لحظه و دیگر هیچ
لحظه ی من از چیزی خالیست که نمی دانم چیست. چیزی ... مثل صدای موسیقی. مثل یک جام شراب. مثل یاد یک شعر که روزی شنیده ام و از یادش برده ام.
***
نشسته ام که بنویسم.
***
لحظه هایی هست برای شعر. خالی از شعر.
***
نشسته ام که بنویسمت
نمی آیی.
نه در این سیاهی دلنشین،
نه در این لیوان لب پر زرد،
نمی آیی !
،
دفتر سفید،
کمی هم خوابالودگی،
مدادم را گم کرده ام،
افسوس!
در واژه هایی که نمی شناسم،
در خوابهایی که از یاد می برم،
در لحظه هایی که چیزی،
کسی،
آرزویی،
که باید باشد،
نیست.
،
مثل همین لحظه،
که نیستی.
که نیست،
آرزوی نوشتنت شاید.
،
نمی آیی
در شعرم
در لحظه ام
در این سروده های خوابالود غم انگیز.
نمی آیی.
،
نمی آیی.
،
شبت به خیر.
***
شب به خیر
شین
پ.ن. آشنای همیشگی شعرهای من، تکیه بر متکای کهنه، کمی فقط کمی دورتر از من. چرا به شعرهای من نمی آیی؟