در ستایش هیچ* - داستانگونه
زن غمگین است. غصه اش از جنس غصه های روزهای بارانیست. نه از جنس غصه هایی که قرض داشته باشی و بچه ای مریض. اندوهش به سادگی نفس در فضای روزش جاریست. زن در آینه نگاه می کند و آه می کشد. نشسته است و فکر می کند به 21 سالگیش. چرا زن در این روز بارانی یاد 21 سالگیش افتاده ؟ خودش هم نمی داند. بچه هایش خانه را گذاشته اند روی سرشان و دنبال هم می کنند. یک دختر. یک پسر. مثل همه رویاهایش. خانه ای گرم. همسری مهربان. آنوقت زن نشسته است جلوی پنجره و برای دختری که سالها پیش بود آه می کشد.
***
هزار سال پیش جایی خوانده بود که 21 سالگی سن عشق است. انتظار کشیده بود تا شمعهای تولدش برسد به 21 و منتظر مانده بود برای عشق رویایی تا درهای خانه اش را بزند. " آه ای محبوب رویایی ، نیمه شبها خواب می دیدم که می آیی" دو سه ماه مانده بود شاید . دو سه ماه. آن شب هم باران می بارید. نشسته بودند در کنجی و گپ می زدند که چیزی در قلبش جوشیده بود. چیزی از جنسی که نمی شناخت و خیلی گذشت تا فهمید که این همان است که باید بیاید. دو سه ماه مانده به آن روز. شاید وقتش بود . شاید وقتش نبود. شاید باید می آمد. شاید نه.از آن روزها خیلی سال گذشته است برای زن آینه ها. آنقدر که دیگر نمی داند.
***
به خاطر باران است شاید که زن غمگین است. یا به خاطر داد و قال بچه هایش. یا به خاطر همهمه ظرفهای نشسته در ظرفشویی. خیال" شام بچه ها" را که می آید تا از رویایش به درش کند کنار می زند. دستش را می زند زیر چانه اش و به رد غبار در حاشیه قاب پنجره اش نگاه می کند. شاید زنها بعضی روزها باید غمگین باشند. بنشینند و برای چیزی که نیست آه بکشند. شاید آره. شاید هم نه.
***
جایی خوانده بود که 21 سالگی سن عشق است. حالا می داند که نیست. می داند که 21 ساله ها نمی دانند که 21 سالگی سن بی منطقی و حماقت است. اما چیزی از 21 سالگیش در ذهنش مانده شادی بود و "ستایش هیچ" *. شادی اینکه خیال کنی عاشقی و بهار باشد و هزار سال داشته باشی تا پیر شدن و هیچ دغدغه ای نداشته باشی جز همان عشق جوانی و حتی ندانی که یک روز بزرگ می شوی و رویاهایت را دردسرهای زندگی به سادگی با خودشان به ناکجا می برند. رویاهای داشته و نداشته ات را. آن وقت می نشینی و به بچه های زیبایت زل می زنی و مثل احمقها گریه می کنی. برای اینکه در 21 سالگی احمق بوده ای. دلی را شکسته ای که نباید می شکستی. دل کسی را که دوستش داشته ای. می دانی که با ترک کردنش حماقت کردی و می دانی که اگر با او می ماندی باز هم حماقت کرده بودی! زن به این همه فکر می کند و نمی داند که باید گریه کند یا بخندد. حتی دیگر فکر نمی کند به او. نه به او به عنوان یک مرد. بلکه به عنوان کسی که هرگز به او نگفت "ببخشید" ، باید می گفت. باید برای حماقتش عذر خواهی می کرد. برای اینکه سالها پیش دلش را شکسته بود. دلی که نباید می شکست. یا ؟ چطور می شد ؟ اگر نمی شکست دلش را؟ اگر نمی رفت؟ اگر عاشقتر می شد هرگز نمی توانست ترکش کند. آنوقت امروز؟ آینه ؟ بچه ها؟
***
نمی خواهد رویای 21 سالگیش روی امروزش سایه بیندازد. او را برای امروز نمی خواهد. برای همان روزهایی می خواهد که باید می گفت "ببخشید" و نگفته بود. به همین سادگی. کلمه ای که سالها پیش در زندگیت جا انداخته ای می آید و در روزی بارانی جلوی چشمت رژه می رود. زن فکر می کند به اینکه شاید اگر بداند او کجاست: می شد نامه ای نوشت و فقط یک کلمه "ببخشید". بعد خنده اش می گیرد. مرد حتما تا حالا ازدواج کرده است. حتما پیر شده است و چاق و نشسته است و در آینه ها تارهای سفید سبیلش را قیچی می کند. مرد حتما آن روزها را فراموش کرده است. اندوه 21 سالگی را در یک بعد از ظهر بارانی سالها بعد یدک کشیدن کاری زنانه است. فقط زنانه. مردها در دنیای حماقتهای کوچک زنها نیستند. مرد حتما یادش نیست که دختر قصه ها باید روزی می گفت ببخشید و نگفته بود. مرد حتما فکر می کند به قسطهای خانه اش و پیاز و سیب زمینی . مرد حتما فکر می کند به بالا بردن مدل ماشینش و یک موی دیگر از لای تارهای سبیلش قیچی می کند.
***
زن خنده اش می گیرد از این که پسر آن روزها را تجسم کرده است با پیراهنی یشمی و شلواری سیاه و یک شکم بزرگ. دست روی فرمان یک ماشین کهنه با کفشهای مشکی خاکی. زن خنده اش می گیرد از تنک شدن موهای سر پسر آن روزها و سفید شدن تارهای سبیلش. زن به همین سادگی از حماقت نوشتن نامه ای برای گذشته اش خنده اش می گیرد. زن از فکر کردن به اینکه پسر نامه اش را بخواند خنده اش می گیرد. از فکر کردن به قیافه پسر وقتی که سعی می کند نامش را به خاطر بیاورد. زن می داند که او سالهاست که فراموش کرده است. حماقتهای زنانه. از جایش بلند می شود تا شام بچه ها را بپزد. اندوه روز بارانی به سادگی رفته است.
شین
13 فروردین 86
* نام کتابی از کریستین بوبن