اسمش روزنگاره! روزنگار روزنگارم که نیست

اون بالا نوشته روزنگار خانم شین. فکر می کنم این روزها بیشتر روزنگار مادر شین بوده تا خانم شین. زیاد فرقی ندارن با هم. تقریبا یکی هستن! گاهی البته. در مورد روزنگار بودنش شک دارم. خیلی کم پیش اومده که بیام بنویسم امروز من چلوخورشت قورمه سبزی پختم و با شوهرم سر ظرف شستن دعوام شد. راستش از این جور وبلاگها هم خوشم نمیاد. از اونهایی که می شینن و سیر تا پیاز زندگیشونو برای یه مشت آدم نامعلوم می نویسن. دلم می خواد چیزهایی رو بنویسم که ارزش خونده شدن داشته باشه. ارزش احساس کردن. ارزش شریک شدن. اگه از سینا و احساسم بیشتر می نویسم برای اینه که فکر می کنم بخش قشنگتر زندگیه منه. اگه نمی نویسم از روزمرگیهای یک زن برای اینه که پشت خوشیهای یک مادر مخفی شده.

اونقدر این سوال رو ازم پرسیدن که شاید یه توضیح رو بدهکار باشم به خواننده هام. چطوره که اینقدر از مادر بودنم خوشحالم و با طرز زندگیی که برای خودم انتخاب کردم و خونه نشینی کنار اومدم ... رازش خیلی ساده است. برای اینکه خودم انتخابش کردم. کسی به من تحمیل نکرده. کسی منو مجبور نکرده و تمام شرایط محیا بوده برای انتخاب هر دو حالت. من حالتی رو انتخاب کردم که با حسها و روحیاتم هماهنگه. همین و بس. اگر کسی اینجا رو می خونه و داره سعی می کنه برای آینده خودش تصمیم بگیره این کارو بر اساس نوشته های من نباید انجام بده. باید به احساس خودش. شرایط خودش و همه چیزهای دیگه زندگیش نگاه کنه و تصمیم بگیره.

خونه نشستن تصمیم آسونی نیست. مادر بودن شغل ساده ای نیست و در ضمن من بیکار نیستم. به کسانی که زحمت می کشن و هر از چندگاهی انگل اجتماع بودن من رو تذکر می دن باید بگم که توی این یک سال و نیم خونه نشینیم 4 تا پروژه کامل معماری رو کار کردم. تقریبا بازدهی خوبی برای یک مهندس به سن و سال منه و من باور دارم که خوب بوده به علاوه این که هر روز کنار بچه ام بودم و هر روز وظایف مادریم رو انجام دادم. - به کمک مادرم البته - زندگی یک مادر - چه شاغل و چه خونه نشین - هیچوقت ساده نیست. مادر بودن وظیفه جدیی برای یک زنه. مادر بودن مرخصی نداره. اضافه حقوق، پاداش و مزایا نداره. مادر بودن از صبح علی الطلوع تا بوق سگ و حتی توی خواب ادامه داره. با هیچ چیز دیگه قابل مقایسه نیست.

برنامه من برای زندگی آینده ام خونه نشینی نیست البته. سینا چند سالی به من خیلی نیاز داره و من قصد دارم در حد توانم این سالها رو همراهش باشم و از لحظه لحظه های بی برگشت عشق بزرگش لذت ببرم. بعدش پروژه خیلی جذاب طراحی و ساخت خونه خودمونه که احتمالا دو سالی درگیرش باشم. بعد هم اگه خدا بخواد و شرایطش فراهم بشه شاید دفتر کار کوچکی بزنیم و کار کنیم. خانم شین قصد نداره بیکار بمونه و نیست و نمونده! این از این.

فکر می کنم جواب خانومها هما و ستاره و خانمهایی که توی پستهای قبلی این سوالها رو کرده بودن داده باشم. اگه هم همه تون کامنت دونی منو نمی خونین یه نگاه به کامنت نازی خانوم بندازین و ببینین یه مادری که بچه هاش بزرگ شدن چقدر خوب گذرا بودن این روزها رو می فهمه :

Enjoy these days. Return to work as late as you can. These are magical days which pass all too quickly and you will need these memories later. When Sina is older, he won't need you to take him to the park or anywhere else. He will want to go with his friends to look at those girls in school uniforms! Then you will be glad that you did these things when he was so young. Enjoy your beautiful young life, Mrs. Sheen. You make me proud.

همه اینا رو نوشتم که بگم اینجا روزنگار من نیست. بخشی از زندگی منه که من دلم می خواد در دسترس بقیه باشه. زندگی من بخش عظیمتری داره که مثل یک گنج کوچیک حسودانه مخفیش می کنم.

شین

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…