Posts

Showing posts from May, 2007

قرار ملاقات با خودم

چشمهایم را باز می کنم. سمت چپم خالیست. یادم می آید که یک لحظه دیدمش در حالی که داشت فن را روشن می کرد. رفته است. سمت راستم کوچکم خوابیده است. زیبا. معصوم و آرام. از کنارش بلند می شوم. دست و صورت شسته و مسواک کرده برای لباس عوض کردن بر می گردم توی اتاق که می بینم غلت می زند. چیزی در درونم با ناله می گوید " نه !" ساعت هشت و نیم است. بچه دیشب ساعت 12 خوابیده. " نه!نه!نه " می خزم کنارش. شیرش می دهم. با امید و ناامیدی چشمانش را که باز و بسته می شوند نگاه می کنم. باز. بسته. نیمه باز. باز. بسته.بسته.بسته. نفس راحتی می کشم و از کنارش بلند می شوم. صبحها با خودم در اتاق بغلی قرار ملاقات دارم! با یک لیوان بزرگ نسکافه داغ. با سی و اندی وبلاگی که می خوانم. با ایده های نوشتنم. با درخت چنار بلند پشت پنجره و آرامش صبحگاهی ام. *** دیروز به توصیه آقای سلطانی و بازیهایی که در این جلسه یاد داد کلی با سینا بازی کردیم. اولینش بازی پرتاب حلقه ها بود که با آقای الف بازی کرد که کلی دوید. بازی بعدی متکا و پشتی بازی بود که با من بازی کرد و بی نهایت به ما خوش گذشت. اول بالشها را چیدیدم روی زمی...

می نویسم که بدانی که می دانم

بهترین لحظه زندگی من ، لحظه ای بود که در آن صبح پاییزی چشمهای سبز تو را برای اولین بار دیدم. شاید ازخواندن این جمله خسته شده باشی. از این همه که نوشته ام اما باز هم چیزی مانده که باید امشب بنویسم. امشب قبل از اینکه آرام بخزم در کنارت. عشق من! از اولین روز آشنایی ما تا امروز همیشه مرا از همه چیز حفظ کرده ای. مثل یک حفاظ ایمن و بزرگ و گرم. اگر بدترین چیز دنیا هم اتفاق می افتاد از پس حفاظ بلورین عشق تو آنقدر وحشتناک به نظر نمی رسید. نمی رسد. من دنیا و اخبار را باور نمی کنم. من فقط تو را باور می کنم. تو را با مهربانی بزرگت. با آغوش امنت. با عشق زیبایت. در روزهای سخت گذشته هیچ چیز آنقدر دشوار به نظر نمی رسید از پشت بازوهای تو. من بعدترها فهمیدم. می نویسم که یادم باشد که تو همیشه و هنوز آغوش امن منی. هنوز دستهایت را روی گوشهای من می گذاری تا نشنوم صداهای بلند را. می نویسم که یادت باشد که چقدر برایت می ترسم که نشکنی در هجوم این همه بدی که در درونت دفن می کنی. می نویسم که یادت باشد که می دانم چه می کنی و ممنونم عشق من! شین

بازي و انديشه - قسمت دوم

بچه ها عقل ندارند ، احساس قوي دارند. وقتي از پدر و مادر " نه " زياد مي شوند دچار انسداد مي شوند و هيچ كاري انجام نمي دهند. از نشانه هاي اين مورد وسواس، هيچ تلاشي نكردن و به هيچ چيزي دست نزدن است. اين بچه ها بسيار ذهن گرا مي شوند. بچه هايي كه در بازي دچار ناكامي مي شوند - خوب بازي نمي كنند- دچار اضطراب و ترس مي شوند. اين بچه ها " چسب " دارند. تنها بازي نمي كنند. مدام مي خواهند به پدر يا مادر بچسبند. در بزرگسالي انسانهايي عصبي مي شوند. *** به جاي " نه " گفتن به كودك هدايتش كنيد. اگر يك " نه " گفتيد ده تا " آره " به جاش بگذاريد. بچه ها بايد ريسك كنند. بايد بدوند. نگوييد "ندو" وظيفه ما امن كردن محيط بازيست نه جلوگيري از بازي. *** به جاي " نرو " بايد بگذاريم " برو نترس من مواظبم " *** بچه ها كمك نمي خواهند ، ما بيخودي به آنها كمك مي كنيم. به جاي " كمك بي مورد " ،" حمايت صحيح" بگذاريم. *** رشد شخصيت 8 مرحله دارد. 3 مرحله اش در 5 سال اول زندگيست. اولين مرحله در يك سال اول زندگي اتفاق مي افتد و...

آرزوي يك پسر ديگر فقط به خاطر "هيچ كس" شدن

دنياي ديوانه را نگاه مي كنم و غمگين مي شوم. دلم مي خواهد دنيا ايمن باشد براي بچه ام. مي گويي :" هر جا كه بروي آسمان همين رنگ است". دلم مي خواهد آسمان آبي باشد. دلم مي خواهد به پسري كه دارمش ياد بدهم كه دنيا زيباست. ياد بدهم كه بايد انسانها را دوست داشت. ياد بدهم كه عشق تمام رنگهاي زندگي را پررنگتر مي كند. ياد بدهم كه "شاد بودن هنر است"*. دلم مي گيرد. خدايا ! من چرا اين بچه را به دنيا آوردم؟ چه دارم كه در مقابل اين همه ناامني به او بدهم؟ چطور ايمنش كنم؟ چقدر بايد بترسانمش ؟ مي ترسم . مي ترسم. مي ترسم. از تو كه جدا مي شوم مي روم بانك. زير نگاههاي مرد قد بلندي كه پيراهن آبي كمرنگ پوشيده است. تعقيبم مي كند. مي ترسم. مي دوم و در بانك پناه مي گيرم. مي ترسم. دسته چك پولهاي سبز را كه مي دهند دستم باز وحشت برم مي دارد. نگهبان بانك به من تذكر مي دهد. " خانم با وجه نقدتون مواظب باشين!" با قدمهاي تند كيفم را مي چسبانم به شانه ام و از انتهاي سمت راست پياده رو راه مي روم. تا برسم به بانك دوم دلم تند و تند مي زند. بانك دومي بانك بي نهايت خوشاينديست. مي توانم لم بدهم زير ...

يك مرد پرنده در غروب جمعه

عصر جمعه. نخوابيده و كسل كورمال كورمال به طرف اجاق گاز مي روم تا زير آب جوش را روشن كنم. شايد نسكافه بتواند كمكم كند براي باز كردن چشمهايم. درست بيرون پنجره آشپزخانه ام چشمم مي خورد به مردي! كم مانده است غش كنم. من در طبقه پنجم زندگي مي كنم. تا امروز بزرگترين موجودي كه پشت پنجره ام ديده ام كلاغ بوده و حالا اين مرد اينجا چه مي كند؟ تازه داربستها را مي بينم. نه! خداي من! امروز داربستها را زده اند. از فردا شروع مي كند دريل كاري سراميكهاي لغزان ديوار. صدايي كه حتي وقتي در نورگير آن طرفي كار مي كردند در خانه شنيده مي شد. حالا درست مي رسد پشت آشپزخانه ام. از آن طرف ساختمان كهنه زمين پشتي را شروع كرده اند به تخريب و نمي دانم به چه دليلي به جز صداي دلنگ دلنگ و كشيده شدن مصالحي كه از خانه بيرون مي آورند صداي فرز هم مي آيد. از حالا سنگ مي برند براي كجا خدا مي داند! ، اتاق پذيرايي، خواب و كامپيوتر ما مشرف به زمين پشتي است. آشپزخانه و اتاق سينا مشرف به نورگير شرقي. پس من از دست كي به كجا فرار كنم؟ بدشانسي اينكه سازنده بدجوري آشناست. نمي شود از گل نازكتر بهش گفت. از هر عيب اين ساختمان سازي بگذريم ب...

!نانای بیتتی

من حدود سی سال و پنج ماه پیش در هفت ماهگی اولین جمله زندگیمو ساختم. اون جمله این بوده " آمور آئیو" درستش می شه "یامور یائیو"* که به ترکی یعنی "بارون می باره" مامانم تعریف می کنه که یه روزی که دو تایی تنها بودیم و من سرم روی شونه مامانم بوده این جمله رو گفتم و مامانم خیلی تعجب کرده. خوب آخه من فقط 7 ماهم بوده ولی بلبل زبونی بودم که اون سرش ناپیدا! ، پسر من در آخرین روزهای هیجده ماهگیش - جمعه 4 خرداد- اولین جمله زندگیشو ساخت. اون جمله اینه " نانای بیتتی !"** این جمله هیجان انگیز وفاداری پسر من رو به هر دو زبان ترکی و فارسی نشون می ده! به هر حال شنیدن اولین جمله سازیش برای من به شدت هیجان انگیز و خوشایند بود. حتی اگر جمله اش در هیچکدام از زبانهای زنده دنیا نباشه. مادر شین مغرور * yagmur yagiyor ** یعنی تموم شد bitti پ.ن. یه سری از لینکهای اون بغل که خیلی وقت بود آپدیت نکرده بودن حذف شده. اگه خدا هدایتتون کرد و دوباره آپدیت کردین یه یادداشت برای من بذارین که لینکتون رو اضافه کنم. در ضمن بعضیهای دیگه رو هم خطر حذف شدن تهدید می کنه. نگین نگفتما

یک "سوم شخص مفرد" بی نهایت خواستنی

سینا از خودش به عنوان سوم شخص نام می برد. وقتی کاری را من دارم انجام می دهم و او می خواهد انجام بدهد می گوید:" ااینا " مثلا من روی صندلی نشسته ام و سینا می خواهد که خودش بنشیند، مکالمه مان اینطور است : - مامان ، پا! - چرا مامانی؟ - ااینا! وقتی اینطور حرف می زند مخصوصا تصحیحش نمی کنم. کیف می کنم از " سوم شخص مفرد " کوچولویم! می دانم که به زودی " من " قدرتمند را کشف خواهد کرد . تا آن موقع می خواهم از " ااینا " گفتنش لذت ببرم. *** حامله بودم. در یک مهمانی خانوادگی با خواهر الف گپ می زدم که دختر خواهرش که آن موقع سه سال و نیمه بود آمد طرفمان. فقط یک کلمه گفت: ماکارونی! خواهرش که در اواسط جمله بود سعی کرد مکالمه اش را تمام کند. بچه دوباره داد زد : ماکارونی! و بعد بلندتر : ماکارونی!! مادرش تسلیم شد. شب برای الف تعریف کردم. گفتم :" نه گفت مامان، نه گفت خواهش می کنم، فقط داد می زد ماکارونی! چرا؟" و صد البته که جوابی برای این چرا نداشتیم ، آن موقع! ، صبح زود سینا گریه می کند. "مامان!" گاهی اینطور می شود. انگار که خواب بدی در مورد من می...

به مادرم

مادر عزیزم مرا ببخش اگر به یاد نمی آورم شبهای بیخوابیت را برای من. یا روزهایی که دستم را گرفتی و راهم بردی. یا شبهایی که کابوس می دیدم و با جیغهایم همه را از خواب می پراندم. یا ستاره هایی که در نگاهت بود وقتی برایم لالایی می خواندی. *** مرا ببخش اگر به یاد نمی آورم بوسه هایت را. یا شعرهای کودکیم را . یا آن عروسک بور چشم آبی را که از گیسش کشان کشان راه می بردم. *** مرا ببخش اگر به یاد نمی آورم حرفهای کودکیهایم را. یا خاطراتم را از آن خانه چوبی بزرگ قدیمی. یا آن اتاق سرد و بزرگ خانه همدان را. *** مرا ببخش اگر به یاد نمی آورم بی تابیهایم را برای دندان در آوردن. یا گریه هایت را برای تشنج کردنم. یا بیخوابیهایت را برای بیماریهایم. *** مرا ببخش. برای این همه چیز که بی بهانه ،سالهای سال به من بخشیده ای و من حتی به خاطرشان نمی آورم. ، اما : من هرگز فراموش نمی کنم نگاهت را بعد از بیرون آمدنم از اتاق عمل. یا غرورت را در روز دفاع از پایان نامه ام. یا این دو روزی که هر هفته بچه ام را نگه می داری تا من نفس بکش. یا شعرهایی که برای بچه ام می خوانی. یا بازیهایی که با او می کنی. یا رقص شادمانه دو نفره ت...

...

شب ، شب قشنگ ، بلند و دوست داشتنی من تمام نشو! دور نشو! دیر نشو! شین

وطن پرنده پر در خون

من اخبار گوش نمی دهم. روزنامه نمی خوانم. تقریبا به سایتهای خبری هم سر نمی زنم.اما باز هم از همین چند جایی که می روم و می خوانم زهر اخبار در جانم تراوش می کند. دلم نمی خواهد بخوانم ، ببینم. اما تا کی می شود با چشمهای بسته زندگی کرد؟ در بهاری به این زیبایی چشمهایم باز می شود به نگاه گریان دختران. غمگین می شوم از اینکه می بینم که همه چیز را فروخته ایم و ظاهر را خریده ایم. دلم می خواهد به سیاست گذاران این مملکت چیزی بگویم. من و بچه ام بعضی روزها در فضای سبز بلوار دانشگاه - بلوار شیخ فضل الله نوری حد فاصل چهارراه تابناک تا میدان دانشگاه شهید بهشتی - می رویم بازی. بازی محبوب سینا دویدن از بالای سراشیبی به طرف من است. چند روز پیش حداقل 4 جا لای چمنها سرنگ خونالود دیدم. دیدم. اگر نمی دیدم باور نمی کردم. باور نمی کردم که در یک جای پر تردد عمومی چنین چیزی ممکن باشد. حالا بچه من از پنجره خانه مادرم به بلوار و فضای سبزش نگاه می کند و یک بند می گوید : "هوپ،هوپ" مادرش نشسته است و نمی تواند به او بگوید که چرا نمی شود آنجا دیگر بازی کرد. حالا هر جا که می روم چمشهایم مثل تلسکوپ می چرخند. نکند...

من کم خوابیده ام ، پس نیستم

دلم می خواهد بنویسم. ذهنم درگیر ناهار است. چی بپزم؟ کی بپزم؟ امروز چطور سر بچه را گرم کنم؟ فریزم را که نگاه کردم یک بسته گوشت گذاشتم بیرون و حالا مست کم خوابی دیشب دارم نگاهش می کنم. انتظار دارم که خودش بال در بیاورد و بیفتد توی زودپز. پیازها هم خودشان بریده شوند و بروند کنارش. بعد هم بشود غذا! نمی شود؟ شب 4-5 ساعت خوابیده ام. به شدت منقطع. آنقدر که انگار نخوابیده ام. دیروز سینا را بیرون نبردم و سینا خیلی حوصله اش سر رفت. امروز حتما می برمش. بعد از اینکه معجزه آشپزی ممکن شد البته! *** سینا یک سری کامل بدقلقی مخصوص من دارد. مخصوص من چون اگر یک هفته هم با مامانم اینا باشم از این بدقلقیها خبری نیسی. نحسی اینکه "یه چیزی می خوام که خودم نمی دونم چیه" و من باید حدس بزنم. معمولا این است که بلندم کند از جلوی تلویزیون یا آشپزخانه. بعد ببردم توی اتاق تا با هم نقاشی کنیم. بعضی وقتها هیچکدام اینها نیست. بعضی وقتها خیلی خسته ام می کند. مثل دیشب. تا 4 صبح عملا نخوابید. بیدار شد و نق زد و آب خواست و شیر خواست و لالایی خواست . منم مشغول بپر بپر! از زمین به روی تخت. از روی تخت تا پذیرایی. سرم...

من خودسانسوری می کنم ، پس هستم

جمعه صبح ،من و سینا شال و کلاه کردیم برای پارک. وقتمان کم بود برای همین با ماشین رفتیم. سینا را در پارک می چرخاندم که حواسم رفت به پدر و مادرهایی که در پارک بودند. دیدم که چقدر حق با آقای سلطانیست. چقدر دید و نگاه ما محدود است. از پارک به آن بزرگی و آن همه امکانات برای تفریح - مخصوصا برای بچه های کوچک* - پدر و مادرها فقط همان دایره بسته فضای بازی را می بینند. بچه هایشان را می آورند و کمی کنار تاب و سرسره می چرخانند و راه می برند - حداکثر نیم ساعت - و بعد بچه را کول می کنند و می روند خانه. خوشحال ، احتمالا از اینکه وظیفه شان را انجام داده اند. من و سینا دوری در زمین بازی می زنیم و به بچه ها نگاه می کنیم. گاهی هم تاب و سرسره. بعد تازه می رویم و در پارک می چرخیم. دور درختها قایم موشک بازی می کنیم. سینا به تمام شلنگهای آب دست می زند. تمام گلهای پارک را ناز می کند و تمام گلهای قاصدک را می کند! تمام سنگهای باغچه های یک طرف پارک را به طرف دیگر منتقل می کند. اینها را من زیاد از هم از کلاس بازی یاد نگرفته ام. کمی - فقط کمی - از غریزه ام کمک گرفتم. به خاطر آوردم که برای بچه من هنوز همه جای این د...

نقاشی - داستانگونه

به مانا می شود یک نگاه تو را برگرداند تا پله های دانشکده و همانجا نگاهت دارد؟ مانا ، تو هم یادت هست؟ چقدر جوان بودیم. چقدر خام. چقدر شاد. یادت هست؟ همان پله ها که رویش می نشستیم و آدامسهای بادکنکیمان را می ترکاندیم. تق تق تق ! صدایش می پیچید در راهروی آتلیه ها. ترم اول. روزهای فرار از آتلیه و گشتن در راهرو. آخر سر هم برایمان حرف در آوردند. همه جا را می گشتیم. با ساده لوحی کسی که فکر می کند می داند زندگی چیست. زندگی چه بود آن روزها مانا؟ روزی که فردا می شد به سرعت دیروز؟ ابری که روی خورشید را می گرفت؟ اجازه رفتن به یک میهمانی آخر هفته یا هر شب خواب "کسی که مثل هیچ کس نیست"* را دیدن؟ تو نوشته ای که یک روز می شود به گذشته سفر کرد. من دلم می خواهد با تو یک بار دیگر به پله های دانشکده برگردم. دلم می خواهد با تو نگاه کنم به هجده سالگیمان. یک بار دیگر. شاید آن وقت بدانم رنگ سبز را کجای این لحظه ها باید بگذارم. صورتی را کجا. آبی را کجا. *** نشسته ام نگاه می کنم به تو. مثل آن روزها نیستی. نگاه می کنم به خودم. مثل آن روزها نیستم. می بینم که چه زیبا شده ایم. چه عاقل. می بینم که خامیها ...

اگه گفتین این بهشت کوچیک مال کیه؟

Image

در مورد "بازی و اندیشه"* - قسمت اول

کودک زیر 6 سال تمام زندگیش بازی است. ما هیچ تجربه ای را نمی توانیم به او منتقل کنیم. خودش باید تجربه کند. پدر و مادرها تنها نقش حمایت کننده را دارند. کودک در بازی زندگی می کند و رشد می کند. کودکی که بدقلقی می کند و دچار ملالت می شود دلیلش این است که خوب بازی نمی کند. 4 عامل از سوی پدر و مادرها مانع رشد و بازی بچه ها می شوند: 1- نظافت،2- نظم، 3- تربیت ، 4- آمورش *** بازی هر گونه فعالیت کودک برای کسب شادی و لذت است. کودک برای لذت بازی می کند نه برای نتیجه. ما به نتیجه فکر می کنیم برای همین نمی توانیم بازی کنیم. *** بچه با هر چیزی که براش " کشف " داشته باشد بازی می کند. وقتی به بچه نحوه بازی کردن با یک اسباب بازی را یاد می دهیم فرصت کشف را از او می گیریم. ( این نکته خیلی مهمی برای شخص من بود. اشتباه تقریبا بارز و شاخص اکثریت پدر و مادرها. اسباب بازی مناسب و فرصت کشف رو باید در اختیار بچه بگذاریم و ناظرش باشیم همین. نه اینکه بهش یاد بدیم چطور با اون اسباب بازی بازی کنه.) *** با بازی اکثر مشکلات رفتاری بچه ها تا 12 سالگی قابل درمان و پیشگیری است. *** بازی بچه ها هیچ محدودیتی ندا...

ورژن جدید عمو زنجیر باف و سوالات مهم خانم شین

ورژن اول - در پذیرایی دست پسرم را گرفته ام و با هم می چرخیم : - عمو زنجیرباف؟ - به به ! زنجیر منو بافتی ؟ - به به ! - پشت کوه انداختی؟ - به به ! - بابا اومده . - چی چی - چی چی آورده - نو ... - نخودچی کیشمیش ، با صدای چی؟ - بووم! ، ورژن دوم - نصفه شب در رختخواب گوشهای نیمه بیدارم می شنوند. سینا در گوشه تخت پشت به ما می خواند. - عمو ز (لای لای لای) به به ! ز( لای لای لای) با؟ به به ! پو ( لای لای لای) به به ! بابا او(لای لای) چی چی ؟ بووم! ( بخشهایی که به صورت لای لای نوشتم به طور کاملا صحیحی آهنگ اون کلمه رو سینا ادا می کنه. مثل آهنگ جدول ضرب! گرفتین؟) *** از سه شنبه شاد خانم شین دیروز خبری نبود! امروز دارم می رم خونه مادرم و کار دارم. سولماز 76 عزیز در مورد کلاس بازی و اندیشه پرسیده بود که من تو یکی از پستهای قبلیم توضیح دادم. حالا دوباره هم می گم که کلاسیه که آقای سلطانی که کارشناس بازی کودکانه درس می ده و در موسسه ای به نام "مادر ان امروز " تشکیل میشه. موضوعش هم اهمیت بازی در رشد بچه و آموزش بازیهای مناسب برای هر سن و کلا هر چیزی مربوط به بازیه. برای من که تا حالاش خیلی مف...

باد ما را با خود خواهد برد*

شاید اگر تنها بودم می گذاشتم باد مرا با خودش ببرد. دلم می خواست ببینم تا کجا بالا می روم. می رسم به آن درخت توت بلند؟ می رسم تا نوک آن برج سفید ؟ می رسم به ماه شاید ؟ یا درختی می افتد روی بال پروازم و نفله ام می کند میان هیاهوی طوفان؟ شاید اگر تنها بودم باد مرا با خودش می برد. تنها نبودم. کسی با من بود که باید سالم می رساندمش. باید محکم در آغوشم می گرفتمش تا خاک در چشمش نرود. تا نترسد از صدای بلند رعد. تا در خاطره کوچکش صدای افتادن حک نشود. تنها نبودم. راه افتادم. دویدم. تندتر از هر زمانی در عمرم. با بچه ای در آغوشم. بچه ای ترسیده از دویدنم. بچه ای کز کرده. دویدم. فراموش کردم چشمم را به روی غبار ببندم. فراموش کردم دهانم را بسته نگه دارم. باید آرام می کردم بچه ام را. حرف زدم. نگاه کردم. خدایا! این راه کوتاه چقدر طولانی شد. چقدر دیگر باید بدوم ؟ آیا قبل از اینکه باد ما را با خود ببرد می رسم به خانه ؟ به مادرم؟ "ماما" ، " نه نه چیزی نیست مامان" ترسیدم از نرسیدن. هیچ سرپناهی نیست. نبود. پس آن زنی که دو بچه همراهش بود چه کرد؟ آن دیگری که داشت خیالبافی می کرد و کودکش به ک...

من و زن همسایه - داستانگونه

در تراسش برای خودش بهشت کوچکی ساخته است. هر روز صبح وقتی پرده های اتاق را می کشم چشمم می افتد به بهشتش. به گلهایش. به تمیزی همیشگی اش. دلم می خواهد معجزه ای شود و تراس زشت و کثیف من هم تبدیل به بهشت شود. هر روز صبح به انتظار معجزه اول تراس خودم را نگاه می کنم. خبری نیست. خاک گرفته. کثیف. منقل در گوشه ای و دبه های ترشی و خیار شور در گوشه دیگر و دمپایی لنگه به لنگه. غمگین می شوم. بهشت کوچک از طبقه چهارم به من دهن کجی می کند. روی نرده های سیاه حتی ذره ای غبار نیست. هرگز ندیده امش در حال دستمال کشیدن نرده ها با این همه هیچ وقت روی نرده های تراسش غبار نیست. حتی رختهای شسته اش در باد با لذت بیشتری می رقصند تا لباسهای من! لباسهای من دامنهای بلندشان را جمع می کنند تا به خاک آغشته نشوند. گلدانی نیست که در رقص مستانه شان برگهایش را نوازش کنند برای همین آرام در غبار داغ بعد از ظهر تکان می خورند. اصلا رخت شستن او هم با سلیقه است. روی بند رختش همیشه رختها آزاد و رها و خوشحالند. من که تا آخرین حد ماشین لباسشویی ام را از لباس پر کرده ام و لباسهای از همه رنگ و اندازه را روی هم روی هم تلمبار می کنم با ...

شبهای من و سینا و افشای تمایلات مخفی خانم شین به جوادیسم طلایی

- مامان! آب ! -بیا عزیزم. - مامان! ده ده! - بیا مامان! - مامان ، پا! - بیا بغلم مامان ، "لالایی کن بخواب خوابت قشنگه..." - مامان ! ده ده! - باشه مامانم! صبر کن ... - آب ! - باشه. - ده ده ! ده ده !ده ده!! *** تازگیا خیلی پرمحبت شده وروجک! با دو تا دستش صورت منو می چرخونه طرف خودش و بوسم می کنه! اگه این کارا رو هم نکنه که هیچی دیگه!باید یه جوری خرم کنه دیگه. - سینا مامانو چقدر دوست داری؟ دو تا دستای کوچولوشو باز می کنه و می گه : چووک! ( خیلی به ترکی) *** الان همینجور بیخود و بی جهت دلم می خواد از این وبلاگهای مسخره داشته باشم که به جای کلمات از این صورتکها استفاده می کنن و می نویسن " من امشب سخت دلم گرفته است ، برای من باران شو ای عشق من " یا یه مزخرف دیگه ای شبیه این و اونوقت 216 تا کامنت می خوره " اوه ، نه عزیزم. تو هنوز جوونی " یا " باران آرزوی شبهاست بر بستر روز " اگه اینقدر انسان فرهیخته ای نبودم، حتما یواشکی یه وبلاگ در پیت می زدم و روزهایی که اینجور بدخواب و قاطی ام اونجا درافشانی می کردم. وبلاگی که پشتش هیچ هویتی نبود و من می تونستم اونجا...

ساباسا، آمبیا و شام شام در شب بیست و دوم اردیبهشت

پسرک ما یه سری کلمات رمزی داره که فعلا هیچ کدوم از زبانهای فارسی و ترکی مسئولیتشو قبول نکردن! به هر حال این کلمات از کلماتی که عمدتا می گه طولانیتر هستن و پسرم اونها رو با لذت بیشتری وقت بازیهای تنهاییش می گه. بعضی از اونها که یادم میاد اینان: آمبیا، ساباسا ، نی می نی ، بلی بلی ، نامی نامی ، شام شام ، منه منه ( فتح م و نون)! اگه کسی موفق شد این لغات رو کشف رمز کنه لطفا به والدین مشتاق سینا خبر بده و مژدگانی بگیره!! *** به همین زودی این همه سال گذشته از اون روز بهاری قشنگ. با اینکه تنها خاطره مشخصی که از روز عروسیم دارم خستگیه ولی باز به خاطر آوردن این که اون روز طولانی و خسته کننده شروع خوب زندگی با توئه به من شادی و آرامش می ده. فردا! همین فردا! "من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد" * *** حتما عاشقتر بودیم آن روزها. این روزها عشق دیوانه در دلهای ما جا باز کرده و دوست قدیمی شده است. همیشگی و خانگی.من این روزها را بیشتر دوست دارم. آن روزها را هم بیشتر دوست داشتم! هر چیزی به وقت و جای خودش! به هر حال دوست خوبم ، رفیق قدیمی همیشگی من ! بیشتر از همیشه دوستت دارم. شاید نوشته هایم به ...

پرنسس فیونا

ذوق زده شدم فراموش کردم غصه خواب از دست رفته نیمروزم رو بخورم. دوست ندیده ام نازی صدمین پستشو اختصاص داده به نوشته های من و بی نهایت حرفهای محبت آمیزی نوشته.از اینکه وبلاگی که برای دل خودم می نویسم این همه احساس خوشایندی در دوستم ایجاد کرده مغرورم. ممنون دوست خوبم. اینم عکس سینا فقط بخاطر این که نوشتی می خواستی در کمد رو باز کنی و صورت سینا رو ببینی. *** پسرم فکر می کنه من شبیه " پرنسس فیونا " هستم! باورتون می شه؟ چرا از این موضوع ناراحتم پس؟ آخه تازه براش یه پوستر "شرک 2" * خریدم!!! پرنسس شینا *Shrek 2

!بیچاره مامانها

- مامان! یادت باشه موز رو باید له کنی بهش بدی. سیب رو نصف کن و پوست بکن و بذار دهنش تا گاز بگیره. اگه بدی دستش حواسش پرت بازی می شه یادش می ره بخوره ها. خیار امروز بهش نده. یه خورده شکمش شله. یادم رفت بگم قبل از اینا بهش یه لیوان شیر بده! - مامان شير رو گرم نكنيا! شير گرم دوست نداره. - مامان ! از خواب بیدار شد پوشکشو عوض کنیا! از صبح بستمش. نه از اون" پمپرز"ها نه! اونا مال شبشه. از همین" مبارک"ها ببند. - مامان! راستی تا نیم ساعت بعد از اینکه بیدار شد هیچی بهش نده. شاکی می شه نمی خوره اصلا. بذار خوب بیدار بشه بعد بهش میوه بده. - مامان! یه ساعت بعد از میوه باید غذا بخوره ها. ماستم یادت نره. - مامان! قبل از غذا شربت فروگلوبینشو بده. بعدش حتما باید آب بخوره ها! - مامان! نذار زیاد تلویزیون ببینه. - مامان! امروز پی پی نکرده ها! - مامان ! سراغ منو گرفت زنگ بزن! - مامان! من رفتم بای بای!!

من و سه شنبه

بعد از مدتها کمی از ساعتهای یک روز را برای خودم اختصاص دادم. نه همه روز. فقط چند ساعت. برای همین سه شنبه ها را دوست دارم. سه شنبه ها ماشین دست من است. شروع روز دست من است.برنامه ریزی آن روز دست من است. سه شنبه دوستانم را می بینم. سه شنبه چیزهای جدید یاد می گیرم. به جاهای جدید می روم. سه شنبه ها حتما آرایش می کنم. کمی بیشتر جلوی آینه معطل می شوم. سه شنبه ها کیف قرمزم را برمی دارم و آن روسری را که رنگ گلهایش با کیفم هماهنگ است سرم می کنم. سه شنبه ها صدای موزیک پخش ماشین را کمی از هر روز بلندتر می کنم. برای خودم آواز می خوانم و لبخند می زنم. سه شنبه ها خرید می کنم. من سه شنبه ها به کلاس "بازی و اندیشه" می روم و بی نهایت از آن لذت می برم. سه شنبه ها یاد می گیرم که دوباره ، هزار باره کودک باشم. سه شنبه ها یاد می گیرم که به باران نگاه کنم و بخندم. سه شنبه ها یاد می گیرم که نقاشی بکشم ، گل بازی کنم و با توپم به ماه آن دورها شوت بزنم. سه شنبه ها برای خودم شعرهای خنده دار می خوانم .سه شنبه ها سه ساله ام. سه شنبه ها هفده ساله ام. بعضی سه شنبه ها دقیقا سی سال و ده ماه و بیست و یک روزه ا...

قایم موشک به سبک سینا

Image

فاصله فجیع حرف تا عمل

دقیقا 6 روز دیگه 4 سال می گذره از اون روزی که 4 تا 2 داشت تو تاریخش! که چی؟ باید بگم خدا رو شکر! 4 سال گذشت و تو هنوز منو خفه نکردی! این خودش نشون می ده که دوستم داری! *** ساعت پست رو دارین؟ بچه ام از سر تخت ما شروع می کنه گز کردن! به نرده تخت خودش که می رسه هق هق گریه می کنه و پنجول میکشه به تخت. دوباره بغلش می کنم و شیرش می دم. می ذارمش کنارم و تا برسه ته تخت یه ربع ساعتی می تونم بخوابم. خدا آخر و عاقبت منو با این وضع خواب بچه ام به خیر کنه! دیشب 2 خوابیدم! از ساعت 5 بیدارم! کی می خواد خوابهای این بچه درست بشه؟ *** از وقتی یه خورده با سینا بیشتر بپر بپر می کنم دیگه مامانم رو به من ترجیح نمی ده! یه خورده خوشحالترم. نه اینکه به مامانم حسودیم بشه ها. ولی این نشون می ده که چقدر بازی کردن با بچه مهمه. فقط وقتی دارم توی چمنهای دم خونه مامان اینا باهاش غلت می زنم مردم یه نگاههای مسخره ای می کنن که بیا و ببین. حالا چی شده ؟ زمین به آسمون اومده؟ یه مادری داره با بچه اش حال می کنه. طوریه؟ *** برم یه امتحانی بکنم ببینم خوابم می بره؟ *** شرمنده خواننده های با کلاسم! شاید در ادامه روز یه پست قاب...

همه جا قرمزته ، تو مستراح آبيته

از توي هواپيما به نفر قبلي كه پايين پريده نگاه مي كنم. منظره آدمي كه با سرعت سقوط مي كند بعد چترش مثل يك گل باز مي شود. يك گل سياه البته. مناظر بي نهايت زيبايي مي بينم. بعد نوبت من است كه بپرم. آنقدر بالا رفته ايم كه مزرعه ها را لكه هاي سبز و زرد مي بينم و ماشينها را قد مورچه. مي پرم. بي نهايت لذت بخش است اما ... صداي قدمهاي كوچكي را مي شنوم. قدمهاي كوچك حركت مي كند. قدمهاي كوچك از تخت پايين مي آيد و از اتاق بيرون مي رود. نگرانم. پنجره اتاق كار باز است. بايد ببينمش. مي خواهم پرواز كنم ولي. تا حالا خواب پرواز نديده بودم. بايد بيدار شوم. نبايد بيدار شوم. بچه ام. سقوط. ترس. گوشه چشمم را به زحمت باز مي كنم. پيكر كوچك پيچيده در پتوي آبي كنارم خوابيده است. چشمم را مي بندم. خواب پرواز گم شده است! *** رفته بودم تجريش. بعد از مدتها. من دقيقا يك ماه و 12 روز ديگر سي و يك ساله مي شوم. اما رفتم توي مغازه و يك كيف بزرگ قرمز براي خودم خريدم! *** يك ربع ساعت ديگر با مهندس عمران ساختمانمان جلسه دارم. آنوقت با حوله خيس نشسته ام و دارم وبلاگ مي نويسم! خدا شفايم دهاد! آمين. خانم شين پرنده پ.ن. قرمزته

چرا مادران به بهشت می روند؟

مادران به بهشت می روند زیرا : - وقتی برای سی و یکمین بار با صدای بچه از خواب بیدار می شوند به جای اینکه از پنجره به بیرون پرتش کنند ، تر و خشکش می کنند و شیرش می دهند ! - وقتی که بچه غذایش را به سر تا پای خودش مالیده و حاضر نیست که بگذارد یک قاشق غذا دهنش بگذارید ، لبخند می زنند! - از دیدن یک پوشک گهی با مخلفات مالیده به لباسهای بچه وحشت نمی کنند! - وقتی که بچه دقیقا 45 دقیقه به خاطر اینکه بغلش کنند تا برای دوازدهمین بار به لوستر دست بزند عربده می زند او را قاطی زباله ها دست سرایدار نمی دهند! - وقتی که 2 ساعت تمام در آشپزخانه مشغول پخت و پزند و شاهزاده کوچولو با اولین قاشق غذا را تف می کند و دیگر حاضر به لب زدن نیست خودشان را خفه نمی کنند! - وقت ندارند به آرایشگاه بروند ! - وقتی که به سرشان می زند به جای بچه خودشان را می زنند! و - این جانور دو پا را که عوض بوسیدن گاز می گیرد و به جای محبت پنجول می کشد عاشقانه دوست دارند! مادر شین بهشتی پ.ن. احتمالا در سالهای آتی تعدادی بند به این پست اضافه خواهد شد!! پ.ن. شوهر جونم غلط کردم! دیگه به قالب وبلاگم دست نمی زنم! تو رو خدا بیا درستش کن