زندگی بی عجله

آزاده چند وقت پیش پستی نوشت در مورد تهران در ساعت 11 صبح. ایده این نوشته از اونجا اومده.
***
کسی که به یک عمر بدو بدو تو این شهر شلوغ عادت داشته باشه خیلی سخت می تونه تجسم کنه که تهران ساعت 11 صبح چطور می تونه باشه. بعد از اینکه آزاده اون نوشته رو نوشت منم توی گردشهای صبحگاهی با سینا رفتم توی کوک آدمهایی که می دیدم. آدمهای بی عجله.
***
زمان : ساعت 11 صبح
مکان : پارک نیاوران

سینا روی لبه حوض بزرگ خم شده و ماهیها رو تماشا می کنه.چشمم رو می چرخونم و اطرافم رو نگاه می کنم. دو تا پیرمرد روی نیمکتی تو آفتاب نشستن و گپ می زنن. کمی اونطرفتر دختر و پسر جوانی با هم قدم می زنن. دخترهای دبیرستانی با روپوشهای یک شکل هره و کره کنان از کنارم رد می شوند. مادری دست بچه ای کوچکتر از سینا را گرفته و او را راه می برد.دو تا مرد بساط پیکنیک مفصلی رو بپا کردن روی چمنها. آدمهای بی عجله. فکر می کنم یعنی این همه آدم ساعت 11 صبح روز شنبه کار بهتری ندارن بکنن ؟
***
من فرق می کنم البته. کار بهترم همین کاریه که دارم انجام می دم. دارم پسر کوچولو رو با طبیعت آشنا می کنم که بسیار کار مهمیه. در ضمن از کسالت خودم هم کم می شه و کمتر به پر و پای آقای الف می پیچم. هوا خوری می کنم و کمی کالری می سوزونم. حیف بهار نیست که آدم بشینه خونه و کپکهای سبز درشت بزنه؟
***
حال خوبی دارم. اونقدر حال خوبی دارم که وقتی کسی بهم می گه برو سر کار بهم برمی خوره. فکر می کنم می خواد حال خوبمو ازم بگیره. من با خودم و جهانم در صلحم. الان دقیقا همون کاری رو می کنم که دلم می خواد. می خوام با روزهای کودکی پسرم زندگی کنم و دارم با هر لحظه اش زندگی می کنم. اونقدر بی عجله که می تونم نگاه کنم که بیست بار از لبه حوض پارک نیاوران می ره بالا و کلاغ رو صدا می کنه و دوباره میاد پایین. یک . دو . سه ... بیست!

مادر شین مشاهده گر

پ.ن. ممنون از همه دوستای مهربونی که برام کامنت می ذارین. خیلی دلگرم کننده است . در ضمن مادرهای وبلاگستان از درک " درد مشترک" ممنون. بهاره جونم منو ترسوندی. دختر جان زود باش توضیح مبسوط برام ایمیل کن. در ضمن ببخشید ایمیل نمی زنم. وقتی که دارم برای نوشتن وبلاگ بسه و برای ایمیل زدن کم. همین الان یک ساعت از وقت خواب مفیدم گذشته و من هنوز بیدارم. کاش می خوابیدم! تو رو خواب می دیدم! خوشه غم توی دلم ...
پ.ن. الف جونم پاشو منو از برق بکش.
پ.ن. این پست مال دیشب است!

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…