روياي داغ يك بعد از ظهر جمعه

صدا مي گويد : بنويس. نمي دانم چه چيزي را بايد بنويسم. چشمم را مي بندم. جريان آب را حس مي كنم كه تمام سلولهايم را در برمي گيرد. شايد بايد از عشق بنويسم. دوست قديم ساليان كه حالا مثل گلدان سر تاقچه به وجودش خو گرفته ايم. شايد. نگاهت مي كنم. آب داغ هوشياريم را از من گرفته است. در آن لحظه هاي رويايي نه مادرم نه همسر. تنها معشوقه توام. به هيچ چيز فكر نمي كنم بجز تو. بجز اينكه روياي داشتنت چند سال روز و شبهاي مرا پر كرد. بجز اينكه چقدر ديدن چهره خفته ات بر بالش كناريم هنوز خوشحالم مي كند. به اين كه باورم نمي شود كه يك ماه ديگر همخانگيمان يك سال پيرتر مي شود. به همين زودي. آب داغ روي تمام تنم جاريست. تو كنارم هستي. من به تو فكر مي كنم. حس مي كنم زن هستم. حس مي كنم اين لحظه فقط مال من است. باور زن بودن. باور بودني داغ. قل قل آب جكوزي كه تمام مي شود روياهايم دود مي شوند و مي روند در فضاي سرد استخر كه گم شوند. كاش مي شد در همين آب داغ زندگي كرد. نمي شود. فكر نمي كنم بچه مان را كسي نگه دارد!

شين

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…