مفهوم انتزاعی وطن در ذهن فرزند دو مهاجر
دلم نمي خواد بشنوم كه ايران جاي زندگي نيست.
دلم نمي خواد بشنوم كه وضع اقتصادي خرابه و امنيت اقتصادي نداريم.
دلم نمي خواد بشنوم كه ممكنه جنگ بشه.
دلم نمي خواد بشنوم كه تو هم مي خواي از ايران بري.
دلم نمي خواد بشنوم كه داريم به قهقرا مي ريم
دلم نمي خواد بشنوم كه ايران خراب شده است.
دلم نمي خواد بشنوم كه تو دودلي كه توي ايران موندي.
دلم نمي خواد بشنوم ...
***
دلم مي خواد بشنوم كه ايران هر روز داره بهتر ميشه.
دلم مي خواد بشنوم كه اونهايي كه به خاطر شرايط بهتر رفتن بر مي گردن.
دلم مي خواد بشنوم كه بهاره برمي گرده.
دلم مي خواد بشنوم كه الهام برمي گرده.
دلم مي خواد بشنوم كه كاتي برمي گرده.
دلم مي خواد بشنوم كه طاهره برمي گرده.
دلم مي خواد بشنوم كه اينجا وضع كار و حرفه خوبه و داره بهتر ميشه.
دلم مي خواد بشنوم كه وضع ترافيك درست ميشه.
دلم مي خواد بشنوم كه رفاه اجتماعي بالاتر رفته.آمار بيكاري كمتر شده.
دلم مي خواد بشنوم كه همه چيز بهتر شده.
دلم مي خواد بشنوم ...
***
وطن مفهوم غريبي داره. براي من دركش كمي سخت بود. براي اينكه زبان مادريم فارسي نيست. در خانواده عجيبي هم بزرگ شدم كه وطن يكي عراق بود و ديگري تركيه و اين وسط ايران براشون فقط يك خانه قديمي بود. هر دو ايراني اما بزرگ شده دو كشور ديگر. از بچگي هر تابستون تركيه مي رفتم. اونجا وقتي بهم مي گفتن كه "شبيه ايرانيا شدي" مثل فحش بود ،كمي. هنوزم وقتايي كه مامانم مي خواد از من انتقاد كنه همينو بهم مي گه. براي همين وطن خيلي دير سراغ من اومد. توي 25-26 سالگي. تازه اونوقت بود كه بين دو تا نيمچه وطني كه داشتم يكي رو انتخاب كردم. اون يكي رو كه توش بزرگ شده بودم. انشاهام رو به زبونش نوشته بودم و عاشق شده بودم و شعر گفته بودم.
***
مي دونم شايد همه اين نوشته احمقانه ،احساسي و غير منطقي باشه. اما من ايران رو دوست دارم. خيلي زياد. مي دونم كه اگر به هر دليلي روزي مجبور بشم كه از ايران برم - مثلا اينكه جنگ بشه - هميشه دلتنگش مي مونم. چيزهايي هست كه فقط اينجا ميشه تجربه اش كرد. چيزهايي كوچك شايد. چيزهايي بي مفهموم شايد. اما وقتي توي خيابونها قدم مي زنم مي دونم كه اينجا ايرانه. مي دونم كه اطرافيانم ايراني هستن. مي دونم كه زبونم رو مي فهمن. مي دونم كه مي تونم دردم ، خوشحاليم و عشقم رو فرياد بزنم. خيابونهاي شهرم رو مي شناسم. كوچه هاشو. مدرسه هاشو. دلم مي خواد بچه ام رو جايي بزرگ كنم كه مي دونم در آينده چه جورآدمي ميشه - هر چند به طور محدود. وقتي از ايران برم نمي تونم كنترلي روي آينده سينا داشته باشم. نمي تونم مانع اين بشم كه اون يه كانادايي ، آمريكايي يا ايتاليايي بشه. نمي تونم مانع اين بشم كه اونجا رو وطن ندونه. همونطور كه مادر من نتونست تركيه رو وطن من بكنه. نمي خوام بمونم بين دو تا كشور. يكي كشوري كه مال خودمه و يكي اوني كه مال بچه مه و هرگز نتونم از هيچكدومش صرفنظر كنم. دلم مي خواد سينا رو طوري بزرگ كنم كه فكر مهاجرت به كله اش نزنه.
***
اگه برای من که نه ایران وطن پدر و مادرمه و نه فارسی زبان مادریم مفهوم وطن اینه ، پس برای شماها باید خیلی عمیقتر از این باشه.
***
نمي خوام با بي تفاوتي نسبت به كشوري كه مال من نيست بقيه عمرم رو بگذرونم. نمي خوام بعد از 30 سال زندگي از صفر شروع كنم. از صفر مطلق.
***
تمام اون كساني كه از ايران رفتن به هر دليلي دنبال چيزي مي گردن كه اين رفتن رو توجيه كنه. اينكه اينجا شلوغ پلوغه. بانكهاش غير منظمه. توي تاكسيها مردهاي غريبه خودشونو مي اندازن رو آدم. وضعيت ترافيك افتضاحه. يه خانم نمي تونه چهار قدم راه بره بدون اينكه در معرض انواع متلكها قرار بگيره.يه بيمارستان موجه كودكان كه در تمام ايام در دسترس باشه وجود نداره . وضع اقتصاد خرابه و خيلي چيزهاي افتضاح ديگه. از اونجايي كه نمي خوام به خودم و كسي دروغ بگم مي دونم كه همه اش واقعيت داره.
***
واقعيتهايي كه اونها به جاي اينكه بمونن و سعي كنن كه تغييرش بدن "رفتن" و " پاك كردن صورت مساله" رو انتخاب كردن. نمي گم كه تغيير دادن آسونه ولي ميشه تلاش كرد نه؟
***
"تو اگر بنشيني
من اگر بنشينم
چه كسي برخيزد؟
چه كسي با دشمن بستيزد؟" - حميد مصدق
***
ما براي همين تلاش كردنها اينجاييم.براي اينكه توي انتخابات به خاتمي راي بديم. براي اينكه فقط يك راي به سهم خودمون از رايهاي آقايون خوش خيال كم كنيم. براي اينكه وقتي از شركت سايپا ماشين تحويل مي گيريم و مشكوكيم كه ماشين ايراد فني داره با نامه نگاري و مراجعه تمام سازمان رو بريزيم به هم تا ياد بگيرن كه بعله. ايراني هم بلده از حق خودش دفاع كنه. براي 14 روزي كه ماشين رو در بخش فني نگه مي دارن تقاضاي خسارت مي كنيم و خسارت رو واقعا دريافت مي كنيم. كاري كه 90 درصد مردم اصلا نمي دونن كه حقشو دارن. براي اينكه توي شركت بهتر كار كنيم و تمام وقت و زماني رو كه اگه بريم در خاك غريبه صرف مي كنيم صرف كشور خودمون بكنيم تا اينكه كم كم شايد براي بچه هاي ما اين خاك قابل زندگي بشه.
***
ولي اگه همه مون بريم چي؟ منظور من تمام كسانيه كه امكان مادي و معنوي رفتن رو دارن؟ منظورم تمام آدمهاي فرهيخته و تحصيل كرده ايه كه نابسامانيهاي اجتماعي نگران و ناراحتشون مي كنه . چي ميشه ؟ اين مملكت مي مونه دست يه سري آدم كه نه هيچ جايي رو دارن برن نه اينكه عرضه مملكت داري دارن. اونوقت چي ميشه ؟ هر روز وضع از ايني كه هست بدتر ميشه. همين چيزي كه داره پيش مياد.
***
من و آقاي الف داريم سعي مي كنيم توي زندگي خودمون چيزهايي رو كه توي زندگي ما ايرانيها جا افتاده تغيير بديم. تلاش كوچيكيه اما مي ارزه براي جايي كه وطن هر دوي ماست. چرا قبل از اينكه به رفتن فكر كنيد سعي نمي كنين براي تغيير كردن و تغيير دادن تلاش كنين؟
***
خيلي طولاني شد. ممنون كه حوصله كرديد.
شين مهاجر زاده
دلم نمي خواد بشنوم كه وضع اقتصادي خرابه و امنيت اقتصادي نداريم.
دلم نمي خواد بشنوم كه ممكنه جنگ بشه.
دلم نمي خواد بشنوم كه تو هم مي خواي از ايران بري.
دلم نمي خواد بشنوم كه داريم به قهقرا مي ريم
دلم نمي خواد بشنوم كه ايران خراب شده است.
دلم نمي خواد بشنوم كه تو دودلي كه توي ايران موندي.
دلم نمي خواد بشنوم ...
***
دلم مي خواد بشنوم كه ايران هر روز داره بهتر ميشه.
دلم مي خواد بشنوم كه اونهايي كه به خاطر شرايط بهتر رفتن بر مي گردن.
دلم مي خواد بشنوم كه بهاره برمي گرده.
دلم مي خواد بشنوم كه الهام برمي گرده.
دلم مي خواد بشنوم كه كاتي برمي گرده.
دلم مي خواد بشنوم كه طاهره برمي گرده.
دلم مي خواد بشنوم كه اينجا وضع كار و حرفه خوبه و داره بهتر ميشه.
دلم مي خواد بشنوم كه وضع ترافيك درست ميشه.
دلم مي خواد بشنوم كه رفاه اجتماعي بالاتر رفته.آمار بيكاري كمتر شده.
دلم مي خواد بشنوم كه همه چيز بهتر شده.
دلم مي خواد بشنوم ...
***
وطن مفهوم غريبي داره. براي من دركش كمي سخت بود. براي اينكه زبان مادريم فارسي نيست. در خانواده عجيبي هم بزرگ شدم كه وطن يكي عراق بود و ديگري تركيه و اين وسط ايران براشون فقط يك خانه قديمي بود. هر دو ايراني اما بزرگ شده دو كشور ديگر. از بچگي هر تابستون تركيه مي رفتم. اونجا وقتي بهم مي گفتن كه "شبيه ايرانيا شدي" مثل فحش بود ،كمي. هنوزم وقتايي كه مامانم مي خواد از من انتقاد كنه همينو بهم مي گه. براي همين وطن خيلي دير سراغ من اومد. توي 25-26 سالگي. تازه اونوقت بود كه بين دو تا نيمچه وطني كه داشتم يكي رو انتخاب كردم. اون يكي رو كه توش بزرگ شده بودم. انشاهام رو به زبونش نوشته بودم و عاشق شده بودم و شعر گفته بودم.
***
مي دونم شايد همه اين نوشته احمقانه ،احساسي و غير منطقي باشه. اما من ايران رو دوست دارم. خيلي زياد. مي دونم كه اگر به هر دليلي روزي مجبور بشم كه از ايران برم - مثلا اينكه جنگ بشه - هميشه دلتنگش مي مونم. چيزهايي هست كه فقط اينجا ميشه تجربه اش كرد. چيزهايي كوچك شايد. چيزهايي بي مفهموم شايد. اما وقتي توي خيابونها قدم مي زنم مي دونم كه اينجا ايرانه. مي دونم كه اطرافيانم ايراني هستن. مي دونم كه زبونم رو مي فهمن. مي دونم كه مي تونم دردم ، خوشحاليم و عشقم رو فرياد بزنم. خيابونهاي شهرم رو مي شناسم. كوچه هاشو. مدرسه هاشو. دلم مي خواد بچه ام رو جايي بزرگ كنم كه مي دونم در آينده چه جورآدمي ميشه - هر چند به طور محدود. وقتي از ايران برم نمي تونم كنترلي روي آينده سينا داشته باشم. نمي تونم مانع اين بشم كه اون يه كانادايي ، آمريكايي يا ايتاليايي بشه. نمي تونم مانع اين بشم كه اونجا رو وطن ندونه. همونطور كه مادر من نتونست تركيه رو وطن من بكنه. نمي خوام بمونم بين دو تا كشور. يكي كشوري كه مال خودمه و يكي اوني كه مال بچه مه و هرگز نتونم از هيچكدومش صرفنظر كنم. دلم مي خواد سينا رو طوري بزرگ كنم كه فكر مهاجرت به كله اش نزنه.
***
اگه برای من که نه ایران وطن پدر و مادرمه و نه فارسی زبان مادریم مفهوم وطن اینه ، پس برای شماها باید خیلی عمیقتر از این باشه.
***
نمي خوام با بي تفاوتي نسبت به كشوري كه مال من نيست بقيه عمرم رو بگذرونم. نمي خوام بعد از 30 سال زندگي از صفر شروع كنم. از صفر مطلق.
***
تمام اون كساني كه از ايران رفتن به هر دليلي دنبال چيزي مي گردن كه اين رفتن رو توجيه كنه. اينكه اينجا شلوغ پلوغه. بانكهاش غير منظمه. توي تاكسيها مردهاي غريبه خودشونو مي اندازن رو آدم. وضعيت ترافيك افتضاحه. يه خانم نمي تونه چهار قدم راه بره بدون اينكه در معرض انواع متلكها قرار بگيره.يه بيمارستان موجه كودكان كه در تمام ايام در دسترس باشه وجود نداره . وضع اقتصاد خرابه و خيلي چيزهاي افتضاح ديگه. از اونجايي كه نمي خوام به خودم و كسي دروغ بگم مي دونم كه همه اش واقعيت داره.
***
واقعيتهايي كه اونها به جاي اينكه بمونن و سعي كنن كه تغييرش بدن "رفتن" و " پاك كردن صورت مساله" رو انتخاب كردن. نمي گم كه تغيير دادن آسونه ولي ميشه تلاش كرد نه؟
***
"تو اگر بنشيني
من اگر بنشينم
چه كسي برخيزد؟
چه كسي با دشمن بستيزد؟" - حميد مصدق
***
ما براي همين تلاش كردنها اينجاييم.براي اينكه توي انتخابات به خاتمي راي بديم. براي اينكه فقط يك راي به سهم خودمون از رايهاي آقايون خوش خيال كم كنيم. براي اينكه وقتي از شركت سايپا ماشين تحويل مي گيريم و مشكوكيم كه ماشين ايراد فني داره با نامه نگاري و مراجعه تمام سازمان رو بريزيم به هم تا ياد بگيرن كه بعله. ايراني هم بلده از حق خودش دفاع كنه. براي 14 روزي كه ماشين رو در بخش فني نگه مي دارن تقاضاي خسارت مي كنيم و خسارت رو واقعا دريافت مي كنيم. كاري كه 90 درصد مردم اصلا نمي دونن كه حقشو دارن. براي اينكه توي شركت بهتر كار كنيم و تمام وقت و زماني رو كه اگه بريم در خاك غريبه صرف مي كنيم صرف كشور خودمون بكنيم تا اينكه كم كم شايد براي بچه هاي ما اين خاك قابل زندگي بشه.
***
ولي اگه همه مون بريم چي؟ منظور من تمام كسانيه كه امكان مادي و معنوي رفتن رو دارن؟ منظورم تمام آدمهاي فرهيخته و تحصيل كرده ايه كه نابسامانيهاي اجتماعي نگران و ناراحتشون مي كنه . چي ميشه ؟ اين مملكت مي مونه دست يه سري آدم كه نه هيچ جايي رو دارن برن نه اينكه عرضه مملكت داري دارن. اونوقت چي ميشه ؟ هر روز وضع از ايني كه هست بدتر ميشه. همين چيزي كه داره پيش مياد.
***
من و آقاي الف داريم سعي مي كنيم توي زندگي خودمون چيزهايي رو كه توي زندگي ما ايرانيها جا افتاده تغيير بديم. تلاش كوچيكيه اما مي ارزه براي جايي كه وطن هر دوي ماست. چرا قبل از اينكه به رفتن فكر كنيد سعي نمي كنين براي تغيير كردن و تغيير دادن تلاش كنين؟
***
خيلي طولاني شد. ممنون كه حوصله كرديد.
شين مهاجر زاده