با من اندکی بیشتر بمان !ای لحظه گریزان آرامشم * - داستان گونه
کوله ام به پشتم. بچه ام به بغلم.در یک دستم کفشهای کوچک سینا را گرفته ام. دنبال سوئیچ ماشین می گردم. دو گربه از لای زباله ها فرار می کنند. خوابش می آید که اینطور به گربه ها بی اعتناست. سوار می شویم. می گذارمش روی کریری که حالا برایش کوچک شده است. تکیه می دهد. دنبال سی دی "چرا" می گردم. نیست. ترمز که کرده ام سریده است زیر صندلی و من در این تاریکی حوصله ندارم دنبالش بگردم. از زیر سایبان اولین چیزی را که به دستم می رسد در پخش ماشین می گذارم. صدای "کریس دی برگ" می آید. "مامانی ، بیا امروز با هم موسیقی حسابی گوش کنیم." از لای چشمهایش نگاهم می کند. ماشین را روشن می کنم. دستم بی اراده سوئیچ را می چرخاند.کمربند ایمنی را می بندد. چراغهای ماشین را روشن می کند. دنده یک. حرکت. روز اولی که آموزش رانندگی داشتم آقای ابطحی که داشت از زور چاقی می ترکید کنارم نشسته بود. نشستم پشت فرمان. از این پیکانهای زپرتی عهد دقیانوس . نشستم، گیج و گنگ. گفتم: چیکار کنم؟ گفت: حرکت کن! پرسیدم چطور؟ دنده را جا زد با کلاژ خودش گفت : گازبده! حرکت کردم بدون اینکه بدانم رانندگی یعنی چه یا اینکه دنده ها را بشناسم. با ترس و لرز. انگار صد سال از آن روز گذشته است. صد سال.
***
نباید بخوابد. اگر بخوابد؟ اگر خانه که رسیدیم بیدار شود چی؟ شروع می کنم به وراجی. روزی را که گذراندیم برایش تعریف می کنم. هرچه صدای من پر هیجانتر می شود کمتر به من توجه می کند. وقتی دارم ماجرای اسب سواریش در پارک را تعریف می کنم پلکهایش می افتد روی هم. کاری از من ساخته نیست. ماشین را می کشم به لاین وسط بزرگراه ، سرعت را کم می کنم. صدای موزیک را زیاد می کنم. دوئت محشریست که مطمئنا ایده اش به نظر احمقانه می آمده است. کریس دی برگ و این خواننده مصری عرب که نامش را فراموش کرده ام. عربی ، انگلیسی. جاز و این ریتم آشنای مصری. سرعت ماشین را کمتر می کنم. در لحظه ام. از اینکه در ماشینم، شب است،بچه ام کنارم خوابیده است و این موسیقی واقعا زیبا را گوش می دهم لذت می برم.
***
چند بار در زندگیم در لحظه بوده ام؟ عصر یک روز تابستان. پشت پراید اطلسی نشسته ام. در کوچه های نیاوران می روم خانه کاتی. قلبم از عشق سنگین است. صدای بم لئونارد کوهن و آهنگی که تو برایم ترجمه کرده ای. شیشه های ماشین پایین هستند. باد می وزد به موهایم. صدای موسیقی را تا جایی که بتوانم تحمل کنم بلند می کنم :
Touch me with your naked hand .
Touch me with your glove.
Dance me,
Dance me to the end of love!
***
پراید سفیدی برایم بوق می زند. نباید برایم بوق بزند. راه کسی را بند نیاورده ام. در لاین سبقت نیستم. بیخود و بی جهت چسبانده است به سپرماشینم و بوق می زند. از آینه نگاهش می کنم. از این جوانهاییست که در صندلی ماشین همانطور فرو می روند که در دشک. یک دستشان را می گذارند روی فرمان و کج رانندگی می کنند. نیش ترمزی می زنم تا بفهمد که نمی خواهم تند بروم. از من سبقت می گیرد. با خشم نگاهم می کند. با خشم نگاهش می کنم. من از او عصبانیترم. او خواب بچه ام را آشفته کرده است. او پدر نیست. او نمی فهمد. بچه دوباره می خوابد. خشمم فروکش می کند. در این لحظه کامل نمی خواهم چیزی نگرانم کند.
***
لحظه کامل به آرامی تمام می شود. یاد این می افتم که صبح که از خانه راه افتاده ام کنار نیاوران و اول کوچه مان را کنده بودند. یاد این می افتم که در دوم پارکینگ خراب است. یاد اینکه شاید سینا بیدار شود در آسانسور احمقمان که یک بند می گوید : " لطفا مانع بسته شدن در نشوید!". یاد اینکه برایش غذا درست نکرده ام. یاد اینکه تنها هستم. دلم برای تو تنگ می شود.
***
ماشین را به زور پارک می کنم. بعد از ده سال رانندگی پارک کردنم افتضاح است. مماس با پراید سفید همسایه ایستاده ام. در یک دهنه 6 متری! چراغ داخل ماشین را خاموش می کنم. به زور پیاده می شوم. ماشین را دور می زنم. بچه ام را که خرخر آرامی می کند بغل می کنم. خرخرش قطع می شود. شروع می کنم به زمزمه کردن لالایی بچگی هایم. "لطفا مانع بسته شدن در نشوید!" ، "کوفت!"
***
خوابیده است روی بازوی راستم و شیر می خورد. موهایش را نوازش می کنم. جورابهایش را از پایش در می آورم. پلکها ش که افتاد روی هم، آرام آرام دستم را از زیر سرش در می آورم. پتوی آبی نازکش را می اندازم رویش. از اتاق بیرون می خزم . لحظه کامل برگشته است. بچه ام بیدار نشده . تو هستی. در خانه ام.
شین
85/12/12
* بخشی از یک شعر کوهن - ترجمه پیام بهتاش
***
نباید بخوابد. اگر بخوابد؟ اگر خانه که رسیدیم بیدار شود چی؟ شروع می کنم به وراجی. روزی را که گذراندیم برایش تعریف می کنم. هرچه صدای من پر هیجانتر می شود کمتر به من توجه می کند. وقتی دارم ماجرای اسب سواریش در پارک را تعریف می کنم پلکهایش می افتد روی هم. کاری از من ساخته نیست. ماشین را می کشم به لاین وسط بزرگراه ، سرعت را کم می کنم. صدای موزیک را زیاد می کنم. دوئت محشریست که مطمئنا ایده اش به نظر احمقانه می آمده است. کریس دی برگ و این خواننده مصری عرب که نامش را فراموش کرده ام. عربی ، انگلیسی. جاز و این ریتم آشنای مصری. سرعت ماشین را کمتر می کنم. در لحظه ام. از اینکه در ماشینم، شب است،بچه ام کنارم خوابیده است و این موسیقی واقعا زیبا را گوش می دهم لذت می برم.
***
چند بار در زندگیم در لحظه بوده ام؟ عصر یک روز تابستان. پشت پراید اطلسی نشسته ام. در کوچه های نیاوران می روم خانه کاتی. قلبم از عشق سنگین است. صدای بم لئونارد کوهن و آهنگی که تو برایم ترجمه کرده ای. شیشه های ماشین پایین هستند. باد می وزد به موهایم. صدای موسیقی را تا جایی که بتوانم تحمل کنم بلند می کنم :
Touch me with your naked hand .
Touch me with your glove.
Dance me,
Dance me to the end of love!
***
پراید سفیدی برایم بوق می زند. نباید برایم بوق بزند. راه کسی را بند نیاورده ام. در لاین سبقت نیستم. بیخود و بی جهت چسبانده است به سپرماشینم و بوق می زند. از آینه نگاهش می کنم. از این جوانهاییست که در صندلی ماشین همانطور فرو می روند که در دشک. یک دستشان را می گذارند روی فرمان و کج رانندگی می کنند. نیش ترمزی می زنم تا بفهمد که نمی خواهم تند بروم. از من سبقت می گیرد. با خشم نگاهم می کند. با خشم نگاهش می کنم. من از او عصبانیترم. او خواب بچه ام را آشفته کرده است. او پدر نیست. او نمی فهمد. بچه دوباره می خوابد. خشمم فروکش می کند. در این لحظه کامل نمی خواهم چیزی نگرانم کند.
***
لحظه کامل به آرامی تمام می شود. یاد این می افتم که صبح که از خانه راه افتاده ام کنار نیاوران و اول کوچه مان را کنده بودند. یاد این می افتم که در دوم پارکینگ خراب است. یاد اینکه شاید سینا بیدار شود در آسانسور احمقمان که یک بند می گوید : " لطفا مانع بسته شدن در نشوید!". یاد اینکه برایش غذا درست نکرده ام. یاد اینکه تنها هستم. دلم برای تو تنگ می شود.
***
ماشین را به زور پارک می کنم. بعد از ده سال رانندگی پارک کردنم افتضاح است. مماس با پراید سفید همسایه ایستاده ام. در یک دهنه 6 متری! چراغ داخل ماشین را خاموش می کنم. به زور پیاده می شوم. ماشین را دور می زنم. بچه ام را که خرخر آرامی می کند بغل می کنم. خرخرش قطع می شود. شروع می کنم به زمزمه کردن لالایی بچگی هایم. "لطفا مانع بسته شدن در نشوید!" ، "کوفت!"
***
خوابیده است روی بازوی راستم و شیر می خورد. موهایش را نوازش می کنم. جورابهایش را از پایش در می آورم. پلکها ش که افتاد روی هم، آرام آرام دستم را از زیر سرش در می آورم. پتوی آبی نازکش را می اندازم رویش. از اتاق بیرون می خزم . لحظه کامل برگشته است. بچه ام بیدار نشده . تو هستی. در خانه ام.
شین
85/12/12
* بخشی از یک شعر کوهن - ترجمه پیام بهتاش