من خودسانسوری می کنم ، پس هستم

جمعه صبح ،من و سینا شال و کلاه کردیم برای پارک. وقتمان کم بود برای همین با ماشین رفتیم. سینا را در پارک می چرخاندم که حواسم رفت به پدر و مادرهایی که در پارک بودند. دیدم که چقدر حق با آقای سلطانیست. چقدر دید و نگاه ما محدود است. از پارک به آن بزرگی و آن همه امکانات برای تفریح - مخصوصا برای بچه های کوچک* - پدر و مادرها فقط همان دایره بسته فضای بازی را می بینند. بچه هایشان را می آورند و کمی کنار تاب و سرسره می چرخانند و راه می برند - حداکثر نیم ساعت - و بعد بچه را کول می کنند و می روند خانه. خوشحال ، احتمالا از اینکه وظیفه شان را انجام داده اند. من و سینا دوری در زمین بازی می زنیم و به بچه ها نگاه می کنیم. گاهی هم تاب و سرسره. بعد تازه می رویم و در پارک می چرخیم. دور درختها قایم موشک بازی می کنیم. سینا به تمام شلنگهای آب دست می زند. تمام گلهای پارک را ناز می کند و تمام گلهای قاصدک را می کند! تمام سنگهای باغچه های یک طرف پارک را به طرف دیگر منتقل می کند. اینها را من زیاد از هم از کلاس بازی یاد نگرفته ام. کمی - فقط کمی - از غریزه ام کمک گرفتم. به خاطر آوردم که برای بچه من هنوز همه جای این دنیا تازه و بدیع است و برای او یک سرسره با یک درخت فرق چندانی ندارد! به قول سهراب عزیز "چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید" بگذارید بچه ها در فضا بچرخند و به همه چیز دست بزنند. اینقدر در یک وجب جا محدودشان نکنید.
***
بهشت کوچکم را که دیدید. بعد از اینکه داستانگونه "من و زن همسایه " را نوشتم ، آقای الف رفت و برای من 5 تا گلدان خرید. تراس را هم شستیم مثل دسته گل. یکی از صندلیها را هم گذاشتیم آنجا. حالا بهشتی شده که بیا و ببین. به نظرم بین این 10 تا تراس این طرف مال من از همه قشنگتر است! مرسی عزیزم. - اگه خانم همسایه وبلاگ داشت می نشست و در مورد بهشت کوچک من می نوشت شاید!-
***
روزی که باغبان داشت گلدانهای ما را درست می کرد سینا نشسته بود وسط تپه کوچک خاکها و مشغول بود. خاکها را می ریخت توی گلدان و دوباره خالی می کرد. با ذوق خاکها را پرت می کرد و هر کاری که فکر کنید. اطرافیان - کمی با تعجب به من نگاه می کردند. یکی دو نفر هم عکس العمل نشان دادند که بچه نکن. البته سینا زیر چشمی به من نگاه می کرد و وقتی می دید من کاری به کارش ندارم ادامه می داد. بچه من خوشحال بود. گیرم که کثیف شده بود! من فرصت کشف را در اختیارش گذاشتم. من هم خوشحال بودم. خرجش کمی صابون بود و اینکه مواظب باشم دست به چشم و دهنش نزند. همین.
***
نگاه. نگاه. نگاه. به نظرم چیزی جدای از زمان می آِید نگاه. آیا چشمها که پیر شدند نگاهها فرق خواهند کرد؟

خانم شین

* منظورم بچه های زیر دو سال است. بچه های بزرگتر که خود به خود فقط جذب همان قسمت می شوند.

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…