Posts

Showing posts from April, 2007

قابل توجه مامان ها

موسسه مادران امروز یه دوره کلاس داره که مدرسش " آقای سلطانی " است. احتمالا اسمشو شنیدین چون در روانشناسی کودک آدم معروفیه. اسم یکی از کلاسها که همین فردا شروع می شه هست " بازی و اندیشه " و هنوز با ظرفیت محدود ثبت نام می کنن. جهت اطلاع بیشتر می تونین به سایتشون مراجعه کنین. مادر شین مطلع عنوان: بازی و اندیشه کارشناس: محمود سلطانی جلسه : 5 مکان: موسسه مادران امروز تاریخ:11 اردیبهشت، ساعت 4 الی 6 بعد از ظهر پست الكترونيكی: info@madaraneemrooz.com تلفن: 88728317-021تلفن و دورنگار: 88715424-021 نشانی: تهران، ولی عصر ( بالاتر از خيابان شهيد بهشتی )، كوچه دل افروز، شماره 9، زیر زمین، کد پستی: 1511715111صندوق پستی: 15115-451

به پسرم - به مناسبت هجده ماهگيش

18 ماه گذشت از تولد تو اما از اولين باري كه من تو را ديدم دو سال گذشته است. آن موقع دقيقا 8 ميليمتر بودي. اولين روزي كه فهميدم كه هستي و قلب كوچكي داشتي كه تندتر از هر قلبي كه در همه عمرم ديده بودم مي زد. وسط آن حجم لوبيا مانند كوچك ،قلب كوچكتري بود كه زندگيش را آغاز كرده بود. 7 ماه بعد در يك روز هنوز گرم پاييزي تو به دنيا آمدي. با آمدنت تمام دنياي ما تغيير كرد. از آن روز تا هميشه. *** پسرم! يك سال و نيم است كه با هميم. از اولين روزي كه به دنيا آمدي تا امروز 18 ماه گذشته است. تو از نوزاد ناتواني كه بودي تبديل به يك كودك پر تحرك شده اي كه نمي شود يك لحظه از او غفلت كرد. فقط خواستم بنويسم كه يك سال و نيمه شدنت مبارك ! به همين زودي داري بزرگ مي شوي. به همين زودي. 6 ماه ديگر 2 ساله مي شوي. بايد كم كم جاي خوابت را جدا كنم. دستشويي رفتن را يادت بدهم و با خاطره لبهاي كوچكت روي سينه ام خداحافظي كنم. به همين زودي . *** پسرم! عزيزم! سعي كرده ام هر روز از اين 534 روز با هم بودنمان را لمس كنم و لحظه لحظه اش را با تمام وجود زندگي كنم اما تو خيلي خيلي زود داري بزرگ مي شوي. شايد يكي از همين روزها چشم...

اسمش روزنگاره! روزنگار روزنگارم که نیست

اون بالا نوشته روزنگار خانم شین . فکر می کنم این روزها بیشتر روزنگار مادر شین بوده تا خانم شین. زیاد فرقی ندارن با هم. تقریبا یکی هستن! گاهی البته. در مورد روزنگار بودنش شک دارم. خیلی کم پیش اومده که بیام بنویسم امروز من چلوخورشت قورمه سبزی پختم و با شوهرم سر ظرف شستن دعوام شد. راستش از این جور وبلاگها هم خوشم نمیاد. از اونهایی که می شینن و سیر تا پیاز زندگیشونو برای یه مشت آدم نامعلوم می نویسن. دلم می خواد چیزهایی رو بنویسم که ارزش خونده شدن داشته باشه. ارزش احساس کردن. ارزش شریک شدن. اگه از سینا و احساسم بیشتر می نویسم برای اینه که فکر می کنم بخش قشنگتر زندگیه منه. اگه نمی نویسم از روزمرگیهای یک زن برای اینه که پشت خوشیهای یک مادر مخفی شده. اونقدر این سوال رو ازم پرسیدن که شاید یه توضیح رو بدهکار باشم به خواننده هام. چطوره که اینقدر از مادر بودنم خوشحالم و با طرز زندگیی که برای خودم انتخاب کردم و خونه نشینی کنار اومدم ... رازش خیلی ساده است. برای اینکه خودم انتخابش کردم . کسی به من تحمیل نکرده. کسی منو مجبور نکرده و تمام شرایط محیا بوده برای انتخاب هر دو حالت. من حالتی رو انتخاب کردم...

از كرامات شيخ ما چه عجب - پنجه را باز كرد و گفت وجب

شين - بگو سينا . سينا - ااينا! شين - بگو سين پسرم. سينا - سين. شین - حالا بگو نا سینا - نا شين - آفرین!حالا بگو سينا. سينا - ااينا! *** شين - بيا بشمريم. يك سينا - دو ، هه ، چار ، پن ، شيش شين - هفت سينا - نه ، ده *** سينا يك پوشك تميز را از توي كمد در آورده و به حالت اضطرار به طرف من مي دود. سينا - ماما ، پيف! پيف! شين - نه مامان. اين پيف نيست اين تميزه. سينا - آتتي! آتتي! شين - نه عزيزم. اين تميزه! سينا - آتتي! ا ( با فتح الف) دينگ! ( اين چند كلمه يعني كه پيف رو بندازيم تو كيسه ، علي آقا - سرايدار - زنگ بزنه بياد ببره!) *** سينا با علي - خواهر زاده 9 ساله الف - مشغول تفنگ بازيست. سينا به علي شليك مي كند : داچ! علي اداي تير خوردن در مي آورد و خودش را روي زمين مي اندازد. بعد علي به سينا شليك مي كند : داچ! سينا دستش را چنگ مي زند روي سينه اش و مي گويد : آخ! بعد خودش را روي زمين مي اندازد! *** سینا می خواهد با شایا بازی کند. شایا را صدا می کند : بی بی ... (بیا) شایا جواب نمی دهد. سینا فرض را بر این می گذارد که شایا نفهمیده این دفه به ترکی شایا را صدا می کند : دل دل ( گل! ب...

زندگی بی عجله

آزاده چند وقت پیش پستی نوشت در مورد تهران در ساعت 11 صبح. ایده این نوشته از اونجا اومده. *** کسی که به یک عمر بدو بدو تو این شهر شلوغ عادت داشته باشه خیلی سخت می تونه تجسم کنه که تهران ساعت 11 صبح چطور می تونه باشه. بعد از اینکه آزاده اون نوشته رو نوشت منم توی گردشهای صبحگاهی با سینا رفتم توی کوک آدمهایی که می دیدم. آدمهای بی عجله. *** زمان : ساعت 11 صبح مکان : پارک نیاوران سینا روی لبه حوض بزرگ خم شده و ماهیها رو تماشا می کنه.چشمم رو می چرخونم و اطرافم رو نگاه می کنم. دو تا پیرمرد روی نیمکتی تو آفتاب نشستن و گپ می زنن. کمی اونطرفتر دختر و پسر جوانی با هم قدم می زنن. دخترهای دبیرستانی با روپوشهای یک شکل هره و کره کنان از کنارم رد می شوند. مادری دست بچه ای کوچکتر از سینا را گرفته و او را راه می برد.دو تا مرد بساط پیکنیک مفصلی رو بپا کردن روی چمنها. آدمهای بی عجله. فکر می کنم یعنی این همه آدم ساعت 11 صبح روز شنبه کار بهتری ندارن بکنن ؟ *** من فرق می کنم البته. کار بهترم همین کاریه که دارم انجام می دم. دارم پسر کوچولو رو با طبیعت آشنا می کنم که بسیار کار مهمیه. در ضمن از کسالت خودم هم کم...

من درد مشتركم مرا فرياد كن

تقريبا يك هفته است كه با غذا خوردن سينا به طور جدي مشكل پيدا كردم. خوردنش به شدت انتخابي شده. هر چيزي رو نمي خوره و خيلي كم مي خوره - نسبت به قبلش - تخم مرغ صبحانه شو لب نمي زنه. اصولا اشتهاشو نسبت به صبحانه از دست داده و وقتي هم كه مي ذارم جلوش بيشتر بازي مي كنه تا اينكه بخوره. امروز صبح تخم مرغ آبپزشو بزرگ تيكه كردم و گذاشتم جلوش كه نخورد. بعد به روش بيبي شف وسط نون تست رو خالي كردم و توش نيمرو درست كردم با كره فراون كه بي نهايت خوشمزه شده بود - قاچاقي يه تيكه ازش خوردم. بعدم با زيتون و گوجه به شكل كله آدم - چش چش - درست كردم كه خيلي ذوقشو كرد. بعد اومد گوجه ها و زيتونشو خورد. دو تا گاز هم نيمرو خورد و بقيه شو پرت كرد! اين از صبحانه. براي ناهار و شام هم كه آقا فقط ويار برنج و گوشت دارن! اونم با اين وضعي كه من مثلا ر‍ژيم دارم. هر روز صبح كه پا مي شم عزا مي گيرم كه امروز چي بپزم و به چه كلكي بدم بخوره. *** مي دونم كه هيچ بچه اي به خودش گرسنگي نمي ده. مي دونم كه شايد اين اخلاقش مقطعي باشه و به خاطر دندوناش. مي دونم كه نبايد اين همه از غذا خوردنش حرف بزنم كه اون بفم كه اينقدر اين موضوع ب...

دغدغه تصوير ذهني و باقي قضايا

سينا خوابيده نخوابيده از كنارش بلند مي شوم. چشمم به ساعت است. 3 و ربع. در ذهنم وقتي كه لازم دارم را حساب مي كنم. اولين بار است كه خانم شين به يك قرار ملاقات مجازي مي رود. خودم خوابم مي آيد. شايد وقت داشته باشم يك ساعت بخوابم. ولي دلم نمي خواهد كسي خانم شين را با موي چرب و ابروهاي نوك زده و صورت خسته ببيند. خانم شين و تصويرش برايم خيلي مهم است. آب گرم كه روي تنم مي ريزد به اين فكر فرو مي روم كه خانم شين ممكن است چه شكلي باشد. فكر مي كنم ممكن است اصلا وجود خارجي نداشته باشد. ممكن است يك مرد چاق با يك سبيل مشكي باشد. ممكن است يك زن 50 ساله باشد كه از روياي جوانيش مي نويسد. ممكن است يك پسر دبيرستاني باشد. مثل آن دوست نديده ام كه اصلا وجود نداشت. يا بدتر از آن به جاي يك دختر چشم قهوه اي شايد يك پسر بود. به همه اينها فكر مي كنم. كمي بيشتر زير آب داغ مي مانم. به اندازه اي كه عضلات كمرم آرام بگيرند. به عقيده آقاي الف آدمهاي دنياي مجازي نبايد با هم ملاقات كنند. بايد در همان دنياي ذهني هم باقي بمانند. من اما مثل بچه ها لبريز از هيجانم. انگار برگشته ام به روزهاي شبكه پيام و انگار كه قرار است اتف...

روياي داغ يك بعد از ظهر جمعه

صدا مي گويد : بنويس. نمي دانم چه چيزي را بايد بنويسم. چشمم را مي بندم. جريان آب را حس مي كنم كه تمام سلولهايم را در برمي گيرد. شايد بايد از عشق بنويسم. دوست قديم ساليان كه حالا مثل گلدان سر تاقچه به وجودش خو گرفته ايم. شايد. نگاهت مي كنم. آب داغ هوشياريم را از من گرفته است. در آن لحظه هاي رويايي نه مادرم نه همسر. تنها معشوقه توام. به هيچ چيز فكر نمي كنم بجز تو. بجز اينكه روياي داشتنت چند سال روز و شبهاي مرا پر كرد. بجز اينكه چقدر ديدن چهره خفته ات بر بالش كناريم هنوز خوشحالم مي كند. به اين كه باورم نمي شود كه يك ماه ديگر همخانگيمان يك سال پيرتر مي شود. به همين زودي. آب داغ روي تمام تنم جاريست. تو كنارم هستي. من به تو فكر مي كنم. حس مي كنم زن هستم. حس مي كنم اين لحظه فقط مال من است. باور زن بودن. باور بودني داغ. قل قل آب جكوزي كه تمام مي شود روياهايم دود مي شوند و مي روند در فضاي سرد استخر كه گم شوند. كاش مي شد در همين آب داغ زندگي كرد. نمي شود. فكر نمي كنم بچه مان را كسي نگه دارد! شين

درک معانی عمیق، فلسفی و متعدد لغت آچ

" آچ " به ترکی یه معنی بیشتر نداره. اونم میشه " باز کن " ولی نمی دونم به چه دلیلی توی فرهنگ لغت سینا معانی متعددی داره! ذیلا به برخی از این معانی با فلسفه اونها اشاره شده ! *** آچ در مفهوم کنایی مکان : کنار پنجره سینا به من می گوید : آچ ! خوب معنی واضح است. پنجره را باز می کنم. بعد دوباره می گوید : آچ ! اینجا این آچ کنایه از "ببند" است. پنجره را می بندم. بچه لبخند می زند. * آچ در موسیقی مکان : توی ماشین سینا از موزیکی که پخش می شود راضی نیست. دستش را دراز می کند طرف پخش صوت. دستش را می کشم. با خشم می گوید : آچ ! که یعنی آهنگ رو عوض کند. آهنگ را عوض می کنم. صلح برقرار می شود! * آچ در رختخواب مکان : رختخواب این یکی واقعا کشفش بغرنج بود! نصفه شب بچه رفته بود ته تختش و با حرص می گفت : آچ ! آچ! از صداش از خواب پریدم. فکر کردم پوشکش ناراحتش می کنه. بغلش کردم و راهش بردم و شیرش دادم. بدون درک فلسفه آچ. شب بعد دوباره تکرار شد. این دفه کمی هوشیارتر بودم. دیدم که به دور تختیش پنجول می کشه و می گه : آچ ! فهمیدم که بچه ام تو خواب یه مثبت منفی اشتباه کرده و فکر می کن...

مفهوم انتزاعی کله پاچه در ذهن یک آدم رژیم دار

پدر و پسر رو خوابوندم کنار هم روی تخت و خودم جیم زدم اینجا. با یک لیوان شیر سرد و دو تا بیسکوییت دایجستیو. تنها خوردنی و نوشیدنی میان وعده ای مجاز این روزهام. نشسته ام که بنویسم. نوشتنم نمیاد. *** جدا از عشق و زندگی مشترک و خیلی حسهای دیگه که به الف عزیزم مدیونم چند تا خوراکی هست که کشفش رو بدجوری بهش مدیونم و اگه نبود من و این عشق بین اونها هم نبود. از جمله : کله پاچه شیر سرد کدو اسفناج گوشت تو فری بریون *** آدم رژیم داشته باشه و یاد کله پاچه بیفته خیلی دردناکه. مخصوصا که از آخرین باری که سییییییییییییییییییییییییر کله پاچه خوردم انگار صد سال گذشته. آخه سیر کله پاچه خوردن من فقط یه کمی با مرگ فاصله داره. یعنی اونقدر می خورم که اجدادم جلوی چشمم میان! ولی یه حالی می ده وا. *** امروز فقط دارم از خودم و کارهای بی مزه ام می نویسم. اگه نشستین که از سینا بنویسم بی خود نشستین! *** ساعت 6 بعد از ظهره و خونه توی سکوت کامل فرو رفته. صدای گنجشکی میاد که داره برای من آواز می خونه. نسیم خنک پرده ها رو تکون می ده. من تنهام. نشستم و می نویسم. *** نقشه های شهرداری ما به کوری چشم دشمن تایید شد! *** یک...

دردسرهاي دندوني يك مادر مهندس اتوكد كار

سالها بود كه اينقدر پشت سر هم كار نكرده بودم. شايد تقريبا از زمان تزم. 14 ساعت پشت كامپيوتر بودم. بعد از اينكه بلند شدم ديگه چشمام آلبالو گيلاس مي چيد! بدي كار دراز مدت با اتوكد اينه كه آدم دلش مي خواد دستورهاي اتوكد رو توي زندگيش اجرا كنه. مخصوصا يكيش كه بي نظيره : undo واقعا چي مي شد اگه توي زندگيمون يه دستور آندو داشتيم و اونوقت همه چيزهايي كه از انجامشون پشيمون بوديم به سادگي مي شد كه پاك بشن. بدون هيچ اثري. *** دو سه روزه سينا اعتصاب غذا كرده و فقط در طول روز يكي دو بار دو سه قاشق غذا مي خوره همين. اين براي من كه به برنامه منظم غذاييش عادت دارم مثل كابوس مي مونه! امروز روز سوميه كه صبحانه شو نخورده. ناهار خيلي كم مي خوره و به شام ناخنك مي زنه. نمي دونم مال دندون نيششه يا نه. دندون كرسي چهارم كه دراومد ولي دندون نيشش روي لثه خيلي برجسته شده. خدا به خير كنه! از اين ماجراي 20 تايي دندون در آوردن هنوز 10 تاش مونده! *** چيكار كنم غذا نمي خوره؟ مادر شين پر كار نگران

لحظه و دیگر هیچ

لحظه ی من از چیزی خالیست که نمی دانم چیست. چیزی ... مثل صدای موسیقی. مثل یک جام شراب. مثل یاد یک شعر که روزی شنیده ام و از یادش برده ام. *** نشسته ام که بنویسم. *** لحظه هایی هست برای شعر. خالی از شعر. *** نشسته ام که بنویسمت نمی آیی. نه در این سیاهی دلنشین، نه در این لیوان لب پر زرد، نمی آیی ! ، دفتر سفید، کمی هم خوابالودگی، مدادم را گم کرده ام، افسوس! در واژه هایی که نمی شناسم، در خوابهایی که از یاد می برم، در لحظه هایی که چیزی، کسی، آرزویی، که باید باشد، نیست. ، مثل همین لحظه، که نیستی. که نیست، آرزوی نوشتنت شاید. ، نمی آیی در شعرم در لحظه ام در این سروده های خوابالود غم انگیز. نمی آیی. ، نمی آیی. ، شبت به خیر. *** شب به خیر شین پ.ن. آشنای همیشگی شعرهای من، تکیه بر متکای کهنه، کمی فقط کمی دورتر از من. چرا به شعرهای من نمی آیی؟

دستهای کوچولوی خواستنی

شب. وقتی تنم مونده بیرون لحاف و سرد شده ، وقتی صدای چرخیدن بچه توی تختش بیدارم می کنه ، بغلش می کنم. می آرمش کنارم. تن داغ و کوچولوش ، بین دستهای من. دستهای گرم و داغش روی تن من. نمی تونم توصیف کنم این احساس رو. اگه نزدیک صبح باشه. اگه کمی بیدار باشم نگاه می کنم به چشمهای بسته اش و شیر خوردنش. نگاه می کنم به دستهای کوچولوی متجاوزش. این دستها به خلوت زندگی من تجاوز کردن! به خوابهای شب من ، به استراحتهای روز من ، به زندگی اجتماعی من ، به خلوت زندگی زناشویی من و من عاشقانه اونا رو دوست دارم. من این دستهای کوچولو و خیلی خیلی داغ رو که شبونه روی بدنم سر می خوره دوست دارم. شیر خوردنش که تموم میشه متجاوز بی وفای من پشتش رو می کنه به من ، غلت می زنه و می ره توی تختش می خوابه. من گیج عشق عجیبم بیدار می مونم و به صدای نفسهاش گوش می دم. مادر شین

خداحافظ بعد از ظهرهاي چاق و تنبل من

الان تقريبا يك هفته اس كه خواب بعد از ظهرم تعطيل شده. اعتياد من به اين خواب باعث شده كه عين مترسك بقيه ساعتهاي بعد از ظهر رو بگذرونم. فعلا كه آقا پسر تصميم گرفته كه من نخوابم. باباي آقا پسر هم تصميم گرفته كه من لاغر بشم. در نتيجه دوباره ر‍ژيم بازي داريم و شكلات و بستني و بقيه چيزهاي شيرين زندگي تعطيل! الان كه نشستم پشت كامپيوتر و به ياد روزهاي شركت و دهن دره هاي بعد از ناهار دهن دره مي كنم به خاطره نزديك و خيلي شيرين يك هفته پيش فكر مي كنم كه شكلات هيس شيرين عسل رو مزه مزه مي كردم و دو ساعت تخت مي خوابيدم! خانم شين نوستالژيك

Smoking kills *

خسته از نگاه كردن متوالي به صفحه سياه اتوكد چشمم را مي گردانم به اطراف اتاق تا چيز ديگري ببينم. چشمم مي خورد به قوطي سيگار مالبروي داييم. رويش با درشتترين خط ممكن به انگليسي نوشته شده : سيگار كشيدن مي كشد* !خنده ام مي گيرد. فكر مي كنم چه احساس عجيبي بايد داشته باشد يك سيگاري با خواندن اين جمله. آن لحظه اي كه دلش عجيب سيگار مي خواهد و فندكش را برده جلو تا سيگارش را روشن كند! شين متفكر

!مامان بو

به همين سادگي. اينقدر بزرگ شده كه گاهي دلش مي خواهد تنها باشد. كف دست راستش را بلند مي كند و مي زند به سينه ام. "مامان بو" چشمش را عاشقانه مي دوزد به خواهر زاده الف كه با او كلاغ پر بازي مي كند. "كلاغ پر، گنجشك پر، سينا پر" " سينا كه پر نداره خودش خبر نداره" مامان.پر.روزي بزرگتر خواهد شد. رفتنم را آرزو خواهد كرد و آن روز حتي به اندازه امروز ساده نخواهد بود تا دستش را بزند به من و بگويد "بو*" بغضم مي گيرد. مادر شين * بو = برو

بیست سوالی با سینا در ساعت 2 بامداد

با باد بهار که داره کوچه های خیس شهر رو زیر و رو می کنه سینا کوچولوی ما داره دندون در میاره! از یک ماه پیش تا حالا این چهارمین دندون کرسیشه که مشغول در آوردنشه. بچه دارها می دونن که دندون کرسی در آوردن چه بند و بساطی داره. بجز اینکه بچه مرتب بدخلق و عصبیه گلاب به روتون اسهال هم هست و تا تو عوض کردن پوشکش غفلت کنی به شدت می سوزه که همه مال اسیدی بودن محیط روده هاش به خاطر دندونهاست. حالا اینو داشته باشین که بچه ای که تا دیروز واقعا بچه آرومی بود حالا به هر بهانه ای لج می کنه و شروع می کنه گریه و زاری. خودشو پرت می کنه روی زمین و از این سر تا اون سر خونه غلت می زنه و از ته دل عربده می زنه! بیشتر اوقات آرامشمو حفظ می کنم بعد از اینکه توی کتاب "کودک یک ساله" خوندم که بچه احتیاج به بزرگتری داره که در اوقاتی که خودش آرامش نداره آرامششو حفظ کنه. به هر حال اگه سرش داد بزنم بیشتر گریه می کنه و بدتر لج می کنه. البته اگه از زاویه دیگه ای به قضیه نگاه کنی بچه حق داره. فکر کنین که قدتون 90-80 سانت بیشتر نباشه و مرتب در حال زمین خوردن و اشتباه کردن باشین و بزرگترها هر کاری دلشون بخواد بتون...

شرحي كوتاه بر نارسيسيم و تشكر و تقدير

وبلاگم را خيلي دوست دارم. در واقع شايد تنها چيزي در زندگيمه كه نسبت بهش بدجوري دچار "نارسيسيم" هستم! هر وقت پست جالبي مي نويسم دو سه بار وبلاگم رو باز مي كنم و قربون صدقه اش مي رم. اينو نوشتم كه بگم مرسي از كامنتهاي مهربونتون. حق دارم وبلاگمو اينقدر دوست دارم. براي اينكه چيزي كه به واسطه اون تمام اين دوستيهاي قشنگ رو دارم. ممنونم. خانم شين متشكر

در ستایش هیچ* - داستانگونه

زن غمگین است. غصه اش از جنس غصه های روزهای بارانیست. نه از جنس غصه هایی که قرض داشته باشی و بچه ای مریض. اندوهش به سادگی نفس در فضای روزش جاریست. زن در آینه نگاه می کند و آه می کشد. نشسته است و فکر می کند به 21 سالگیش. چرا زن در این روز بارانی یاد 21 سالگیش افتاده ؟ خودش هم نمی داند. بچه هایش خانه را گذاشته اند روی سرشان و دنبال هم می کنند. یک دختر. یک پسر. مثل همه رویاهایش. خانه ای گرم. همسری مهربان. آنوقت زن نشسته است جلوی پنجره و برای دختری که سالها پیش بود آه می کشد. *** هزار سال پیش جایی خوانده بود که 21 سالگی سن عشق است. انتظار کشیده بود تا شمعهای تولدش برسد به 21 و منتظر مانده بود برای عشق رویایی تا درهای خانه اش را بزند. " آه ای محبوب رویایی ، نیمه شبها خواب می دیدم که می آیی" دو سه ماه مانده بود شاید . دو سه ماه. آن شب هم باران می بارید. نشسته بودند در کنجی و گپ می زدند که چیزی در قلبش جوشیده بود. چیزی از جنسی که نمی شناخت و خیلی گذشت تا فهمید که این همان است که باید بیاید. دو سه ماه مانده به آن روز. شاید وقتش بود . شاید وقتش نبود. شاید باید می آمد. شاید نه.از آن روز...