من اعتراف می کنم ، من غمگینم

فقط یک لحظه بود. دست هر دوی ما رو همزمان ول کرد.پاش سر خورد و روی سطح شیبدار خورد زمین. بارون می اومد آخه. لج کرده بودم که باید بریم پارک. بلندش کردم که بگم مامان چیزی نیست که دیدم تمام صورتش پر خونه. خون. زمین پارک. دستامون. لباسهامون. همین. از دماغ و لب و دهنش خون می اومد.دندون طفلکم شکست. یه خورده هم کج شده باقی مونده اش. لثه اش پاره شد.دهنش ساعتها خونریزی کرد تا اینکه خونش خود به خود بند اومد. خیلی خیلی خیلی درد کشید. برای اولین بار توی زندگی کوچیکش من نتونستم آرومش کنم.از بس لبش ورم کرده بود نمی تونست شیر بخوره.
***
احساس بی کفایتی مطلق دارم. احساس اینکه نتونستم از پسر کوچکم مراقبت کنم. احساس اینکه باید اون لحظه رو به عقب برگردونم و دستشو ول نکنم. گریه می کنم و به چهره معصومش نگاه می کنم. به لبش که هنوز ورم داره و به دندون آسیب دیده اش.
***
بهش می گم مامانی رو می بخشی؟ بهم می خنده. بچه ها حافظه شیرینی دارن. اون منو می بخشه. خودم چطوری خودمو ببخشم؟

شین

پ.ن. می خواستم یه عالمه چیزهای شیرین از تعطیلات بنویسم. بنویسم که یاد گرفته می گه جیدر ( جیگر) و هر چی رو نتونه بگه به جاش می گه : تور تور تور! نشد.

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…