اين پنجره باز بود يا ...
طراح خانه احتمالا ديوانه بوده است. يا از اين كساني كه بواسير دارند و نصف عمرشان در توالتند. درست روبروي توالت فرنگي يك پنجره مربعي باز مي شود رو به قشنگترين منظره خانه! مي توان ساعتها نشست آنجا و در شكلهاي عجيبي كه كوه نشان مي دهد غرق شد. خاكستري. سفيد. آبي. گاهي. بچه لج كرده و غذا نمي خورد. قهر مي كنم با خودم و بچه را مي سپارم به مادرم و مي آيم به استراحتگاه طراح بواسيري! رو به كوه. چشمهايم از شدت كسالت باز نمي شوند. فنجان نسكافه دوم را سر كشيده ام كه بيدار بمانم و بتوانم رانندگي كنم تا خانه .نشسته بودم پاي كامپيوتر و انگار مي دانستم كه اگر ده ليوان نسكافه هم بخورم چيزي از كسالت اين غروب خاكستري كم نخواهد شد.
. اما... دلم چيزي را مي خواهد كه در اين لحظه نيست. سر بچه گرم است به مادرم. بابا نيست. برفهاي كوه دارند آب مي شوند. بوي بهار نمي آيد. دلم هفت سين مي خواهد. از آن هفت سينهايي كه هميشه يك سينش كم است. مي شماري."سيب.سركه.سنجد.سكه.سير.سبزه" سين هفتم را يك بار "سيگار" گذاشتيم. سال بعدش "ساعت". ياد سماق نبودم. امسال هم فراموش خواهم كرد. شايد "سنبل" ، شايد "سمنو" اما روز چيدن هفت سين فراموش خواهم كرد. ياد نوروزي مي افتم كه هوس توت فرنگي كرده بودم. فروشنده رشتي به قيمت خون پدرش نيم كيلو توت فرنگي داد دستمان و من نشستم و تا آخرش را خوردم. بدون اينكه حتي يك لحظه باور كنم كه كسي در من در سرماي فروردين دل كوچك 2 ميليمتريش توت فرنگي مي خواهد. دلم يك دل كوچك ديگر مي خواهد. دلم مي خواهد باز با ديدن آلوهاي جنگلي ضعف كنم. دلم مي خواهد بهار باشد. هفت سين بچينم و باز ... حالا ابرها آمده اند رو به روي كوه. كمي بالاتر. حالا صداي بچه ام مي آيد كه مي كوبد به در. حالا رفته ام در فكر روزهاي داشتن و نداشتنش. 92 درصد مادرها از غذا خوردن بچه شان ناراضيند. من جزئي از اكثريتم. قهر كرده ام آمده ام به پناهگاه.استراحتگاه. اسمش هر چه كه مي خواهد باشد. نگاه مي كنم به منظره كوه و سردم مي شود. خانه كه بودم غر مي زدم به بابا كه صبحها پنجره را باز مي گذارد يا مي بندد؟ يادم نمي آيد. هوا ابري شده است. از آفتاب صبح خبري نيست. شايد حتي برف بيايد امشب. شايد باز گريه ام بگيرد. بهار كه بيايد مي رويم به شمال. امسال توت فرنگي ويار نخواهم كرد. تا وقتي كه ياد نگرفته ام كه بروم جز 8 درصد . تا وقتي كه آلوهاي جنگلي را قرمزتر از هميشه در مغازه ها بچينند. تا وقتي كه دلم اينقدر كوچك است. بايد بروم بيرون. بايد قهر نكنم. نمي دانم اين پنجره باز بود يا من بازش كردم. نمي دانم . سردم شده است. بايد بروم بيرون.
شين
پ.ن. فکر کردم بلاگ رولینگ قاطی کرده ولی نه ! راست راستی هیچ کسی آپدیت نکرده. چی شده دسته جمعی رفتین دیار ابدی؟
. اما... دلم چيزي را مي خواهد كه در اين لحظه نيست. سر بچه گرم است به مادرم. بابا نيست. برفهاي كوه دارند آب مي شوند. بوي بهار نمي آيد. دلم هفت سين مي خواهد. از آن هفت سينهايي كه هميشه يك سينش كم است. مي شماري."سيب.سركه.سنجد.سكه.سير.سبزه" سين هفتم را يك بار "سيگار" گذاشتيم. سال بعدش "ساعت". ياد سماق نبودم. امسال هم فراموش خواهم كرد. شايد "سنبل" ، شايد "سمنو" اما روز چيدن هفت سين فراموش خواهم كرد. ياد نوروزي مي افتم كه هوس توت فرنگي كرده بودم. فروشنده رشتي به قيمت خون پدرش نيم كيلو توت فرنگي داد دستمان و من نشستم و تا آخرش را خوردم. بدون اينكه حتي يك لحظه باور كنم كه كسي در من در سرماي فروردين دل كوچك 2 ميليمتريش توت فرنگي مي خواهد. دلم يك دل كوچك ديگر مي خواهد. دلم مي خواهد باز با ديدن آلوهاي جنگلي ضعف كنم. دلم مي خواهد بهار باشد. هفت سين بچينم و باز ... حالا ابرها آمده اند رو به روي كوه. كمي بالاتر. حالا صداي بچه ام مي آيد كه مي كوبد به در. حالا رفته ام در فكر روزهاي داشتن و نداشتنش. 92 درصد مادرها از غذا خوردن بچه شان ناراضيند. من جزئي از اكثريتم. قهر كرده ام آمده ام به پناهگاه.استراحتگاه. اسمش هر چه كه مي خواهد باشد. نگاه مي كنم به منظره كوه و سردم مي شود. خانه كه بودم غر مي زدم به بابا كه صبحها پنجره را باز مي گذارد يا مي بندد؟ يادم نمي آيد. هوا ابري شده است. از آفتاب صبح خبري نيست. شايد حتي برف بيايد امشب. شايد باز گريه ام بگيرد. بهار كه بيايد مي رويم به شمال. امسال توت فرنگي ويار نخواهم كرد. تا وقتي كه ياد نگرفته ام كه بروم جز 8 درصد . تا وقتي كه آلوهاي جنگلي را قرمزتر از هميشه در مغازه ها بچينند. تا وقتي كه دلم اينقدر كوچك است. بايد بروم بيرون. بايد قهر نكنم. نمي دانم اين پنجره باز بود يا من بازش كردم. نمي دانم . سردم شده است. بايد بروم بيرون.
شين
پ.ن. فکر کردم بلاگ رولینگ قاطی کرده ولی نه ! راست راستی هیچ کسی آپدیت نکرده. چی شده دسته جمعی رفتین دیار ابدی؟