وطن پرنده پر در خون
من اخبار گوش نمی دهم. روزنامه نمی خوانم. تقریبا به سایتهای خبری هم سر نمی زنم.اما باز هم از همین چند جایی که می روم و می خوانم زهر اخبار در جانم تراوش می کند. دلم نمی خواهد بخوانم ، ببینم. اما تا کی می شود با چشمهای بسته زندگی کرد؟ در بهاری به این زیبایی چشمهایم باز می شود به نگاه گریان دختران. غمگین می شوم از اینکه می بینم که همه چیز را فروخته ایم و ظاهر را خریده ایم. دلم می خواهد به سیاست گذاران این مملکت چیزی بگویم. من و بچه ام بعضی روزها در فضای سبز بلوار دانشگاه - بلوار شیخ فضل الله نوری حد فاصل چهارراه تابناک تا میدان دانشگاه شهید بهشتی - می رویم بازی. بازی محبوب سینا دویدن از بالای سراشیبی به طرف من است. چند روز پیش حداقل 4 جا لای چمنها سرنگ خونالود دیدم. دیدم. اگر نمی دیدم باور نمی کردم. باور نمی کردم که در یک جای پر تردد عمومی چنین چیزی ممکن باشد. حالا بچه من از پنجره خانه مادرم به بلوار و فضای سبزش نگاه می کند و یک بند می گوید : "هوپ،هوپ" مادرش نشسته است و نمی تواند به او بگوید که چرا نمی شود آنجا دیگر بازی کرد. حالا هر جا که می روم چمشهایم مثل تلسکوپ می چرخند. نکند جایی سرنگی؟تیغی؟ چاقویی؟ مزاحمی؟ دزدی؟ آن وقت شما همه را رها کرده اید رفته اید سراغ موی زنان؟ مانتوی دختران؟
***
من زنی با تفکرات حاد فیمینستی نیستم. من از غائله می ترسم. من مانتوی گشاد می پوشم و آرایش نمی کنم. من دلم نمی خواهد کسی از این مردان یا زنان در خیابان آزارم بدهد اما من یک مادرم. چطور می شود نبینم چیزی را که سلامت بچه ام را ، خودم را و زندگیم را تهدید می کند؟ دلم می خواهد فریاد بزنم رو به جایی که شاید کسی نیست که بشنود. "معتادها را جمع کنید"، "سرنگها را ..." دلم می خواهد به من - زنی که در این شهر زندگی می کند - امنیت بدهید. امنیتی ساده برای یک قدم زدن ساده با بچه ام در خیابان. مشکل من دختران کاکلی نیستند. مشکل من مانتوی تنگ نیست. مشکل من کمی هوای تازه است. برای نفس کشیدن. بدون منظره کریه خون. به من کمک کنید.
***
دنیای اطرافمان دیوانه شده است. شکی نیست که ما در دیوانه خانه زندگی می کنیم
شین
پ.ن. پستهای مرتبط : آقای الف - فساد پنهان- ، خانم کوکا - سرنگها در پیاده روی ولیعصر - ، خانم نازی - منظره خون در صورت یک زن-
***
من زنی با تفکرات حاد فیمینستی نیستم. من از غائله می ترسم. من مانتوی گشاد می پوشم و آرایش نمی کنم. من دلم نمی خواهد کسی از این مردان یا زنان در خیابان آزارم بدهد اما من یک مادرم. چطور می شود نبینم چیزی را که سلامت بچه ام را ، خودم را و زندگیم را تهدید می کند؟ دلم می خواهد فریاد بزنم رو به جایی که شاید کسی نیست که بشنود. "معتادها را جمع کنید"، "سرنگها را ..." دلم می خواهد به من - زنی که در این شهر زندگی می کند - امنیت بدهید. امنیتی ساده برای یک قدم زدن ساده با بچه ام در خیابان. مشکل من دختران کاکلی نیستند. مشکل من مانتوی تنگ نیست. مشکل من کمی هوای تازه است. برای نفس کشیدن. بدون منظره کریه خون. به من کمک کنید.
***
دنیای اطرافمان دیوانه شده است. شکی نیست که ما در دیوانه خانه زندگی می کنیم
شین
پ.ن. پستهای مرتبط : آقای الف - فساد پنهان- ، خانم کوکا - سرنگها در پیاده روی ولیعصر - ، خانم نازی - منظره خون در صورت یک زن-