بهاره - داستانگونه
بهاره آن روز كه براي اولين بار همديگر را ديديم چشمهاي تو سبز بود. چه شد كه بعد قهوه اي شد؟
***
مي خواهم از تو بنويسم. روزي را به ياد مي آورم كه در خانه تان را باز كردي و افتادي روي فرش جلوي در به گريه. چرا آن روز را به ياد مي آورم ؟ مي خواهم كه از تو شروع كنم. از كمي گريه و برسم به عشق شايد. قدم به قدم. سر زده آمده بوديم. تو ناي حرف زدن نداشتي. حرف نزدي. حرف نزديم. رفتيم. مردي كه آن روز اشك تو را در آورد چند شب پيش ديدم. بزرگ شده است بهاره. كمي شكسته شده ،پيشانيش بلند و موهايش تنك. هنوز مثل قديمها حرف كه مي زند دستهايش را تكان مي دهد.برايش بيف استرگانف درست كردم . براي مردي كه روزي اشك تو را درآورد.
***
بهاره قصه تو، قصه غصه ها نيست. قرار هم نيست كه باشد. قصه دختريست كه عشقي را كه در دنياي خاكي دور و برش جستجو مي كرد دورترها پيدا كرد. خيلي دورتر. در دشت لاله ها. سرنوشت تو به كوه دماوند و شكارچيهاي گراز پيوند نخورده بود. تو زاده شده بودي تا ديوانه ترين عشقها را در آرامش سبز-آبي ترين چشمها پيدا كني.
***
نمي دانم چرا اينقدر او را دوست داريم. او را كه تو را كوچاند شايد. اما دوستش داريم. شايد به خاطر رنگ چشمهايش كه هم رنگ رودخانه هاي جاده هراز است. شايد به خاطر لحن حرف زدنش. يا محبت آميخته در رفتار متينش. از روز اولي كه ديديمش دوستش داشتيم. من و الف. شايد دوستش داريم براي اينكه به تو كه دوستت داريم عشق را هديه داد. عشق بزرگي كه برايش دقيقا 5 بار عروسي كردي. ازدواج شما به تمام زبانهاي زنده و مرده دنيا ثبت شده است!
***
تو را دوست دارم به خاطر تمام روزهاي تابستاني كه خانه شما بودم ولي نبودم! تمام تابستاني كه من و عشق در كوچه هاي شهر مي گشتيم و من بايد پيش تو مي ماندم. نماندم. نه حتي روز تحويل پروژه معماري 7! يادت هست؟ گاهي با الف مي آمديم و تو مي ديدي او را كه ديوانه ام كرده بود. با آرامشش. به من حق مي دادي كه عاشقش باشم. براي اينكه از مهرباني مهربانتر بود. به تو حق مي دادم عاشق مرد بور خودت باشي. براي اينكه از مهرباني مهربانتر بود.
***
بهاره هر چه بنويسم نمي توانم فراموش كنم كه چقدر رفتن تو براي ما سخت بود. چقدر بخشي از زندگي ما بودي وقتي رفتي. تلفنهاي صبحگاهيت و مهمان شدنت در صبحانه هاي ما. روزها و روزهايي كه با هم بوديم. روز دفاع از پروژه ات و هزار خاطره ديگر. روز مهماني خداحافظي تو كه من آنقدر مست بودم كه فراموش كردم با مهمانها خداحافظي كنم. سفر شمالي كه بعد از آن با بچه ها رفتيم و چقدر خوش گذشت. ياد خاطره هاي تار عنكبوتي و هزار چيز ديگر.
***
بهاره پارسال كه آمدي انگار هرگز نرفته بودي. نه تو. نه او. انگار هميشه بوديد. انگار فاصله خاطره اي دير و دور بود. كودكي آمده بود جا خوش كرده بود درون من و هنوز نمي دانستم كه دختر است يا پسر. ولي تو برايش يك سرهمي آبي آورده بودي با يك كلاه كه دم دلفين داشت. هنوز آن كلاه را سرش مي گذارم بعد از هر حمام. باورت مي شود؟ و باز به تو فكر مي كنم. نيستي. اما هر روزي كه بيايي انگار كه هرگز نرفته باشي . مي دانم. براي اينكه هر لحظه هستي. در قورباغه هاي سبزي كه برايمان آورده اي. در آن قاب عكس نقره اي كه بالاخره فرصت كردم تويش عكس بگذارم. در كلاه دلفيني سينا. در خاطره ميز صبحانه خانه ما. در نمكدانهاي قرمز و آبي كه جفتش در خانه توست. هستي. نرفته اي.
***
رفتن تو براي ما سخت بود بهاره. براي همين بايد هميشه خوشبخت باشي و شاد. براي اينكه فقط با اين انديشه درد دوريت آرام مي گيرد. سينا ياد گرفته به عكس تو نگاه كند و بگويد : "ني ني! " نمي آيي؟
شين
85/12/21
***
مي خواهم از تو بنويسم. روزي را به ياد مي آورم كه در خانه تان را باز كردي و افتادي روي فرش جلوي در به گريه. چرا آن روز را به ياد مي آورم ؟ مي خواهم كه از تو شروع كنم. از كمي گريه و برسم به عشق شايد. قدم به قدم. سر زده آمده بوديم. تو ناي حرف زدن نداشتي. حرف نزدي. حرف نزديم. رفتيم. مردي كه آن روز اشك تو را در آورد چند شب پيش ديدم. بزرگ شده است بهاره. كمي شكسته شده ،پيشانيش بلند و موهايش تنك. هنوز مثل قديمها حرف كه مي زند دستهايش را تكان مي دهد.برايش بيف استرگانف درست كردم . براي مردي كه روزي اشك تو را درآورد.
***
بهاره قصه تو، قصه غصه ها نيست. قرار هم نيست كه باشد. قصه دختريست كه عشقي را كه در دنياي خاكي دور و برش جستجو مي كرد دورترها پيدا كرد. خيلي دورتر. در دشت لاله ها. سرنوشت تو به كوه دماوند و شكارچيهاي گراز پيوند نخورده بود. تو زاده شده بودي تا ديوانه ترين عشقها را در آرامش سبز-آبي ترين چشمها پيدا كني.
***
نمي دانم چرا اينقدر او را دوست داريم. او را كه تو را كوچاند شايد. اما دوستش داريم. شايد به خاطر رنگ چشمهايش كه هم رنگ رودخانه هاي جاده هراز است. شايد به خاطر لحن حرف زدنش. يا محبت آميخته در رفتار متينش. از روز اولي كه ديديمش دوستش داشتيم. من و الف. شايد دوستش داريم براي اينكه به تو كه دوستت داريم عشق را هديه داد. عشق بزرگي كه برايش دقيقا 5 بار عروسي كردي. ازدواج شما به تمام زبانهاي زنده و مرده دنيا ثبت شده است!
***
تو را دوست دارم به خاطر تمام روزهاي تابستاني كه خانه شما بودم ولي نبودم! تمام تابستاني كه من و عشق در كوچه هاي شهر مي گشتيم و من بايد پيش تو مي ماندم. نماندم. نه حتي روز تحويل پروژه معماري 7! يادت هست؟ گاهي با الف مي آمديم و تو مي ديدي او را كه ديوانه ام كرده بود. با آرامشش. به من حق مي دادي كه عاشقش باشم. براي اينكه از مهرباني مهربانتر بود. به تو حق مي دادم عاشق مرد بور خودت باشي. براي اينكه از مهرباني مهربانتر بود.
***
بهاره هر چه بنويسم نمي توانم فراموش كنم كه چقدر رفتن تو براي ما سخت بود. چقدر بخشي از زندگي ما بودي وقتي رفتي. تلفنهاي صبحگاهيت و مهمان شدنت در صبحانه هاي ما. روزها و روزهايي كه با هم بوديم. روز دفاع از پروژه ات و هزار خاطره ديگر. روز مهماني خداحافظي تو كه من آنقدر مست بودم كه فراموش كردم با مهمانها خداحافظي كنم. سفر شمالي كه بعد از آن با بچه ها رفتيم و چقدر خوش گذشت. ياد خاطره هاي تار عنكبوتي و هزار چيز ديگر.
***
بهاره پارسال كه آمدي انگار هرگز نرفته بودي. نه تو. نه او. انگار هميشه بوديد. انگار فاصله خاطره اي دير و دور بود. كودكي آمده بود جا خوش كرده بود درون من و هنوز نمي دانستم كه دختر است يا پسر. ولي تو برايش يك سرهمي آبي آورده بودي با يك كلاه كه دم دلفين داشت. هنوز آن كلاه را سرش مي گذارم بعد از هر حمام. باورت مي شود؟ و باز به تو فكر مي كنم. نيستي. اما هر روزي كه بيايي انگار كه هرگز نرفته باشي . مي دانم. براي اينكه هر لحظه هستي. در قورباغه هاي سبزي كه برايمان آورده اي. در آن قاب عكس نقره اي كه بالاخره فرصت كردم تويش عكس بگذارم. در كلاه دلفيني سينا. در خاطره ميز صبحانه خانه ما. در نمكدانهاي قرمز و آبي كه جفتش در خانه توست. هستي. نرفته اي.
***
رفتن تو براي ما سخت بود بهاره. براي همين بايد هميشه خوشبخت باشي و شاد. براي اينكه فقط با اين انديشه درد دوريت آرام مي گيرد. سينا ياد گرفته به عكس تو نگاه كند و بگويد : "ني ني! " نمي آيي؟
شين
85/12/21