!مامان بو

به همين سادگي. اينقدر بزرگ شده كه گاهي دلش مي خواهد تنها باشد. كف دست راستش را بلند مي كند و مي زند به سينه ام. "مامان بو" چشمش را عاشقانه مي دوزد به خواهر زاده الف كه با او كلاغ پر بازي مي كند. "كلاغ پر، گنجشك پر، سينا پر" " سينا كه پر نداره خودش خبر نداره" مامان.پر.روزي بزرگتر خواهد شد. رفتنم را آرزو خواهد كرد و آن روز حتي به اندازه امروز ساده نخواهد بود تا دستش را بزند به من و بگويد "بو*" بغضم مي گيرد.

مادر شين

* بو = برو

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…