همه جا قرمزته ، تو مستراح آبيته
از توي هواپيما به نفر قبلي كه پايين پريده نگاه مي كنم. منظره آدمي كه با سرعت سقوط مي كند بعد چترش مثل يك گل باز مي شود. يك گل سياه البته. مناظر بي نهايت زيبايي مي بينم. بعد نوبت من است كه بپرم. آنقدر بالا رفته ايم كه مزرعه ها را لكه هاي سبز و زرد مي بينم و ماشينها را قد مورچه. مي پرم. بي نهايت لذت بخش است اما ... صداي قدمهاي كوچكي را مي شنوم. قدمهاي كوچك حركت مي كند. قدمهاي كوچك از تخت پايين مي آيد و از اتاق بيرون مي رود. نگرانم. پنجره اتاق كار باز است. بايد ببينمش. مي خواهم پرواز كنم ولي. تا حالا خواب پرواز نديده بودم. بايد بيدار شوم. نبايد بيدار شوم. بچه ام. سقوط. ترس. گوشه چشمم را به زحمت باز مي كنم. پيكر كوچك پيچيده در پتوي آبي كنارم خوابيده است. چشمم را مي بندم. خواب پرواز گم شده است!
***
رفته بودم تجريش. بعد از مدتها. من دقيقا يك ماه و 12 روز ديگر سي و يك ساله مي شوم. اما رفتم توي مغازه و يك كيف بزرگ قرمز براي خودم خريدم!
***
يك ربع ساعت ديگر با مهندس عمران ساختمانمان جلسه دارم. آنوقت با حوله خيس نشسته ام و دارم وبلاگ مي نويسم! خدا شفايم دهاد! آمين.
خانم شين پرنده
پ.ن. قرمزته
***
رفته بودم تجريش. بعد از مدتها. من دقيقا يك ماه و 12 روز ديگر سي و يك ساله مي شوم. اما رفتم توي مغازه و يك كيف بزرگ قرمز براي خودم خريدم!
***
يك ربع ساعت ديگر با مهندس عمران ساختمانمان جلسه دارم. آنوقت با حوله خيس نشسته ام و دارم وبلاگ مي نويسم! خدا شفايم دهاد! آمين.
خانم شين پرنده
پ.ن. قرمزته