می ره توی اتاقش و برجی که از قوطی های سرلاک براش درست کردم رو می اندازه.
7- لیوانهای رنگیشو از گوشه اتاق بر می داره و می ریزه وسط اتاق.
بعد که خیالش از این همه کار راحت شد می ره سراغ ماشین بزرگش و شروع می کنه با اون بازی کردن یا تلویزیون دیدن یا به پر و پای من پیچیدن!
***
بهش می گم : سینا بگو عشق. می گه : اش ( شینش رو یواش می گه) می گم : پسرم عشق شین داره مثل آتیش. نگاهم می کنه و می گه : دو... دا!*
هیا خانوم
*دوستت دارم.