قرار ملاقات با خودم
چشمهایم را باز می کنم. سمت چپم خالیست. یادم می آید که یک لحظه دیدمش در حالی که داشت فن را روشن می کرد. رفته است. سمت راستم کوچکم خوابیده است. زیبا. معصوم و آرام. از کنارش بلند می شوم. دست و صورت شسته و مسواک کرده برای لباس عوض کردن بر می گردم توی اتاق که می بینم غلت می زند. چیزی در درونم با ناله می گوید " نه !" ساعت هشت و نیم است. بچه دیشب ساعت 12 خوابیده. " نه!نه!نه " می خزم کنارش. شیرش می دهم. با امید و ناامیدی چشمانش را که باز و بسته می شوند نگاه می کنم. باز. بسته. نیمه باز. باز. بسته.بسته.بسته. نفس راحتی می کشم و از کنارش بلند می شوم. صبحها با خودم در اتاق بغلی قرار ملاقات دارم! با یک لیوان بزرگ نسکافه داغ. با سی و اندی وبلاگی که می خوانم. با ایده های نوشتنم. با درخت چنار بلند پشت پنجره و آرامش صبحگاهی ام. *** دیروز به توصیه آقای سلطانی و بازیهایی که در این جلسه یاد داد کلی با سینا بازی کردیم. اولینش بازی پرتاب حلقه ها بود که با آقای الف بازی کرد که کلی دوید. بازی بعدی متکا و پشتی بازی بود که با من بازی کرد و بی نهایت به ما خوش گذشت. اول بالشها را چیدیدم روی زمی...