باد ما را با خود خواهد برد*

شاید اگر تنها بودم می گذاشتم باد مرا با خودش ببرد. دلم می خواست ببینم تا کجا بالا می روم. می رسم به آن درخت توت بلند؟ می رسم تا نوک آن برج سفید ؟ می رسم به ماه شاید ؟ یا درختی می افتد روی بال پروازم و نفله ام می کند میان هیاهوی طوفان؟ شاید اگر تنها بودم باد مرا با خودش می برد. تنها نبودم. کسی با من بود که باید سالم می رساندمش. باید محکم در آغوشم می گرفتمش تا خاک در چشمش نرود. تا نترسد از صدای بلند رعد. تا در خاطره کوچکش صدای افتادن حک نشود. تنها نبودم. راه افتادم. دویدم. تندتر از هر زمانی در عمرم. با بچه ای در آغوشم. بچه ای ترسیده از دویدنم. بچه ای کز کرده. دویدم. فراموش کردم چشمم را به روی غبار ببندم. فراموش کردم دهانم را بسته نگه دارم. باید آرام می کردم بچه ام را. حرف زدم. نگاه کردم. خدایا! این راه کوتاه چقدر طولانی شد. چقدر دیگر باید بدوم ؟ آیا قبل از اینکه باد ما را با خود ببرد می رسم به خانه ؟ به مادرم؟ "ماما" ، " نه نه چیزی نیست مامان" ترسیدم از نرسیدن. هیچ سرپناهی نیست. نبود. پس آن زنی که دو بچه همراهش بود چه کرد؟ آن دیگری که داشت خیالبافی می کرد و کودکش به کفشهایش آب می داد ؟ نگاه نکردم. فقط بچه ام را برداشتم و دویدم. تا برسم به خانه. یادم باشد دیگر از هر ابری بترسم وقتی تنها نیستم. شهر من دیوانه شده است. می غرد ، می لرزد و درختها را با خود به آدمهای رهگذر می کوبد. یادم باشد بترسم.

شین

پ.ن. امروز بلفی رنگین کمانیست. بخوانیدش.

*فروغ فرخزاد

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…