دغدغه تصوير ذهني و باقي قضايا


سينا خوابيده نخوابيده از كنارش بلند مي شوم. چشمم به ساعت است. 3 و ربع. در ذهنم وقتي كه لازم دارم را حساب مي كنم. اولين بار است كه خانم شين به يك قرار ملاقات مجازي مي رود. خودم خوابم مي آيد. شايد وقت داشته باشم يك ساعت بخوابم. ولي دلم نمي خواهد كسي خانم شين را با موي چرب و ابروهاي نوك زده و صورت خسته ببيند. خانم شين و تصويرش برايم خيلي مهم است. آب گرم كه روي تنم مي ريزد به اين فكر فرو مي روم كه خانم شين ممكن است چه شكلي باشد. فكر مي كنم ممكن است اصلا وجود خارجي نداشته باشد. ممكن است يك مرد چاق با يك سبيل مشكي باشد. ممكن است يك زن 50 ساله باشد كه از روياي جوانيش مي نويسد. ممكن است يك پسر دبيرستاني باشد. مثل آن دوست نديده ام كه اصلا وجود نداشت. يا بدتر از آن به جاي يك دختر چشم قهوه اي شايد يك پسر بود. به همه اينها فكر مي كنم. كمي بيشتر زير آب داغ مي مانم. به اندازه اي كه عضلات كمرم آرام بگيرند. به عقيده آقاي الف آدمهاي دنياي مجازي نبايد با هم ملاقات كنند. بايد در همان دنياي ذهني هم باقي بمانند. من اما مثل بچه ها لبريز از هيجانم. انگار برگشته ام به روزهاي شبكه پيام و انگار كه قرار است اتفاق خيلي قشنگي برايم بيفتد. وقتي دارم براي خانم شين در آينه خط چشم مي كشم فكر مي كنم به تصوير ذهني خودم در ذهن كساني كه مرا مي خوانند. فكر مي كنم. فكر مي كنم و فكر مي كنم. خانم شين را از آِينه مي كشم بيرون. او آماده شده است تا به اولين قرار مجازي اش برود.
***
قرار خوشايندي بود. با يك عالمه خانمهاي خوشگل و جوان آشنا شدم كه هيچ كدام ربطي به نوشته هايشان نداشتند! به همين سادگي. نمي دانم چرا فكر مي كردم بايد سولماز ديگر ريزه ميزه و بور باشد. يا اينكه فرانكلين حتما قدش بلند باشد و يا اينكه فرنوش شلوغتر باشد از اينكه هست. بعد آنچه را كه فكر مي كردم فراموش كردم. وبلاگ را فراموش كردم. فكر كردم اين يك قرار شبكه ايست و هويت ما آيدي مخفي ماست. فكر كردم با همه اين خانمها تازه آشنا شده ام. شايد از فردا وبلاگشان را با تجسم چهره هاشان بخوانم و بعد دوباره فراموش كنم. شايد آره شايد هم نه.
***
سولماز ديگر مي گويد كه من از تصويري كه او در ذهنش داشته است مهربانترم. من هيچوقت سعي نكردم با تصويرم منطبق باشم. چه در دنياي شبكه پيام و چه در وبلاگم. تا همين امروز خانم شين براي خودش وجود دارد و من براي خودم. گاهي با هم منطبق مي شويم و گاهي نه! گاهي با هميم و گاهي نه. او از من حساستر است. من از او خوشحالترم!
***
تصوير ذهني و وبلاگها با هم قاطي مي شوند. خانم شين جاي مرا روي صندلي من مي گيرد. من نشسته ام و نمي توانم از تك تك كساني كه ديده ام بنويسم. دلم مي خواهد بنويسم و احساس خوشايندم را اضافه كنم. هيجان 25 سالگيم را در يك بعد از ظهر آخرين ماههاي 30 سالگيم. از سولماز ديگر ممنونم كه دعوتم كرد.

خانم شين

پ.ن. كوكا جونم خيلي خيلي ممنون ! خيلي لطف كردي و بعد از مدتها فك زدن اين همه به من چسبيد.
پ.ن. فكر كنم من اول شدم در توصيف قرار!
پ.ن. دوستان جديد عزيزم. ببخشيد تك تك اسماتونو نياوردم.

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…